The first 200 lines.
لحظات آرام آرام به خاطرات مبدل ميشوند
خاطرات دردناکي که گاهي به انسان آسيب ميزند
اما هيچ زخمي عميقتر از ...خاطره فراموش شدهاي نيست
که با حقيقتي تازه مواجه ميشود
آتـــــيـــــت
درست مثل جنگي که به تنهايي قابل پيروزي نيست
...من بدون شهيد شدن کلي سرباز هرگز
به افتخار سرهنگ شدن دست نمييافتم
...همان شهدايي که زندگي خود را در
چنين روزي سالها پيش در ميدان جنگ فدا کردند
پس ميخواهم قبل از قبول مسئوليتهاي تازهام ...بعنوان سرهنگ
احترام و تجليل خويش را به تمام آن شهدا ادا کنم
به سلامتي سرهنگ آتي
به سلامتي
بچهها جواب معماها رو بين وسايل خودتون پيدا ميکنيد
منم دارم ميام
ميتونم مثل يه پرنده پرواز کنم اما باز هم نفسي ندارم، من کي هستم؟
ممنون
مامان، فکر کنم به يه معماي سخت برخوردم
اووووه
اما بهانه ممنوع، عزيزم
حداقل سعيت رو بکن
نه خاله، منصفانه نيست نميتوني بهش کمک کني
ببخشيد
:ترجمه تخصصي از رسانه فرهنگي هنري ما مترجمين: بينگسا و فاطمه
ساناَ
!عجب غذايي، جانوي
ويشوا، تو خيلي خوش شانسي که زني مثل اون داري
هستم
هرچند اگر طعم کباب اينطور نبود نظر ديگهاي داشتي
از زمان کالج فقط بخاطر همين کبابها دنبالش بودم
کي اين مجسمه خدا رو گذاشته اينجا؟
دوباره داستان ما با واستو شروع شد
اين جهت منحوسيـه *جهت مرگه*
مگه خدا همه جا نيست؟
چرا دنبال اين چيزهاييد؟
اونجا خوب بود
از نظر واستو يه جهت منحوسه
ميدوني واستو معتقده اشخاصي مثل شما به آدماي خرافي تبديل ميشن
چيش مهمه که مجسمه خدا سمت !!!شمال باشه يا جنوب
خدا که خداست چرا مهمه، خاله؟
چيکار ميکني، سانا؟
نشونم بده
بابا، اون کيه تو عکس؟
مهم نيست
شامت رو بخور
چي شده؟
هيچي يه دور بزنيم؟
ميشه؟
مهموني جالب بود
فکر کنم همه حال کردن
چي ميگي؟
هنوز در مورد عکس دلخوري؟
گفته بودي که همهشون رو سوزوندي
مگه قول ندادي؟
سوزوندن و خاک کردن گذشته
شايد يکي دوتا جا انداخته باشم مگه چيش مهمه؟
موضوع عکس نيست
مسئله سواليه که سانا از من پرسيد
ويشوا
جوري رفتار کردي که من عکس رو به سانا دادم
تو خوب ميدوني که من نميخوام سانا از گذشته ما با خبر بشه
اما سوالي که اون امروز پرسيد دقيقا مربوط به گذشته بود
ميدونم پرسيد اما ما مجبوريم بهش جواب بديم
!تو بايد بهش جواب بدي، نه من
...ويشوا
ويشوا
باشه
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
"جادو در هواست و شيطنت در چشمانت"
"محبوب، ميخواهم کنارت باشم"
"پس امشب را هر لحظه بيداري کنارم باش"
"اين شور و نشاظ با عشق ما شکوفه ميزند"
"قلبم سرشار از عشق شده است"
"نزديک بيا، کمي نزديکتر بيا"
"نزديک بيا، کمي نزديکتر بيا"
"همچون آتش خورشيد تند و سوزانم"
در حالي که تو برکهاي خنکي" "که با من نخواهي بود
آغوشم تو را فرا ميخواند" "بيا و مرا سرشار از حس کن
"تو را دنياي خود خواهم ساخت"
"مرا در آغوش بکش و بگذار خود را فراموش کنم"
"بگذار هر چيزي جز عشقمان را فراموش کنم"
"اين شور و نشاظ با عشق ما شکوفه ميزند"
"قلبم سرشار از عشق شده است"
"نزديک بيا، کمي نزديکتر بيا"
"نزديک بيا، کمي نزديکتر بيا"
صبح بخير سانا
