The first 200 lines.
داره میاد. داره میاد!
آره!
۶۰ هزار پوند فقط برای تموم کردن یه مسابقه. ارزشش رو داره؟
تا الان ۴۵۰ هزار پوند به شرکت قرض دادی.
حس میکنم تا ۱۰ سال آینده خودمو بهش گره زدم.
حرف یه تقویم با پلنگها بود.
بهم گفت توتفرنگی و کلاه تولد بیارم.
اون یه نخل بادی (موقعیتی)
ریچ رو نمیتونی پای این کار بکشونی.
فقط شبیه یه مهمونی مجردی شده که خراب شده.
یه چیزی بالاخره جواب داد!
دو سال پیش، من با خانواده گرینهاوس یه کسبوکار بازسازی ماشینهای کلاسیک راه انداختم.
ما هر ماشینی رو میتونیم نجات بدیم. اوه!
تبدیل کردن علاقهام به یه کسبوکار موفق با همراهی خونوادهام.
بوق بوق! ...دقیقا مسیر همواری نبوده.
نه، مامان. هیس!
ولی بالاخره اوضاع داره بهتر میشه.
کار داریم... چقدر میخوای پیش بری؟
کادر جدید... اوه!
دوباره داریم مسابقه میدیم... هیچوقت سر راه کار انقدر سریع نمیره!
و داریم بینالمللی میشیم. مرسی، مسیو!
فقط امیدوارم زیاد کار روی دوشم ننداخته باشم.
آخ!
اون حس "خراب شدن" بهم دست داده.
حال و هوای اینجا، بذارید بگم، یه جورایی دلگیره.
حالا دیگه مسابقات امسال تموم شده.
و اون یه پیروزی توخالی بود.
پر از شادی نیست.
ولی دارم سعی میکنم مثبت بمونم.
امروز یه کم راحتتره چون یه کار جدید دارم.
برد دو برابره چون یه لامبورگینیه.
همه لامبورگینی دوست دارن، آدم رو خوشحال میکنه.
و برای هر ساعت ۹۵ پوند هزینه میگیریم.
این اولین کار ما با نرخ جدید و جدیه.
یعنی این شانس هست که کاملا خوشحال باشه.
فقط همینجا پیادش میکنید؟
بله، همینطور. حالتون چطوره؟ خوبید؟
یه کم مشکل دارم. واقعا؟ فقط یکی؟
فقط یه مشکل، آره.
این ورودی هوا اینجا. راستش نمیدونم میشه تعمیرش کرد یا نه.
پلاستیکیه. کربن نیست که این خودش خوبه.
میتونیم پلاستیکش رو جوش بدیم. مشکل اینه که توی ماشینی مثل این...
همه به همه جزئیاتش نگاه میکنن و همیشه روی این تمرکز میکنن.
پس این واقعا چطور شد؟ خب...
کار همسرم بود. اوه، واقعا؟ آره.
وقتی داشتم بیرون میاومدم، نتونست درهای انبار گاراژ رو محکم کنه.
پس کلاً تقصیر همسرته؟ مجبورم. نمیتونم اعتراف کنم!
ردیفش میکنیم و امیدواریم تا آخر هفته بهتون برگردونیم.
یه لامبورگینی هوراکان. تا حالا روی همچین ماشینی کار نکردم.
هیچوقت سوارش نشدم. هیچوقت نزدیکش هم نبودم.
ما یه رمپ داریم که میره داخل کابینمون.
و هوراکانها خیلی پایینان.
نمیخوام حتی به این فکر کنم که جای دیگهای رو خراش بدیم.
پس دارم فکر میکنم بذاریمش روی تریلر شیبدارمون.
و مستقیم ببریم داخل کابین.
خب، حالا کی میخواد چیکار کنه؟ تو میخوای رانندگی کنی؟
فکر نکنم کسی بخواد رانندگیش کنه. یه کم ترسناکه، نه؟
من برای این ماشین یه کم درشتم.
من برای سوپراسپرتهای ایتالیایی ساخته نشدم!
من بیشتر به درد یه تراکتور فرگوسن گنده میخورم.
فکر کنم این گرونترین چیزیه که تا حالا با تریلر حمل کردم.
ادامه بده. ادامه بده.
ادامه بده.
اوه! آروم حالا.
اصلا نترسیدم، به جون خودم (!)
