The Crowd

The Crowd

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Crowd 1928 DVDRip TVRip Fa
The Crowd 1928 TVRip SUBBED XviD-KG [01:29:24]
The Crowd 1928 DVDRip x264 [01:43:18]
The Crowd 1928 DVDRip XviD-Moonrise(iLC) [01:43:18]
A Commentary by masih_mzsh
‫㏄ masihm.ir | t.me/masihmim | زیرنویس از مسیح محمودزاده

Tags

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
tvrip
XviD
x264
Published on: 2020-12-20
Downloads: 48
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

برای سینمادوستان همزبان

‫شرکت مِترۆ-گۆلدوین-مِیِر تقدیم می‌کند ‫«جماعت»، فیلمی ساختۀ کینگ ویدۆر ‫با حضور جِیمز مِری، اِلِنۆر بۆردمَن و بِرت رۆچ

‫فیلمنامه‌نویسان: کینگ ویدۆر و جان وَن آلْستین ویوِر ‫میان‌نویسی: جۆ فارنْهِم

‫طرّاحان صحنه: سِدریک گیبِنْز و آرنۆلد گیلِسْپی ‫طرّاح لباس: آندره‌-آنی

‫تصویربردار: هِنری شارپ ‫تدوینگر: هییو وین ‫آهنگساز: کارل دِیویس

‫کارگردان: کینگ ویدۆر

‫بازیگران و نقش‌هایشان: ‫اِلِنۆر بۆردمَن ..... مَری ‫جِیمز مِری ........ جان/جانی ‫بِرت رۆچ .......... بِرت

‫اِستِل کِلارک .......... جِین ‫دنییِل تاملینسِن ..... جیم ‫دِل هِندِرسِن ......... ریچی

‫لوسی بۆمانْت............ مادرِ مَری ‫فِرِدی بِرک فِرِدریک ..... پسرک ‫اَلیس میلْدرِد پوتِر ...... دخترک

‫چهارم ژوئیۀ سال ۱۹۰۰ ‫مردم آمریکا در تعطیلات به سر می‌برند! همه‌جا آتش‌بازی‌ست! رژه است! ‫گردش و تفریح است! همه دارند تولّد ۱۲۴سالگی آمریکا را جشن می‌گیرند!

‫اما پیشامد کوچکی چون اعلام استقلال آمریکا در مقایسه با آن واقعۀ ‫بزرگی که در منزل خانوادۀ سیمْز اتّفاق می‌افتاد، چه اهمّیتی داشت؟

‫«آوازۀ این پسربچّه یه روز به گوش همۀ دنیا می‌رسه، جناب طبیب.»

‫«همه‌جور فرصتی جلو پاش می‌ذارم.»

‫۱۹۰۰

‫۱۹۰۱

‫۱۹۰۲

‫۱۹۰۳

‫۱۹۰۴

‫۱۹۰۵

‫۱۹۰۶

‫۱۹۰۷

‫۱۹۰۸

‫۱۹۰۹

‫۱۹۱۰

‫۱۹۱۱

‫۱۹۱۲

‫جانی سیمْز به سنّ ۱۲سالگی رسید. او در طول این سال‌ها شعر حفظ کرد، ‫پیانو نواخت و در گروه همسرایی آواز خواند... همچون دورانِ کودکیِ ‫رئیس‌جمهورانِ سابقِ آمریکا، آبراهام لینکۆلن و جۆرج واشینگتِن!

‫«وختی بزرگ شدی می‌خوای چی کاره شی، شیربرنج؟»

‫«من تقصیم دارم واعظ کلیسا بشم! درود بر پدر آسمانی!»

‫«من در نظر دارم وارد عرصۀ گاوچرونی شم.»

‫«تو چی، جانی سیمز؟»

‫«بابام می‌گه ‹من› یه روز آدم خیلی مهمّی می‌شم!»

‫«یا حضرت خدا! دم خونۀ شما وایساد، جانی!»

‫«حالا باید شجاع و نترس باشی، پهلوونکم... ‫همون‌طور که اگه بابات بود، ازت توقّع داشت.»

‫وقتی جان به سنّ ۲۱سالگی رسید، به خیلِ ۷میلیونیِ دیگرانی ‫پیوست که باور داشتند نییویۆرک به وجود ایشان نیازمند و متّکی‌ست.

