The first 200 lines.
(قسمت چهل و نهم)
دیگه باید برین بخوابین. چرا دوباره اینو عکسو نگاه می کنین؟
عجیبه
اخیرا خواهرم مُدام میاد تو خوابم
همون خواهرتون که موقع بچگی گُمش کردین؟
دیشب خواب دیدم،
وقتی داشتم تو آب غرق میشدم...
خواهرم نجاتم داد
شاید بخاطر این باشه که این روزا خیلی گرفتارین
اگه نمیتونین بخوابین میخواین یه کم قرص خواب آور بخورین؟
باشه. اون حتما بهم کمک میکنه بخوابم
رئیس
چی شده این وقت شب اومدی اینجا؟
معذرت میخوام. ببخشید که ناراحتتون کردم
اما قضیه فوریه
منظورت چیه؟
بابام داخلِ ماشین منتظره
میخواد باهاتون بره جایی
الان دیر وقته. اگه خواب باشه چی؟
ممکنه تو رختخواب باشه چون زود میخوابه
اما چاره دیگه ای نداریم
قضیه فوریه باید بیدارش کنیم
اما فکر نکنم کار درستی باشه
نه، اینطور نیس
الان وقتش نیس که نگران این چیزا باشیم
وقتی رسیدیم اونجا، حتما باهاش حرف بزنین
و...
موقعی که راجبِ داستانِ فرزندخوندگی ـتون بهش گفتین،
بهتره از ته قلب گریه کنین
آقای لی الان...
اون تنها کَسیه که میتونه شرکت ـتونُ نجات بده
اون تنها کسیه که میتونه تو یه روز انقدر پول جور کنه
پس ازش بخواین که کمک ـتون کنه
وقتی تونستین این مشکلُ حل کنین، برای اون هم...
سرمایه گذاریِ خوبی میشه. پس نگران نباشین
مادر. شاید نتونین بشناسینِش
الان 46 سال گذشته
درسته، مامان اون تو آمریکا بزرگ شده
ممکنه نتونی باهاش ارتباط برقرار کنی
من فکرِ اینجاشو نکرده بودم
اگه یه پدر مادرِ آمریکایی بزرگش کردن،
احتمالا یادش رفته چطوری کُره ای حرف بزنه
حالا باید تمرین کنم
درسته آره
پس فکر کن که اوپا رو دیدی و خودتُ بهش معرفی کن
از دیدنت خوشبختم
تو اونجویی؟
واقعا اونجویی؟
بله، شما کی هستین؟
من کی ام؟
من...
زنِ دوم پدرتم
زنِ دوم، میدونی که چیه؟
زنِ دومِ پدرت
به هر حال من مادرتم
منو یادت میاد؟
"به یاد آوردن" به انگلیسی چی میشه؟
"Remember" آها
منو یادت میاد؟
من باهاش ازدواج کردم که یه پسر به دنیا بیارم
در اصل من یه معشوقه ام
مامان. تو معشوقه نیستی
بعد از اینکه زنِ اولش مُرد باهاش عروسی کردی
باید بهش بگم...
تو ایستگاه قطار ولش کردم؟
تقصیر منه، اونجو
من تو رو وِل کردم
من وِلت کردم
آروم باشین مادر
رئیس. براتون مهمون اومده
الان دیر وقته. بهشون بگو برن
منو بُکش، اونجو
پس در اصل،
اومدین اینجا که یه بار دیگه ازم 7.5 میلیون دلار پول بخواین؟
میشه اینطور گفت،
اما نمیخوایم اون پولُ بهمون ببخشین
اومدیم اینجا که بهتون یه فرصت برای سرمایه گذاری بدیم
این وقتِ شب بی ادبی کردیم اومدیم. معذرت میخوام
به عنوان صاحب یه شرکت شرمنده ام
اگه فقط همین یه بار کمکم کنین،
حتما لطفِ ـتونُ جبران می کنم
شرکتم از نظر بازده و تجارت، پایداره
اما تو مرحله دریافت گزارش...
آه، صبر کن، صبر کن
متاسفم، اما دیگه بهونه نیارین
من الان دارم با مهم ترین مسئله زندگیم سر و کله میزنم
پس هیچ چیز دیگه ای برام مهم نیس
پس منو ببخشید خانم یانگ
چرا پول در آوردی؟
فکر کنم پول در آوردی که خرج کنی
پس وقتی مجبور باشی باید ازش استفاده کنی
الان چی گفتی؟
هیچ میدونی آدم چقدر وقت و زمان لازم داره...