ادامه بده. چقدر دیگه؟
کلی مونده.
نمیتونم زمین رو لمس کنم، فلامپ. چرا؟
یا روشنه یا خاموش.
ادامه بده. برر!
وای! خب، همونجا خوبه.
این ماشین از هر لحاظ قشنگه ولی وحشتناکه.
بهتره حواسم به اون ولوو بیقیمت باشه.
این خوبه ولی حقیقتش اینه که...
فقط دو سه ساعت تو کابین میمونه.
و بیشتر طول میکشه...
...تا ماشین رو وارد کنن.
و برای اون زمان نمیتونم هزینه بگیرم.
صاف نگهش دار.
ادامه بده. خوبی؟
عجیبه که اینطوری میبینمش. اوه!
لطفا خراشش نده.
همینطور برو عقب.
آره، خوبه. راهت بازه.
عالیه که به ما اعتماد داره...
...که روی ماشین باارزشش کار کنیم و ما هم کار رو خوب انجام میدیم.
ولی چیزی که واقعا لازم داریم ۹۵ پوند و یه بازسازی کامله.
یه کار با حوصله. وقت بذاریم. موقعیت الان ما اینه.
ماشین قشنگی برای کاره.
عالیه که اینجور کارا رو داریم، ولی این باید همونقدر خوب باشه...
...که از کارخونه بیرون اومده.
خب، حالا نوبت اون قسمت دلهرهآوره.
قراره شروع کنیم به سنباده زدن یه لامبورگینی ۱۶۰-۱۷۰ هزار پوندی.
وقتی برای اولین بار کارگاه رو باز کردیم...
...اگه یه ماشین جالب میومد، همه جمع میشدن دورش.
الان یه سوپراسپرت میاد و تقریبا هیچ واکنشی نیست.
هیجانش کجاست؟
سلام. سلام.
بازم باغبونی؟ آره. خب، چیکار میکنی؟
دارم سگ رو میگردونم و فکر میکنم.
مراقب باش دنبال روباه نره. باشه.
خیلی خب. باغبانی خوبی داشته باشی. ممنون.
یالا!
فکر میکنم سرِ کارگاه استرس زیادی بوده.
تبدیل به موجود پیچیدهتری شده
از اون چیزی که شاید فکرش رو میکرد.
عالیه که خیلیها دارن
میفهمن کارشون خوبه.
و کلی سفارش کار میگیرن و از این حرفا.
فکر میکنم مشکل احتمالاً اینه که
همه چی یه جورایی یه کمی...
همه چی رو گل و بلبل میدیدن.
حالا یه کمی تیره و کدر شدن.
و فکر میکنم واقعیت داره خودشو نشون میده.
انگار مسائل کاریِ خودِ بیزینس داره مانع میشه
اون چیزی که باعث شد شروعش کنم؛ یعنی عشقم به ماشینها.
و مهارت و دستساز بودنِ کار.
یه کمی از شور و حالش رفته.
بعضی وقتا جوِ کارگاه اونجوری که باید باشه، نیست.
یعنی "ما داریم با بهترین چیزای دنیا کار میکنیم."
ماشینای کلاسیک، فوقالعادن.
باید یه راهی پیدا کنم که
دوباره به کل این پروژه جون بدم.
چیزی که لازم دارم، یه ایده عالیه!
به همین سادگی. (خنده)
کریس تو رادیو: "حس میکنم داشتیم در موردِ..."
زود بیا اینجا. لیدر بزرگوارمون تو رادیوئه.
کریس: "...میاد کارفست، اونجا به بازسازی ماشینای قدیمی کمک میکنه..."
کار وست؟ کارفست. اوه.
فستیوال. "من تیم رو میارم." کریس: "اونا مثل اِی-تیمَن."
اِی-تیم! اِی-تیم. "آ" یه خورده زیادهرویه.
کریس: (خنده) "جی پلاس؟" جی؟
"باشه، دی." دی؟ گفت دی؟ اون آدم پررو!
باورم نمیشه همچین حرفی زد.
به این میگن آپسِلینگ؟ آره، این همون آپسِلینگه.
با تیمِ "دی" داره خودشو تبلیغ میکنه؟
با تیمِ "جی" شروع کرد. آره، "جی". "مشتاقانه منتظرم."
انگار داریم میریم کارفست. آره. سر کار.
