The first 200 lines.
کلاشینکف
در این فیلم، شخصیت نقش اول را با اسامی مختلفی خطاب میکنند: میشا، میخاییل، مایکل، ممیشا ، میشکا، میشانیا
میشا! میشا!
میشا! میشا! بیا بریم.
بریم بریم.
یالا، بریم.
بریم بازی کنیم.
نزدیک تر.
سال 1941
نزدیک تر، کولیا!
بزنش!
چپ! به چپ بچرخ.
گلوله های انفجاری!
نشونشون بده، کولیا! نشونشون بده.
صبور باش، صبور باش، عزیزم.
- اون به هوش اومده. - آره دارم میبینم.
آفرین، راننده تانک!
بخواب، بخواب، بخواب... بخواب، بخواب، بخواب. بلند نشو.
- بخواب، بخواب. باید بگیری بخوابی. - «گاپونین»
- همه چیز درست میشه. - رفیقام اینجا هستن؟
- همه چیز درست میشه. - ستوان ارشد، گاپونین.
وایسا.
سلام، ستوان. جوخه ی 12 کجاست؟
نصف روزه که دارم دنبالشون میگردم.
لعنت بهش، سروان.
- حمله دیگه شروع شده. - بچه ها، ما دنبال جوخه ی دوازدهم هستیم.
- ما خبر نداریم. - ستوان، مراقب باش.
هنوز یه سری آلمانی این اطراف هستن.
متوجه شدم، سروان.
یالا، یالا، یالا...
- دوباره! - یالا! - یه ذره به خودتون فشار بیارید.
بریم. بریم.
برو!
نه، دیگه نمیشه.
گندش بزنن...
اونجا یه روستا هست. شاید اسب داشته باشن.
باید بریم اونجا.
اسمت چیه؟
گروهبان یکم، «کلاشینکف».
- اسم کوچیکت چیه؟ - «میخاییل».
همراه من بیا.
اون چیه؟ یه مسلسل جدیده؟
آره، دیگه خط تولیدش متوقف شده.
میگن دیگه تا چند وقت دیگه، بجای تفنگای معمولی، همه از اینا میگیرن دستشون.
خوبه.
چقدر میلرزه؟
چی؟
چقدر میلرزه؟
فقط خدا میدونه.
بیا بریم حیاط جلویی. از اونجا همه چیز رو بررسی می کنیم.
تو...راننده تانک...
با فاصله ی 50 متری از من بیا.
اگه اتفاقی افتاد...
- یوحان! یوحان! - پشت سرت!
توی آلونک!
زنده ای؟
اسلحه اتوماتیک امتحانش رو خوب پس نداد.
- در جالب ترین لحظه، گیر کرد! - آره، دیدم.
داخلش آب رفته.
گیر کرده اونجا و بخاطر همین گلوله ها یخ زدن.
فنرش هم خیلی ضعیفه.
سوزن گلگدن به گلوله ها نمیرسه. بد درستش کردن.
عجب نوآورهایی داریم!
- از این چیزا سر در میاری؟ - آره، در واقع من یه...
مخترع هستم.
اوه، جدی؟ خب حالا چی اختراع کردی؟
همه چیز.
همشون رو که یادم نمیاد.
آخرین اختراعت چی بود؟
آخریش؟
رخت آویز!
رخت آویز! عجب آدمی هستی تو. خیلی باحالی، "راننده تانک"!
سلام بر عزیزانم:
مامان، خواهرم، خواهرهای کوچیکم.
حتی مامان بزرگ «شورا»، خاله «تاتیانا» و همه ی اقوامی که...
نسبت به سرنوشت گروهبان یکم، کلاشینکف، بی تفاوت نیستن.
میخواستم به عرضتون برسونم که تانک من توی نبرد مورد اصابت قرار گرفت.
چند نفر مثل قهرمان ها مُردند.
خوشبختانه من زنده موندم. فقط یه مقدار شونه ام آسیب دید.
از اونموقع برای درمان، داخل بیمارستان بودم.
سال 1942
چون صدمه ای که من دیده بودم به نظر جدی میومد، دکترم «پاول ایوانویچ»...
منو فرستاد خونه، تا حالم کاملاً خوب بشه.
