The first 200 lines.
.حالا میدونم دلیلش این بود که ازم متنفره
...ایتو سنپای
چی شده، آیادو سان؟
!"چی شده" تحویلم نده
!چرا منو نادیده گرفتی؟
!چرا گفتی دیگه مجبور نیستم باهات حرف بزنم؟
چرا...؟
چرا به هرچیزی که فکر میکنم فقط تویی؟
.هنوزم قلبم تند میزنه
.سلام، من آیادو سومیه هستم
قسمت⭐17 دربارهی کشمکشهای ذهنی جدید آیادو سان
.مفتخرم که توی این قسمت راوی بخشهایی باشم
!من برگشتم
.خوش اومدی، سومیه
.بفرما، برات هدیه گرفتم
!وای! این لادنها رو ببین
.کلی ازشون توی باغچهی مدرسه بود
!میرم بذارمشون توی گلدون
!باشه
!امشب راتاتولیهی مورد علاقهتو داریم
!ایول! منم کمک میکنم
بعد اینکه لباسم !رو عوض کردم
.خونهی ما همیشه آروم و شاد بود
.من به دست پدر و مادری ظاهر و باطن مهربون بزرگ شدم
.و تا زمان راهنمایی کلی وقت اضافی داشتم
.حتی چندین دوست هم داشتم
هی، شنیدی؟
!مینا و ایشی کون از کلاس 2 با هم قرار میذارن
!چی؟! قرار؟
!ولی ما که هنوز راهنمایی هستیم
...درک نمیکنم
...عـ عاشق شدن
،ولی بعد، وقتی رفتم سال دوم راهنمایی .در خونهی منم خوابید
.اولین عشق خودم رو پیدا کردم
چی؟! سومی چان عاشق شده؟
!کیه، کیه؟
بخاطر تو این کار رو ...نکردم
این کار رو کردم چون کسی که !!قراره شکستت بده منم
...اسمش دومویستونه
.اون کاراکتر فرعی یه مانگای شونن بود
.از اونجا بود که مجذوب دنیای دو بعدی شدم
...و قبل اینکه متوجه بشم
.بازم داره مانگا میخونه
.شنیدم عشق اولش کاراکتر مانگا بوده
.از خطی رد شده بودم که راه برگشتی نداشت
...خوشبختانه، چون همچین پدر و مادر مهربونی بزرگم کرده بودن
!سومیه، ما داریم میریم کوه پیادهروی کنیم
!به قول معروف، عقل سالم در بدن سالمه
...اولش، گفتن اینکه نظرشون مهم نیست آسون بود، ولی
.داشتم سعی میکنم توجهت رو جلب کنم
چرا داری بهم بیمحلی میکنی؟
.مـ متاسفم
.فقط مجذوب کتابم شده بودم .قصد نداشتم بهت بیمحلی کنم
.انقدر مانگا نخون، اوتاکو
.این اولین بار بود که کسی مستقیما اینو بهم میگفت
.و اینکه، تقریبا تولد دومویستون نزدیکه
.و کافهی نمسیس تریگر میخوان براش جشن بگیرن
.سومی چان، میدونی که من زیاد از این چیزا سر در نمیارم
!اه، ببخشید
،بههرحال، گروهی که روی جلد این مجله است ...اون روزی
،حتی دختری که فکر میکردم با هم صمیمی هستیم .به نظر میرسید داره دورتر میشه
پوسته
،و یه لحظه به فکرم رسید، اگه حتی شده به دروغ .میگفتم کس دیگهای رو دوست دارم اوضاع فرق میکرد یا نه
.جوری که الآن هستم، فکر کنم ناخواسته بقیه رو ناراحت میکنم
.آیادو سان
.امم، بیا
!اه، اینجاست! آیادو سان! بیا حیاط پشتی
.هروقت خواستی میتونی باهامون حرف بزنی و احوالپرسی کنی
.هروقت خواستی میتونی بیای پیشمون، آیادو سان
.عاشق یه آدم واقعی شدم
.اولینباری بود که نسبت به پسری احساس پیدا کردم
...و حالا
...امم، من
!ببخشید
.دیگه نمیذارم در بری
.مطمئن میشم هیچ تردیدی توی ذهنت نمونه
.حتما کاری میکنم عاشقم بشی
.سنپای، من خیلی ترسیده بودم
.من یاد گرفتم که عشق دردناکه ...عذابآور و خجالتآوره. و با این وجود، من
.ترسیده بودم که دوباره پا توی اون قلمرو بذارم
.ولی از اینکه تو ترکم کنی بیشتر میترسم
!سنپای، من خیلی اذیتت کردم، و متاسفم
.ولی میخوام یه چیز خودخواهانه ازت بخوام
میتونم بازم بخشی از زندگیت باشم؟
.البته که میتونی
.ببخشید
.شرمنده
!یـ یه لحظه صبر کن
.ببخشید که انقدر برگردوندنش طول کشید
.نه، خودتم داری گریه میکنی
.خودت ازش استفاده کن
.و... همچین اتفاقی افتاد
چــی؟! پس یعنی... تو و ایتو الآن قرار میذارین؟
این خبر خوبی نیست؟