کارفست دقیقاً چیه؟
کریس ایوانز برگزارش میکنه، مگه نه؟ فقط یه نمایشگاه ماشین بزرگه،
اما در عین حال یه فستیوال موسیقی هم هست.
تا حالا رفتی فستیوال؟ آخرین فستیوالی که من رفتم فستیوال برداشت محصول بود.
اون دوست نداره ما اینجا بیکار بشینیم، درسته؟ نه. نه.
کارفست عالی میشه. مطمئنم بچهها ذوقزده میشن.
و الیور، این اوپل کادتِ کوچیکی که من باهاش از تمام آفریقا رد شدم
تو تاپ گیر، ماشین مناسبیه که ببریم.
یه مراسم خیریهست. برای الیور مراسم عالیه.
یه چیزِ خانوادگیه. بچهها عاشقشن. والدین هم همینطور.
کاملاً مناسبه. من یه سوپرکارِ خشن نمیخوام.
یه چیزی میخوای سرگرمکننده و بانمک و یه کمی عجیب و غریب.
که همون الیوره.
تنها نگرانیام اینه که اون قبلاً همه جا بوده و دیده شده.
حس میکنم باید یه کارِ بیشتری انجام بدم.
هنوز نمیدونم چی.
با هم فکرهامون رو رو هم میذاریم.
فقط باید سطحش رو ببریم بالا.
اوه، ایناهاش.
بچهها؟ سلام.
اینا چیه؟ نمیدونم. فقط دارم سعی میکنم بفهمم اینا چی کار میکنن.
این اسکنه یه کمی کُنده. اون برای چیه؟
چتونه شما؟ مشکل اینه که وقتی تیمِ "دی" هستین...
...سخته بفهمین اینا چی کار میکنن.
اوه. اوه.
این قضیه رادیوئه. به همکارهاتون میگید کُندذهن!
یا هرچی که "دی" مخففشه. یه کمی شوخی بود.
که هزاران هزار نفر گوش کنن؟
متاسفم. حالا راحت شدی؟
یا این شوخیِ خندهدار قراره هی تکرار بشه؟
همه داریم میریم کارفست و باید به فکرِ
چند تا کار باهوش و باحال باشیم.
اولین ایده هوشمندانه، کتری رو روشن کن!
یه فنجون چای برات میارم. قهوه.
یه فنجون قهوه برات میارم.
اما واقعاً باید شروع کنیم به فکر کردن به ایدههای هوشمندانه برای کارایی که تو نمایشگاه انجام بدیم.
باید فعال باشیم. باید مردم رو جذب کنیم.
شاید یه چند تا مداد رنگی ببریم؟ خیلی خندهداره. شما مردای خیلی خندهداری هستین.
این همون چیزه که باهاش آب میدن و یه سیم داره.
اگه بهتون اعتماد کنم که نوشیدنی داغ آماده کنید...
کارفست، یه مراسم خانوادگیه.
اما همچنین، به طور بالقوه سی هزار مشتری.
ایدهای دارین؟ آره. یه کارواش.
کلی پول درمیاریم. لخت؟ تو کلاً با لخت بودن مشکل داری.
باید یه کمی مهارت توش باشه اما باید به مخاطب یه نمایشِ جذاب ارائه بده.
میتونیم ای-تایپ رو ببریم و
سیستم تعلیق عقبش (IRS) رو دربیاریم و اون رو نشون بدیم.
حوصله مردم رو سر نمیبره؟
من ۱۰ سال رو با تورِ نمایش زنده دور دنیا چرخیدم.
و شیرینکاری و از اینجور چیزا انجام میدادیم.
امجیبی رو ببریم. اون ماشین مسابقه؟ آره. و چی کار کنیم؟
ببینیم کی میتونه سریعترین تعویض راننده رو انجام بده؟ آره، میشه اون کار رو کرد.
نمیشه همینطوری وایساد و گفت: "ببینید، ما کوچکترین چرخ دنده هستیم."
باید یه نمایشی اجرا کنیم.
یه مسابقه چایخوری.
چای خوردن! آره.
بد نیست. پایهام.
نیل؟
ایدهای داشتی برای اینکه تو کارفست چی کار کنیم تا مردم رو سرگرم کنیم؟
اینا!
برای یه آدم عادی، فقط یه آچاره اما فقط یه آچار نیست، هست؟
متریک دارین... اینا؟
No comments yet. Be the first to leave one.