The first 21 lines.
همه دوست دارن بهم بگن
من یه روح قدیمی متولد شدم
چشم هامو خیلی خوب باز نگه میدارم
خیلی چیزا وجود داره که من نمیدونم
فقط یه اتاق تو یه هتل دیگه است
هرگز احساس تنهایی نمیکنم
در مورد چشم های پدربزرگم فکر میکنم
و اینکه منو همیششه خونه میفرستادن
من تقریبا میتونم بگم که الان داره میشنوه
من میخوام که بهم افتخار کنه
من چــشــــم هـــامــو باز نــگه مــیــدارم
به این تاج ناگسستنی اجازه بدید
من تقریبا راه خودم رو ساختم
بهشت برای من ، ایمانم رو حفظ میکنه
چـشمـــــام بــــــــازه
من نمیتونم ببینم دو قدم ازم جلوتر باشه
وقتی که توی نقش مِه میاد
من هیچ وقت فکر نمیکردم باران رو از دست بدم
خدا میدونه که چند وقت گذشته
این رویا منو از داخل میسوزونه
و من فقط نمیتونم بزارم بره
No comments yet. Be the first to leave one.