،نه! بعد اون همه دردسری که براتون درست کردم !آخرش رفتم و با بهترین دوستت جفت شدم
!به نظر من که اصلا درست نیست
!اول، باید از شما درخواست بخشش کنم
وایسا- چیکار داری میکنی، آیادو سان؟
چـ چرا تعظیم کردی؟
.ببین، سوتسون زیاد به این چیزا فکر نمیکنه .پس مشکلی نیست
.حالا بلند شو
.ولی بازم... قرار میذارین
.خداروشکر
.خیلی برات خوشحالم، ایتو
.بالاخره بهار تو هم رسید
.اه، اگه زیادی خوشحال بشی اوضاع رو برای آیادو سان پیچیده میکنی
.ها؟ باشه
تبریک به ایتو و آیادو
!چی؟
!پس برای شما جواب داد؟
.خوش به حالتون
.با اینکه نمیدونم اوضاع از چه قراره
.و ممنون ایشینو سنپای که همیشه به حرفام گوش دادی
.واقعا ممنونم
،از حالا میخوام بیشتر و بیشتر تلاش کنم -پس خوشحال میشم لطف کنی بازم به
!انقدر جدی نباش
مگه دارین عروسی میکنین؟
!تا وقتی هردوتون خوشحال باشین، کافیه
!پس بیخیال باش
.برات خوشحالم، فسقلی
.ممنون، ایشینو سان
ولی، چه اتفاقی افتاد؟
.همه خوشحالن
.بیا ما هم قرار بذاریم، تاکاناشی کون
.عمرا
!چرا هیچوقت یکم بهش فکر نمیکنی؟
آخه میدونی، قرار گذاشتن با تو...؟
اصلا هیجانزده نیستم
!ولی مگه موقع جشنواره بهم نگفتی خوشگلم؟
.نظرم عوض شد
!منظورت چیه عوض شد؟
!حداقل وقتی اینو بگو که یکم دلت اسیر من شده باشه
.پس، اگه میتونی کاری کن دلم اسیرت بشه
!خیلی رو اعصابــــــــــی
!با چه اعتماد به نفسیم میگه
سوتسوی؟ !با چه اعتماد به نفسیم میگه
.برای همه چیز ممنون
تمام سعیم رو میکنم که رابطهی منم .مثل رابطهی تو و ایگاراشی سان بشه
...ایتو
.کارت عالی بود
.آره
.همه چیز برای ایتو خوب پیش رفت
.و منم دیگه قرار نیست به اوشامامبه برم
.زندگی آرومم برگشت
.یکم میترسم
!ولی باید بگم، آرامش بهترینه
...مدت زیادی گذشته
.که به خونهی شما نیومده بودم
.پدر و مادرت بازم با هم کنار میان چقدر عاشقمی؟
.پدر و مادرت بازم با هم کنار میان !انقدر عاشقتم
.آره، یکم زیادی دارن با هم کنار میاد، آدم مورمورش میشه !چی؟ فقط همین قدر؟
.واقعا خوشحالم که لازم نیست به اوشامامبه بری
.ا-از دفعه آخری که انقدر نزدیک بودیم... زمان زیادی گذشته
.آره
وایسـ
3.1415926535897932
ایروها چان! میخوای برای شام بمونی؟
میتونم؟
!کلی اودن درست کردم
!اودن
...نجات پیدا کردم
.فکر میکردم فقط گرفتن دستش برام کافیه
افسردگی
...ولی وقتی اونجوری بغلم میکنه، هوش از سرم میپره
باید یه استراتژی جدید پیدا کنم
چی شده، سوتسون؟
!هیچی
!بسمالله
!خوشمزه است
!وای، ممنون
!تعارف نکن! هرچی دلت خواست بخور
!چشم
.خوشحالم اینجایی
،بعد از تمام کارهایی که برام کردی !دنبال فرصتی بودم که درست خودم رو معرفی کنم
.نه، من که کار خاصی نکردم
.واقعا بخاطر دردسری که درست کردیم متاسفیم
.نـ نه، لطفا بس کنین
!البته اگه میخواستی، تو رو هم با خودمون میبردیم هوکایدو
.اه، اونجوری که نمیشه
...ولی بابای خانواده
!اومد التماسم کرد که ولش نکنم کدوم زدی دلش میاد نه بگه؟
.ایروها چان
.امیدوارم از این به بعد هم هوای هیکاری رو داشته باشی
.حتما
.شما بزرگترا فقط به فکر خودتونین
.انقدر نگران این قضیه بودم که شبا خوابم نمیبرد
دیدین؟
.کائورو هنوزم از اون قضیه زخمهای التیام نیافته داره
.باید درستش کنین
!فکر نکن نمیدونم میخواستی برای نجات خودت منو فدا کنی
!چـ چــــی؟
بازم اودن میخوای، کائورو؟
!دیگه به هیچ کدومتون اعتماد ندارم
هی، اصلا توی این آدم چی دیدی؟
چی؟ من؟
کلی پسر باحالتر اون بیرون ریخته، مگه نه؟
!کائورو! اینجوری حرف نزن !عقل ایروها چان رو برمیگردونی سر جاش
!هـ هوی
.کسی باحالتر از داداشت نیست
!دروغ میگی
No comments yet. Be the first to leave one.