صبح بخير بابا
حاضري دخترم؟
هممم
سريعتر صبحونهت رو بخور وگرنه براي جشن ديرمون ميشه
چطور دوباره اين عکس رو پيدا کردي؟
مامان تو اين عکس خيلي بانمک نشده؟
ازش خوشم مياد
مشکلت چيه؟ مودب باش-
صبحونهت رو بخور
سانا
بيا، زود باش.. بيا اينجا
ويشوا
هري بله، قربان -
بندازش روش، سريع
ديگه از بابا خوشت نمياد؟
ميتوني بهم بگي
هميشه من رو سرزنش ميکنه حتي تو خونه
دخترم ميدوني که درجه بابا بالا رفته
و مسئوليتش زياد شده، براي همين يکم استرس داره
اما اون عاشقته
نگران نباش، باهاش صحبت ميکنم
مامان، تو که هرگز ترکم نميکني، ميکني؟
البته که نه، عزيزم چرا همچين سوالي ميپرسي؟
مامان، اون کيه؟
بيا دخترم، بريم
براي چي؟ چون خيلي گرسنمه، بريم -
امروز داشتم با سانا صحبت ميکردم
دلش برات تنگ شده
اما من که اينجام
آره، اما واقعا باهاشي؟
جانوي
من هميشه باهاش صبحونه ميخورم
و شام هم باهم هستيم
ديگه ميخواي چيکار کنم؟
ويشوا
!اون دخترته نه وظيفهت
سانا ديگه بزرگ شده، جانوي
!نه انقدر
...يه روز ميفهمي بزرگ شده که
ديگه وقت نداره باهات صبحونه و شام بخوره
انتخابش با خودته
اما يادت باشه که اون دلتنگ باباشه
فردا مگه تمرين نداره؟ آره -
باهاش ميرم
مطمئني؟
همسرت کيه؟
شب بخير شب بخير -
الو
چي؟
فکر کنم زيادي مشروب خوردي دکتر مسعود
چطور چنين چيزي ممکنه؟
من اصلا حوصله شوخي کردن ندارم
فکر کنم به خواب احتياج داري
و لطفا بذار من هم بخوابم شب بخير
ويشوا؟
ويشوا؟
ويشوا
تمام شب مشروب خوردي؟
ويشوا، کافيه ديگه
يالا
ويشوا، گفتم کافيه
يالا
اگر مجبور باشي بين گذشته و زمان حال انتخاب کني، کدوم رو انتخاب ميکردي؟
چي؟
اگر آتيت برميگشت
..با من ميموندي
يا برميگشتي پيش اون؟
عقلت سر جاشه؟
شايد اگر جواب بدي عقلم سر جاش بياد
ويشوا
ويشوا
آتيت گذشته من بوده و تو زمان حال مني
خيلي خوب اين رو ميدوني
يالا
دوستت دارم، جانوي
من هم دوستت دارم
حالا ديگه بيا بايد سانا رو ببريم مدرسه
امروز تست داره
اوه لعنتي، داشت يادم ميرفت واقعا متاسفم
عيبي نداره
اما سريع حاضر ميشم
ميبرمش
سروان آتيت رانا
تمام گوشه و کنار بيمارستان رو بلده
چند وقت پيش يونيفرمش رو در آورد لباس بيمارستان پوشيد و رفت بخش توانبخشي
اون براي سالها مُرده بود
جلوي خودم تير خورد خودم ديدم که افتاد تو چاله
!تو افتادنش رو ديدي نه مرگش رو
هرطور دوست داري بگو اما حقيقت اينه که آتيت زندهست
تو هرچي که ميخواي رو باور کن
نميخوام وقتم رو هدر بدم ويشوا -
بايد بهش کمک کنيم
اون يکي از ماست
اون داره آسيبهاي جانبي جنگ رو پشت سر ميذاره
به کمک نياز داره
..انتخابت ميتونه باور نکردن باشه اما
تا کِي ميخواي جانوي رو (توي تاريکي نگه داري؟ (ازش مخفي کني
صبح بخير خانم
صبح بخير، سانا
صبح بخير، خاله
جانوي، اينجا چيکار ميکني؟
!عجب خوش آمدگويي
لطفا بشين
بچهها ساکت باشين
اينا بچههاي کلاس دوم هستن، نه؟
بله خانم
چي شده، خاله؟
...ويشوا
ويشوا نيومده؟
نه، من گفتم نياد
ميدوني که وقتي استرس ميگيره چقدر مشروب ميخوره
سرصبحي ويسکي خورد
اما فکر کنم چيزيش نباشه
No comments yet. Be the first to leave one.