‫«توی این شهر باید کارِت خیلی درست باشه ‫تا بتونی از باقی مردم جلو بزنی.»

‫«شاید این‌طور باشه... ولی من دنبال یه فرصتم فقط.»

‫جایزۀ نقدیِ ۱۰۰دلاری! خلّاقیت نشان دهید! ‫شما بنزینی می‌خواهید که با نیازهایتان همساز‌تر باشد. ‫ما آن بنزین را داریم، اما خواهان نامی برایش هستیم.

‫نام مناسبی برای محصول جدیدمان، سوختِ وسایل نقلیه، ‫پیشنهاد دهید و برندۀ جایزۀ ۱۰۰دلاری شوید. ‫نشانی: نییویۆرک، خیابان پِرل ۳۸۲، دفتر شرکت نفت سیلْوِنییَن

‫‹سوخت‌سرشاد› ‫‹قازوقیل›

‫«تر-تمیز می‌کنی، سیمز؟»

‫«نو-نوار می‌کنی، سیمز؟»

‫«صاف-صوف می‌کنی، سیمز؟»

‫«خونه-مونه می‌تکونی، سیمز؟»

‫«شما مارمولک‌ها این‌قدری این‌جا کار کردین ‫که دیگه حرف زدنتون مثل هم شده!»

‫«امروز با یه جفت قناری قرار گذاشته‌م بریم شهربازی. ‫می‌خوای تو هم باهامون بیای؟»

‫«راه نداره، بِرت! شب‌ها سرم توی کتابه.»

‫«بی‌خیال بابا! این خوشگله‌ها وجناتی دارن که ‫توی صد تا کتاب هم پیدا نمی‌کنی!»

‫«خب، باشه، می‌آم... ولی بعدش باید بشینم درسم رو بخونم.»

‫«می‌دونی چیه بِرت... برا ماهایی که درگیر کسب و کاریم، ‫خوبه هر چند وقت یه بار بی‌خیال درس و کتاب شیم.»

‫«آهای تو! بچرخ رو به جلو!»

‫«این خوش‌گذرونی‌های شبونه، خوب من رو شارژ می‌کنه، داش‌بِرت! ‫باید بیشتر از این‌ها بیاییم سمتش!»

‫«معرفی می‌کنم: جِین... جان! جان... جِین! ‫مَری... جان! جان... مَری!»

‫«بیا بریم، مرغِ عشق! همۀ چه‌چه‌هات رو این‌جا نزن!»

‫«به این جماعت نگاه کن! پپه‌های زبون‌بسته... ‫همه‌شون توی دوری باطل و تکراری افتاده‌ن!»

‫«این‌قده گَنده‌دماغ نباش، جان! همون‌جوری باش که هستی!»

‫«بیشترِ آدم‌ها روی مخمن... ولی تو فرق داری.»

‫[به پاهایتان حالی بدهید! ‫کفش‌هایتان را از کفش‌فروشی بِراکْتِن بخرید.]

‫«طفلکی این بَبو! حتماً باباش خیال می‌کرده ‫بچّه‌ش یه روز رئیس‌جمهور می‌شه!»

‫«بگیر بشین! قیافه‌ت ‹تاریخی› نشده... ‹پاک‌مخی› شده!»

‫«عجبا! اومدیم قایق‌سواری یا آدم‌سواری؟»

‫«وا... اصلاً جنبۀ بوسیدن نداری.»

‫«مرتیکۀ گنده... سواد نداری بخونی؟»

‫«نگفته ‹است›!»

‫تدارک خانم با شما، تدارک خانه با ما! ‫فروشگاه اسباب و اثاثۀ جکسِن اِستِفنِل

‫«مَری، بیا با همدیگه ازدواج کنیم.»

‫یوتیکا ‫سیراکییوس ‫رۆچِستِر

‫سیراکییوس ‫رۆچِستِر ‫بوفالۆ

‫رۆچِستِر ‫بوفالۆ ‫آبشار نییاگارا

‫بوفالۆ ‫آبشار نییاگارا

‫«یادت باشه اوّل پردۀ اتاق رو بکشی پایین.»

‫«گریه نکن مامان! مراسم ختمم که نیومدی!»

‫«جیمی، تو و ریچی شب‌ها، مثل دو تا داداش خوب، ‫پیش مامان خونه بمونین، باشه؟»

‫«من که می‌گم تا یه سال دووم داره... شاید هم دو.»