که بتونه یه شرکتِ با ثُبات درست کنه؟
اون... از اول،
با تلاش خودش یه شرکت با ثُبات تاسیس کرد
قضیه اینه که تبهکارا دارن تصاحبش میکنن
اگه بتونی با پولی که تو حسابته برای چند ماه بهش کمک کنی،
شرکتش و کارکُناش و اقتصادش نجات پیدا میکنه
اما داری از این کار طفره میری؟
اون همه پول که تو حسابت خوابوندی رو میخوای کجا خرج کنی؟
چه پولم کَپک بزنه یا باهاش آتیش روشن کنم،
پولِ خودمه
میتونم باهاش هر کاری دلم خواست کنم
با زدن این حرفا برای بدست آوردن پولم، داری عوضی بازی در میاری
فقط یه دلیل بهم بده که چرا باید کمکش کنم
باشه
باشه. خیلی خب
خانم یانگ، هر موقع راجب پسری که پنجاه سال پیش گُمش کردین، حرف میزنین،
میگین که پشیمونین،
اما چطور میتونین اونُ نادیده بگیرین؟
اون همسنِ پسرتونه
همچنین به همون دلیل به فرزندخوندگی گرفته شده،
و خیلی سختی کشیده
اگه اونُ نادیده بگیرین،
کارِ درستی نیس
درسته. ممکنه همینطور که میگی باشه
وقتی جوون بودین به فرزندخوندگی گرفته شدین و رفتین آمریکا؟
بله، وقتی 6 ساله بودم به فرزندخوندگی گرفته شدم
حتما خارج از کشور خیلی بهتون سخت گذشته
بله، مشکل بود. من تنها بودم،
و چون نمیدونستم کی ام سرگردون بودم
به خواهری که بزرگم کرده بود فکر کردم
پیش خودم گفتم اگه یه روز دیدمش،
باید عالی به نظر برسم
راستش...
برگشتم کره که خواهرمُ پیدا کنم
درک میکنم
منم برادرمُ گم کردم
هر چند شرایطِ من فرق میکنه
من...
برای اون پول جمع کردم
برای اون پول جمع کردم، پس میخوام وقتی پیداش کردم،
همه ـشو برای اون خرج کنم
همه این پولا رو جمع کردم که ازش طلب بخشش کنم
پس خانم یانگ...
فرض کن اون پسرِ گمشده ـته و لطفا کمکش کن
درسته، مامان
اگه کمکش کنی، مشکل حل میشه
ازتون خواهش میکنم، مادربزرگ
خواهش میکنم، مادربزرگ فردا آخرین روزه
بذارین حرفمو واضح بهتون بگم
هیچوقت نمیتونین به اون پول دست بزنین
اون پول مالِ دخترم یون جو...
و پسرم و همچنین برادرمه
میخوام بِدمشون به اونا
اصلا نمیخوام دست به اون پول بزنم. اینکارو نمیکنم
اما اصلا معلوم نیست که پسرت پیدا بشه یا نه
چطور میخوای بدی بهش؟
اصلا معلوم نیست کِی بتونی پیداش کنی
نمیشه تا اون موقع اون پولُ بهش قرض بدی؟
ازتون خواهش میکنم
تضمین میکنم که اصل سرمایه رو تا 6 ماه دیگه برگردونم
نه
بعد از اینکه با رو ری حرف زدم،
نظرم راجبِ درخواستتون مثبت شده بود
فایده ای نداره. دیگه خیلی دیر شده
چی؟ چرا دیر شده؟
گفتی نظرت مثبت شده بود
چرا الان دیر شده؟
چی شده؟ پسرِ گُمشده ـت رو پیدا کردی؟
درسته
پیداش کردم
پسرمو
قراره فردا بریم ببینیمِش
واقعا متاسفم
به هر حال، پسرم برام ارزش بیشتری نسبت به شما داره
من تمومِ عمرم...
با احساس گناه زندگی کردم
باید از این به بعد برای پسرم جبران کنم
متاسفم
خیلی متاسفم
دیگه میرم تو اتاقم
متاسفم
ای خدا، عجبا!
باورم نمیشه چطور این اتفاق افتاد؟
چطور ممکنه بینِ این همه روز دقیقا امروز پسرشو پیدا کنه؟
آخه الان چه وقتی بود ای خدا
ببخشید... یه لحظه همینجا منتظر بمونین
بذارین برم یه بار دیگه باهاش حرف بزنم
نه، نیازی نیس
شما به اندازه کافی تلاش کردین
فردا با سرمایه گذارایِ چینی قرار ملاقات دارم
خیلی نگران نباشین
بیاین بریم
ولی...
معذرت میخوام
آه، آه
ای خدا
بابا، ما هم دیگه باید بریم
اون اصلا نظرشو عوض نمیکنه
گوش کن، سو وون
فردا برین دیدنش، اما اگه پسرش نبود،
فورا بهم زنگ بزن
فردا آخرین فرصتِ ـمونه
باشه، پدر
سعی میکنم با مامانم راجب این قضیه حرف بزنم
واقعا ببخشید که تو و سو وون رو تو این موقعیت قرار دادم
این چه حرفیه
قوی باش
No comments yet. Be the first to leave one.