پس من از منطقه خارج شدم. از طرف «میخاییل».
کس دیگه ای هم هست که زخمی شده باشه؟
تویی که دستت زخمی ـه! بیا اینجا.
بیا داخل.
- جایی که زندگی میکنی خیلی دوره؟ گروهبان. - «آلتای».
اونجا درس میخوندم. من از قزاقستان اومدم.
من اونجا کار میکردم.
- میدونی ایستگاه «ماتای» کجاست؟ - ماتای؟
واسه قبل از جنگ ـه.
ایستگاه راه آهن بود.
به هرحال از اونجا انداختنم بیرون.
برای چی؟
خب، یه مقدار شرایط رو تغییر دادم...
و در واقع، مسئولین اونجا خیلی ازم خوششون نمیومد.
چیکار کردی؟
از بچگیم به اسلحه ها و شاتگان ... خیلی علاقه داشتم.
حالا دارم به یه جور اسلحه ی خودکار فکر میکنم.
- خودکار؟ - یه جور مسلسل خودکار.
ایناهاش.
الان دیگه مطمئنم کسی اخراجت نمیکنه.
اتفاقاً گروهبان یکمِ عزیز، یه چیز باید ساخته میشد تا ضامنِ سلامتی ما باشه.
سرزمین مادریمون همین الان به اختراع تو نیاز داره.
ایستگاه ماتای.
گروهبان! داره کجا میره؟
مامان، من رو بابت این موضوع ببخش. ولی فعلاً نمیتونم ببینمت.
میخواستم بیام پیش تو ولی نیومدم.
دلم برات تنگ شده. ولی باید رشد کنم!
میدونم وقتی توی خونه هیچ مردی نیست، یه مقدار زندگی برات سخت تره...
ولی اگه به خواسته های خودم احترام نذارم، اونموقع چطوری جلوت سرم رو بالا بگیرم؟
پات رو میبوسم. دوست دارت، میخاییل.
«پاول آندرویچ» کجاست؟
- «پاول آندرویچ» - کی؟ پاول آندرویچ؟
- پاول آندرویچ کجاست؟ - پاول آندرویچ!
تو چی میخوای؟
گروهبان یکم، کلاشینکف. به علت آسیبی که دیدم توی مرخصی هستم.
کلاشینکف، کلاشینکف... اون فامیلی واسم آشناست.
من تو رو میشناسم؟
من واستون توی واحد 38 کار میکردم. بخش دیگ های بخار.
- فهمیدم. میتونی چکش دستت بگیری؟ - نه.
- استراحت کن، استراحت کن...وقت منو نگیر. - یه لحظه صبر کن! - نه دیگه!
- پاول آندرویچ! - بهت گفتم برو استراحت کن دیگه! کاری ندارم بهت بدم.
بله. چرا محموله ی من نرسید؟
کجا میتونم اون سوپاپ های لعنتی رو پیدا کنم؟
باید شکایت کنم ازتون؟ باشه پس.
منتظرم. سریعتر بیاید.
پاول آندرویچ!
وقتی توی بیمارستان بودم، با خودم فکر کردم...
شرایط خط مقدم اصلاً خوب نیست.
آلمان ها خیلی مجهز هستن و اگه بخوام واضح تر بگم...
ما به شدت از اونا عقب تریم.
ارتش سرخ به یه مسلسل خوب نیاز داره تا بتونه این جنگ رو پیروز بشه. منم یه ایده هایی دارم.
- واقعاً؟ - بله.
حالا چرا این اسلحه ی خودکار رو توی این انبار نسازیم؟ هان؟
گفتی خودکار؟ بسازیش؟ اینجا؟
الان تو رو یادم اومد، کلاشینکف.
- تو همونی هستی که توی محیط کار، یه سلاح ساخت؟ - دقیقاً خودم هستم.
و میدونی دوست من...
وقتی اونا اون تفنگ دست ساز رو توی آزمایشگاه لعنتیِ من پیدا کردن چی شد؟
دو روز تمام، بازرس ها نذاشتن آب خوش از گلوم بره پایین.
«کِی ساختیش؟ کی اجازه ش رو داده؟ چرا؟ کجا؟»
بخاطر اون اعصاب خوردی ها، 5 کیلو وزنم کم شد!