‫«کار و بارم که سکّه شد، ‫صاحب همچین خونه‌ای می‌شیم، گلم.»

‫«نمی‌خواین اسباب‌بندیلِ خفتیدنتون رو آماده کنم؟»

‫«این‌جور که این بنده‌خدا داره به خودش می‌رسه، ‫حتماً می‌دونه امشب قراره توی خوابش راه بره.»

‫«ایناها! دستِ پدرسوخته‌ش رو شد!»

‫«مَری! منم، جان!»

‫«تو خوشگل‌ترین دخترِ سراسرِ دنیایی، مَری!»

‫«عشقم بهت هیچ‌وقت تمومی نداره. درست عین این آبشار.»

‫شبِ قبل از سال نو ― در خانۀ خودِ آدم

‫«می‌شه بری تختِ تاشو رو جمع کنی؟»

‫«الانه که مامانم و داداش‌هام سر برسن. ‫بهتره آماده شی... ساعت از شیش گذشته.»

‫«تو باز کنی بهتره. خونوادۀ خودتن.»

‫«مامان‌جون رو نمی‌بوسی؟»

‫«جانی باز یه شیرین‌کاریِ جدید سر هم کرده. ‫راضی‌ش کنین واسه‌تون اجراش کنه.»

‫«کار خاصّی نیست... فقط دستمه که می‌شکنم.»

‫«می‌گه می‌خواد بزنه دستش رو علیل کنه، مامان.»

‫«اینم از این!»

‫«از چی؟»

‫«از شیرین‌کاری‌م!»

‫«پسر جان، دوست دارم قبل از این که شیرین‌کاریِ جدیدی در بیاری، ‫بدونم بالاخره حقوقت بیشتر شد یا نه.»

‫«نه... ولی همه بهم می‌گن آیندۀ کاری‌م روشنه.»

‫«می‌گه بیشتر نشده‌... طبق معمول.»

‫«می‌گه آیندۀ کاری‌ش روشنه... طبق معمول.»

‫«گوشِت صابونیه! پاکش کن!»

‫«گوشش صابونی بود... به خاطر اصلاح.»

‫«احتمالاً مال دیروزه.»

‫«این‌طور که معلومه جناب لوله‌کش دوباره این‌جا تشریف داشته.»

‫«شاید پیش بِرت مشروب پیدا شه.»

‫«چیزی یادت نرفت؟»

‫«حواست جمع باشه، عزیزم. نکنه پات روی یخ سُر بخوره!»

‫«این‌قدر ساده نباش! آخه ‹من› چرا باس پام روی یخ سُر بخوره؟»

‫«سُر نخوری، عزیزم!»

‫«وای خدا، ای جانم! ‫یعنی چطور شد فرشته‌ها گذاشتن ‹تو› بیای زمین؟»

‫«آخه مرد والا و چارشونه و ‫خوش‌قیافه و محترمی مثل تو کجا بود!»

‫(از ترانۀ معروفی همنام با مصرع اوّل، ‫ساختۀ جِیمْز کَمبِل و رِجینالد کانِلی)

‫«صَدَرصد یه چی خورتی.»

‫«صَدَرصد.»

‫«این‌ژا غصر منه.»

‫«همه‌ژا رو گشتم. یه قطره هم پِدا نکردم.»

‫«مانان و داداشات رفتن؟»

‫«خونواده‌م تو رو درک نمی‌کنن... ولی این چیز مهمّی نیست.»

‫«‹تو› درکم می‌کنی؟»

‫«تو دخترخاموم همه‌چی‌تمومی هستی.»

‫«چی کا می‌کنی؟ نمی‌تون دسته‌گل به آب ندی؟»

‫دو ماه بعد

‫«چرا بهم نگفتی سیفون مستراح خراب شده؟»

‫«این هم که زهوارش در رفته!»

‫«می‌شه تو رو خدا ﺑﮕ... ﺑﮕ...»

‫«می‌شه بگی امروز بیان این لکنته رو درست کنن؟»

‫«توی این خونه هیچی درست کار نمی‌کنه!»

‫«چرا از دستم نگرفتی‌ش؟»

‫«موهات عینهو جارودستی شده!»

‫«من نباشم، خودت می‌تونی کاری کنی؟!»

‫«خسته و عاصی‌م کردی از این همه ایراد گرفتن‌هات!»

