The first 200 lines.
برای سینمادوستان همزبان
شرکت مِترۆ-گۆلدوین-مِیِر تقدیم میکند «جماعت»، فیلمی ساختۀ کینگ ویدۆر با حضور جِیمز مِری، اِلِنۆر بۆردمَن و بِرت رۆچ
فیلمنامهنویسان: کینگ ویدۆر و جان وَن آلْستین ویوِر میاننویسی: جۆ فارنْهِم
طرّاحان صحنه: سِدریک گیبِنْز و آرنۆلد گیلِسْپی طرّاح لباس: آندره-آنی
تصویربردار: هِنری شارپ تدوینگر: هییو وین آهنگساز: کارل دِیویس
کارگردان: کینگ ویدۆر
بازیگران و نقشهایشان: اِلِنۆر بۆردمَن ..... مَری جِیمز مِری ........ جان/جانی بِرت رۆچ .......... بِرت
اِستِل کِلارک .......... جِین دنییِل تاملینسِن ..... جیم دِل هِندِرسِن ......... ریچی
لوسی بۆمانْت............ مادرِ مَری فِرِدی بِرک فِرِدریک ..... پسرک اَلیس میلْدرِد پوتِر ...... دخترک
چهارم ژوئیۀ سال ۱۹۰۰ مردم آمریکا در تعطیلات به سر میبرند! همهجا آتشبازیست! رژه است! گردش و تفریح است! همه دارند تولّد ۱۲۴سالگی آمریکا را جشن میگیرند!
اما پیشامد کوچکی چون اعلام استقلال آمریکا در مقایسه با آن واقعۀ بزرگی که در منزل خانوادۀ سیمْز اتّفاق میافتاد، چه اهمّیتی داشت؟
«آوازۀ این پسربچّه یه روز به گوش همۀ دنیا میرسه، جناب طبیب.»
«همهجور فرصتی جلو پاش میذارم.»
۱۹۰۰
۱۹۰۱
۱۹۰۲
۱۹۰۳
۱۹۰۴
۱۹۰۵
۱۹۰۶
۱۹۰۷
۱۹۰۸
۱۹۰۹
۱۹۱۰
۱۹۱۱
۱۹۱۲
جانی سیمْز به سنّ ۱۲سالگی رسید. او در طول این سالها شعر حفظ کرد، پیانو نواخت و در گروه همسرایی آواز خواند... همچون دورانِ کودکیِ رئیسجمهورانِ سابقِ آمریکا، آبراهام لینکۆلن و جۆرج واشینگتِن!
«وختی بزرگ شدی میخوای چی کاره شی، شیربرنج؟»
«من تقصیم دارم واعظ کلیسا بشم! درود بر پدر آسمانی!»
«من در نظر دارم وارد عرصۀ گاوچرونی شم.»
«تو چی، جانی سیمز؟»
«بابام میگه ‹من› یه روز آدم خیلی مهمّی میشم!»
«یا حضرت خدا! دم خونۀ شما وایساد، جانی!»
«حالا باید شجاع و نترس باشی، پهلوونکم... همونطور که اگه بابات بود، ازت توقّع داشت.»
وقتی جان به سنّ ۲۱سالگی رسید، به خیلِ ۷میلیونیِ دیگرانی پیوست که باور داشتند نییویۆرک به وجود ایشان نیازمند و متّکیست.
«توی این شهر باید کارِت خیلی درست باشه تا بتونی از باقی مردم جلو بزنی.»
«شاید اینطور باشه... ولی من دنبال یه فرصتم فقط.»
جایزۀ نقدیِ ۱۰۰دلاری! خلّاقیت نشان دهید! شما بنزینی میخواهید که با نیازهایتان همسازتر باشد. ما آن بنزین را داریم، اما خواهان نامی برایش هستیم.
نام مناسبی برای محصول جدیدمان، سوختِ وسایل نقلیه، پیشنهاد دهید و برندۀ جایزۀ ۱۰۰دلاری شوید. نشانی: نییویۆرک، خیابان پِرل ۳۸۲، دفتر شرکت نفت سیلْوِنییَن
‹سوختسرشاد› ‹قازوقیل›
«تر-تمیز میکنی، سیمز؟»
«نو-نوار میکنی، سیمز؟»
«صاف-صوف میکنی، سیمز؟»
«خونه-مونه میتکونی، سیمز؟»
«شما مارمولکها اینقدری اینجا کار کردین که دیگه حرف زدنتون مثل هم شده!»
«امروز با یه جفت قناری قرار گذاشتهم بریم شهربازی. میخوای تو هم باهامون بیای؟»
«راه نداره، بِرت! شبها سرم توی کتابه.»
«بیخیال بابا! این خوشگلهها وجناتی دارن که توی صد تا کتاب هم پیدا نمیکنی!»
«خب، باشه، میآم... ولی بعدش باید بشینم درسم رو بخونم.»