تازه اون تفنگ اصلاً شلیک نمی کرد.
به همین سادگی!
چرا میتونی باهاش شلیک کنی. من یه قطعه ش رو برداشته بودم.
میخواستم اسلحه بی نقص باشه. اون قطعه رو برداشتم تا مجبور نباشم زودتر تحویلش بدم.
درباره ی بازرس ها هم باید بگم واقعاً متاسفم.
نظرت درباره ی مسلسل خودکار چیه؟
بیا امتحانش کنیم! ها؟
میدونی چیه، مخترع...
گمشو از اینجا برو بیرون.
ستوان، ماشین سرهنگ دوم، «بصار» آماده ست. کجا باید بریم؟
- اونو بیار دم دفتر فرماندهی. خودش بهت میگه. - متوجه شدم.
ببینم...یه مهره ی بزرگ داره میاد؟
خیلی خیلی بزرگ! گفتن که امروز صبح، یه بازرس خیلی مهم داره میاد «آلما-آتا».
اسمش «خاسانوف» یا «بصاروف» بود.
از خط مقدم میای؟ اونجا اوضاع چطوره؟ هوا داغه؟
مثل کوره می مونه.
سرهنگ دوم، اجازه هست؟
سرهنگ دوم، من گروهبان یکم کلاشینکف هستم. اجازه میدین یه صحبتی باهاتون بکنم؟
تو چرا اومدی اینجا، "رانند تانک"؟
مرخصی استعلاجی گرفتم. میخواستم باهاتون صحبت کنم، سرهنگ.
حرفت رو بزن، گروهبان. من عجله دارم، سریع باش.
خب...
میدونی، من متقاعد شده بودم...
ولش کن. من از سال 1938 توی ارتش بودم.
از روزهای اول جنگ توی جنگ بودم. 4 تا تانک رو منهدم کردم.
7...نه 8تا ضدتانک رو منهدم کردم.
تازه بیشتر هم میتونستم بزنم ولی خب دستم اینجوری شد. الانم که اینجا هستم.
بعضی وقتا مجبور بودیم با دستای خالی حمله کنیم و با دشمن بجنگیم...
اونوقت اگه یه آلمان با یه مسلسل...
که 80تا گلوله داره بیاد طرف، میتونه در عرض یک ثانیه بهت شلیک کنه.
اونوقت ما تفنگی داریم که باید مدام خشابش رو پر کنیم...
- اصل حرفت رو بزن، گروهبان. - باشه.
از طرف بصاروف... تو خیلی کله شقی! مگه نه؟
خیلی خب.
منو به «ژیگالوا» وصل کن.
«سانیچ»، الان یه نفر به اسم کلاشینکف میاد پیشت...
یه گوشه بهش جا بده.
آره، میزکار و ابزار و همه چیز.
آره، باشه.
نیروی انسانی ندارم بهت بدم. همشون همینا هستن. همه ی متخصص هامون دارن کار میکنن.
پاول آندرویچ، این موضوع خیلی مهمه!
مهمه؟ فکر میکنی ما داریم اینجا چیکار میکنیم؟
مهمه! چی میخوای از جون ما؟ میخوای مادرت بره روی اون لوکوموتیوها کار کنه؟
یه نفرم نمیدم بهت. دیگه هم در موردش حرف نزن. تموم شد رفت!
گوش کن...میخوای راستش رو بهت بگم؟
تو چه جور مخترعی هستی، کلاشینکف. هان؟
قشنگ معلومه که بصاروف دلش واست سوخته.
یه پسره ی مجروح رو جلوی خودش دیده...
اونوقت برگه ای که جلوش آوردی رو سریع امضا کرده تا از شرت خلاص بشه.
نمیخواد کار کنی. خواهش میکنم از اینجا برو.
کلاشینکف.
ما اومدیم کمکت. شنیدیم میخوای تفنگ درست کنی. درسته؟
- اونوقت به متخصص نیاز داری. درسته؟ - بله.
ولی پاول آندرویچ گفت... - پاول آندرویچ گفت در زمان ساعت کاری!
بعد از ساعت کاری که میتونیم.
ژنیا کراوچنکو.
No comments yet. Be the first to leave one.