‫«طوری نیست، مَری! ‫دیگه عیب‌هات رو به روت نمی‌آرم!»

‫«زبون نداری وقتی چیزی تا لب پُره بهم بگی؟»

‫«ایّوب هم که باشه جلو تو صبرش سر می‌آد!»

‫«خودتم همچین قرصِ اعصابی نیستی!»

‫«اینو از من بشنو: این‌جا خونۀ بخت نیست... زندونِ بخته!»

‫«جای من این‌جا نیست!»

‫«ﻓ... فرصت نشد بهت یه چیزی بگم...»

‫«از این به بعد طور دیگه‌ای باهات تا می‌کنم، عزیز دلم.»

‫«مَری، تو خوشگل‌ترین دخترِ سراسرِ دنیایی!»

‫هفت ماه بعد

‫«باید تا الان دیگه از مریض‌خونه خبر می‌دادن.»

‫«خب... بابا شدم!»

‫«وقتی اون ترفیع اصلیه رو گرفتم، ‫لطفت رو جبران می‌کنم، بِرت.»

‫«می‌دونید همسر من کجاست؟»

‫«خانم سیمز رو کجا می‌شه پیدا کرد؟»

‫«زنم کجاست؟»

‫«جناب طبیب، من آقای سیمزم! جان سیمز! شوهر مَری سیمز!»

‫«نگران نباش! تا حالا که این‌جا هیچ شوهری سر زا پس نیفتاده!»

‫[بخش نوزادان شمارۀ ۳ ‫ورود ممنوع]

‫«جان سیمز!»

‫«آخِی طفلی... ببخشید این‌قدر سختی کشیدی.»

‫«عینهو توئه، جانی.»

‫«فقط همین رو می‌خواستم که مجبورم کنه بیشتر تلاش کنم، عزیزم. ‫حالا برا خودم کسی می‌شم... این رو قول می‌دم.»

‫۵ سال گذشت. در این میان خانوادۀ سیمز دو اتّفاق مهم را ‫از سر گذراند: خواهرکی به دنیا آمد و حقوق جان ۸ دلار بیشتر شد.

‫(این میزان پول تقریباً برابرست با ۱۲۰ دلار در سال ۲۰۲۰ میلادی)

‫«توی یکی از گوش‌هام ماسه‌ست... ‫توی اون یکی هم جناب‌عالی‌ای با این ماس‌ماسکت!»

‫«جااان!»

‫«فسقلی هم دیگه.»

‫(صحنۀ جاافتاده: پدر، دخترک را تا پشتِ تیرکِ چوبی برای ادرار ‫همراهی می‌کند. پسرک در کنار مادرش بی‌قرار است و می‌گوید:)

‫«مامان! سیپ می‌خوام، مامان!»

‫«نگاه! آتیشت خاموش شد!»

‫«گردش باشه ارزونیِ خودت! ‫هر روز دارم همون کارهای تکراریِ دیروزی‌م رو می‌کنم!»

‫«بُغ نکن، عزیزم. همه چیز بالاخره درست می‌شه... ‫کافیه کار و بارم سکّه شه.»

‫«‹سکّه› شه؟ سکّه‌زنِ کار و بارِت حتماً لاک‌پشته!»

‫«خب، تقصیر من که نیست! ‫توی صنف کاریِ ما طول می‌کشه آدم به جایی برسه!»

‫«طول می‌کشه؟ ببین وقتی تو توی خواب و خیالات بودی، ‫بِرت به کجاها که نرسیده!»

‫«فکر کردی اگه من هم دور و بر رئیس‌رئسا می‌پلکیدم، ‫الان نونم توی روغن نبود‫؟!»

‫«فکرهای بکری تو سرم دارم!

‫اون شعارِ تبلیغاتیه، ‹کرور-کرور سرفه›، اون رو من نوشتم! ‫منتها همین شعار رو یکی زودتر برا شرکتِ داروسازیه فرستاد.»

‫«تو رو خدا بسه... این‌قدر دامبول‌دیمبول نکن. ‫به جاش برو چند تا چوب‌خشک واسه‌م بیار!»

‫«کار کردنِ ‹من› این‌جوریه! ‫‹من› اون بچّۀ همه‌فن‌حریفم!»

‫«فرقی نداره چی بشه... عمراً ببینی آخم در بیاد!»

The Crowd subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left