«میدونی چیه بِرت... برا ماهایی که درگیر کسب و کاریم، خوبه هر چند وقت یه بار بیخیال درس و کتاب شیم.»
«آهای تو! بچرخ رو به جلو!»
«این خوشگذرونیهای شبونه، خوب من رو شارژ میکنه، داشبِرت! باید بیشتر از اینها بیاییم سمتش!»
«معرفی میکنم: جِین... جان! جان... جِین! مَری... جان! جان... مَری!»
«بیا بریم، مرغِ عشق! همۀ چهچههات رو اینجا نزن!»
«به این جماعت نگاه کن! پپههای زبونبسته... همهشون توی دوری باطل و تکراری افتادهن!»
«اینقده گَندهدماغ نباش، جان! همونجوری باش که هستی!»
«بیشترِ آدمها روی مخمن... ولی تو فرق داری.»
[به پاهایتان حالی بدهید! کفشهایتان را از کفشفروشی بِراکْتِن بخرید.]
«طفلکی این بَبو! حتماً باباش خیال میکرده بچّهش یه روز رئیسجمهور میشه!»
«بگیر بشین! قیافهت ‹تاریخی› نشده... ‹پاکمخی› شده!»
«عجبا! اومدیم قایقسواری یا آدمسواری؟»
«وا... اصلاً جنبۀ بوسیدن نداری.»
«مرتیکۀ گنده... سواد نداری بخونی؟»
«نگفته ‹است›!»
تدارک خانم با شما، تدارک خانه با ما! فروشگاه اسباب و اثاثۀ جکسِن اِستِفنِل
«مَری، بیا با همدیگه ازدواج کنیم.»
یوتیکا سیراکییوس رۆچِستِر
سیراکییوس رۆچِستِر بوفالۆ
رۆچِستِر بوفالۆ آبشار نییاگارا
بوفالۆ آبشار نییاگارا
«یادت باشه اوّل پردۀ اتاق رو بکشی پایین.»
«گریه نکن مامان! مراسم ختمم که نیومدی!»
«جیمی، تو و ریچی شبها، مثل دو تا داداش خوب، پیش مامان خونه بمونین، باشه؟»
«من که میگم تا یه سال دووم داره... شاید هم دو.»
«کار و بارم که سکّه شد، صاحب همچین خونهای میشیم، گلم.»
«نمیخواین اسباببندیلِ خفتیدنتون رو آماده کنم؟»
«اینجور که این بندهخدا داره به خودش میرسه، حتماً میدونه امشب قراره توی خوابش راه بره.»
«ایناها! دستِ پدرسوختهش رو شد!»
«مَری! منم، جان!»
«تو خوشگلترین دخترِ سراسرِ دنیایی، مَری!»
«عشقم بهت هیچوقت تمومی نداره. درست عین این آبشار.»
شبِ قبل از سال نو ― در خانۀ خودِ آدم
«میشه بری تختِ تاشو رو جمع کنی؟»
«الانه که مامانم و داداشهام سر برسن. بهتره آماده شی... ساعت از شیش گذشته.»
«تو باز کنی بهتره. خونوادۀ خودتن.»
«مامانجون رو نمیبوسی؟»
«جانی باز یه شیرینکاریِ جدید سر هم کرده. راضیش کنین واسهتون اجراش کنه.»
«کار خاصّی نیست... فقط دستمه که میشکنم.»
«میگه میخواد بزنه دستش رو علیل کنه، مامان.»
«اینم از این!»
«از چی؟»
«از شیرینکاریم!»
«پسر جان، دوست دارم قبل از این که شیرینکاریِ جدیدی در بیاری، بدونم بالاخره حقوقت بیشتر شد یا نه.»
«نه... ولی همه بهم میگن آیندۀ کاریم روشنه.»
«میگه بیشتر نشده... طبق معمول.»
«میگه آیندۀ کاریش روشنه... طبق معمول.»
«گوشِت صابونیه! پاکش کن!»
«گوشش صابونی بود... به خاطر اصلاح.»
«احتمالاً مال دیروزه.»
«اینطور که معلومه جناب لولهکش دوباره اینجا تشریف داشته.»
«شاید پیش بِرت مشروب پیدا شه.»
«چیزی یادت نرفت؟»
«حواست جمع باشه، عزیزم. نکنه پات روی یخ سُر بخوره!»
«اینقدر ساده نباش! آخه ‹من› چرا باس پام روی یخ سُر بخوره؟»
«سُر نخوری، عزیزم!»
«وای خدا، ای جانم! یعنی چطور شد فرشتهها گذاشتن ‹تو› بیای زمین؟»
«آخه مرد والا و چارشونه و خوشقیافه و محترمی مثل تو کجا بود!»
(از ترانۀ معروفی همنام با مصرع اوّل، ساختۀ جِیمْز کَمبِل و رِجینالد کانِلی)
«صَدَرصد یه چی خورتی.»
«صَدَرصد.»
«اینژا غصر منه.»
«همهژا رو گشتم. یه قطره هم پِدا نکردم.»
«مانان و داداشات رفتن؟»
«خونوادهم تو رو درک نمیکنن... ولی این چیز مهمّی نیست.»
«‹تو› درکم میکنی؟»
«تو دخترخاموم همهچیتمومی هستی.»
«چی کا میکنی؟ نمیتون دستهگل به آب ندی؟»
دو ماه بعد
«چرا بهم نگفتی سیفون مستراح خراب شده؟»
«این هم که زهوارش در رفته!»
«میشه تو رو خدا ﺑﮕ... ﺑﮕ...»
«میشه بگی امروز بیان این لکنته رو درست کنن؟»
«توی این خونه هیچی درست کار نمیکنه!»
«چرا از دستم نگرفتیش؟»
«موهات عینهو جارودستی شده!»
«من نباشم، خودت میتونی کاری کنی؟!»
«خسته و عاصیم کردی از این همه ایراد گرفتنهات!»
«طوری نیست، مَری! دیگه عیبهات رو به روت نمیآرم!»
«زبون نداری وقتی چیزی تا لب پُره بهم بگی؟»
«ایّوب هم که باشه جلو تو صبرش سر میآد!»
«خودتم همچین قرصِ اعصابی نیستی!»
«اینو از من بشنو: اینجا خونۀ بخت نیست... زندونِ بخته!»
«جای من اینجا نیست!»
«ﻓ... فرصت نشد بهت یه چیزی بگم...»
«از این به بعد طور دیگهای باهات تا میکنم، عزیز دلم.»
«مَری، تو خوشگلترین دخترِ سراسرِ دنیایی!»
هفت ماه بعد
«باید تا الان دیگه از مریضخونه خبر میدادن.»
«خب... بابا شدم!»
«وقتی اون ترفیع اصلیه رو گرفتم، لطفت رو جبران میکنم، بِرت.»
«میدونید همسر من کجاست؟»
«خانم سیمز رو کجا میشه پیدا کرد؟»
«زنم کجاست؟»
«جناب طبیب، من آقای سیمزم! جان سیمز! شوهر مَری سیمز!»
«نگران نباش! تا حالا که اینجا هیچ شوهری سر زا پس نیفتاده!»
[بخش نوزادان شمارۀ ۳ ورود ممنوع]
«جان سیمز!»
«آخِی طفلی... ببخشید اینقدر سختی کشیدی.»
«عینهو توئه، جانی.»
«فقط همین رو میخواستم که مجبورم کنه بیشتر تلاش کنم، عزیزم. حالا برا خودم کسی میشم... این رو قول میدم.»
۵ سال گذشت. در این میان خانوادۀ سیمز دو اتّفاق مهم را از سر گذراند: خواهرکی به دنیا آمد و حقوق جان ۸ دلار بیشتر شد.
(این میزان پول تقریباً برابرست با ۱۲۰ دلار در سال ۲۰۲۰ میلادی)
«توی یکی از گوشهام ماسهست... توی اون یکی هم جنابعالیای با این ماسماسکت!»
«جااان!»
«فسقلی هم دیگه.»
(صحنۀ جاافتاده: پدر، دخترک را تا پشتِ تیرکِ چوبی برای ادرار همراهی میکند. پسرک در کنار مادرش بیقرار است و میگوید:)
«مامان! سیپ میخوام، مامان!»
«نگاه! آتیشت خاموش شد!»
«گردش باشه ارزونیِ خودت! هر روز دارم همون کارهای تکراریِ دیروزیم رو میکنم!»
«بُغ نکن، عزیزم. همه چیز بالاخره درست میشه... کافیه کار و بارم سکّه شه.»
«‹سکّه› شه؟ سکّهزنِ کار و بارِت حتماً لاکپشته!»
«خب، تقصیر من که نیست! توی صنف کاریِ ما طول میکشه آدم به جایی برسه!»
«طول میکشه؟ ببین وقتی تو توی خواب و خیالات بودی، بِرت به کجاها که نرسیده!»
«فکر کردی اگه من هم دور و بر رئیسرئسا میپلکیدم، الان نونم توی روغن نبود؟!»
«فکرهای بکری تو سرم دارم!
اون شعارِ تبلیغاتیه، ‹کرور-کرور سرفه›، اون رو من نوشتم! منتها همین شعار رو یکی زودتر برا شرکتِ داروسازیه فرستاد.»
«تو رو خدا بسه... اینقدر دامبولدیمبول نکن. به جاش برو چند تا چوبخشک واسهم بیار!»
«کار کردنِ ‹من› اینجوریه! ‹من› اون بچّۀ همهفنحریفم!»
«فرقی نداره چی بشه... عمراً ببینی آخم در بیاد!»
No comments yet. Be the first to leave one.