The first 200 lines.
زمانی برای زیستن و زمانی برای مردن
این فیلم
،بر اساس خاطرات جوانی من است
بهطور خاص، خاطراتی از پدرم
پدرم اهل شهرستان کانتون، ایالت مِی بود
سال 1947
در چهلمین روز بعد از تولدم
اون سرپرستی تیم فوتبال رو به گوآنگژو بهعهده گرفت برای بازیهای شهرستانی
اون وزیر آموزش و پرورش روستای مِی بود
در گوآنگژو، همکلاسی قدیماش رو دید
لی کوآی، از دانشگاه چونگ-شان
،در اون زمان لی کوآی شهردار شهر تایچونگ بود
اون از پدرم خواست که
به تایوان بره و وزیر ارشدش بشه
یک سال بعد
پدرم نامهای به خانه نوشت که
اینجا جای خوبیه" "آب لولهکشی دارن
از مادرم خواست که همهی خانواده رو بیاره اونجا
سال 1949
پدرم بهعنوان سرپرست به ادارهی آموزش و پرورش تایپه منتقل شد
اون موقع در شین-چو زندگی میکردیم
بخاطر رطوبت هوای شمال
آسم پدرم رو اذیت میکرد
وقتی کلاس اول بودم
رفتیم به فِنگشان در جنوب
برای سلامتی پدرم
مادربزرگم همیشه مشغول قایم کردن ورقهای نقره بود
میگفت اسکناس رو باید توی بهشت استفاده کرد
اونموقع 80 سال هم بیشتر داشت
پدرم خیلی پرهیزگار بود
هربار موقع غذا
تا مادربزرگ نمیاومد شروع به خوردن نمیکرد
اما هر روز موقع غذا
مادربزرگ بیرون دنبال من میگشت
مادربزرگ بهطور خاص با من خوب بود
چون وقتی کوچیک بودم
یه فالگیر بهش گفته بود که من یه فرد عالیرتبه میشم
آه-ها، اسم خودمانیم در فنگشان رو
مادربزرگ گذاشته بود که اینجوری صدام میکرد
!آه-ها-گو
!آه-ها تو پنج دلار رو از توی کیف برداشتی؟
نمیدونم
.که نمیدونی تو برنداشتی، کی برداشته؟
تو برداشتیش؟ - نه -
دروغ میگی
بگو ببینم
کجاست؟ - من برنداشتم -
دروغگو
چطور جرات میکنی! بیا اینجا ببینم
پاهات خیلی کثیفان
!وایسا
کجاست؟
نیست
نیست؟
همینجا چالاش کردم. یکی برش داشته
مزخرف نگو
کجاست؟
همینجا چالاش کردم و یه آجر گذاشتم روش
باز هم دروغ؟
راسته! دروغ نمیگم
تو بزرگ بشی چجور مردی میخوای بشی؟
!اینجا. همینجا
مامانبزرگ
مامانبزرگ، کجا داری میری؟
برگرد
دنبال آه-ها-گو
جاده رو نشناختم
آه-شیائو - هیچی -
پول من رو ندادهن
پولتون رو ندادهن؟
برو از دم خونه بگیر
موقع غذا اون رو نخون
یهبار قبل غذا و یهبار بعدش، مرورش کن
ABC.
،قورباغه با کاری
قورباغه با کاری
Come لای" میشه"
Go چو" میشه"
"وُ بو چی"
"I don't know".
"یی که یانگ چین" , "one dollar".
،اگه توی زندگی قبلیت مرد خوبی نبودی پسرت میشد عروسات
تو چه میدونی؟
!آه-شیائو! آه-شیائو
وقت حمومه
تو برو. من میشورم
آه-شیائو. مشکلی نیست
وقتی بزرگتر بشی یه راهی پیدا میکنی
!بچهها
1.6کیلوگرم
این مال منه
من از تو بیشتر دارم
!آه-ها! آه-ها-گو
بیا اینجا
مامانبزرگ میخواد برتگردونه مِینلند - من نمیخوام برم -
آه-ها! آه-ها! خروسجنگی
خیلیخب. خیلیخب. نوبت منه
تو مُردی
آه-ها، نگهش دار
آفرین
درجه یک
باشه
بازی بلد نیستین، مزاحم ما نشین
اون رو بازی نده
برای چی گریه میکنی؟
ولش کن
بیا، بیا. نوبت منه
امروز در یک نبرد هوایی بر فراز کانال ماتسو
خلبانان دلیر نیروی هواییمان
پنج میگ-17 کمونیستی را سرنگون و دوتای دیگر را معیوب کردند
این مبارزهی باشکوه حکم هدیهای عظیم خواهد داشت
برای تمامی هممیهنانمان
در این روز ملی دو دهم
،اگرچه تعدادشان کمتر بود
خلبانان دلیر نیروی هوایی ما در مبارزه مصمم بودند
روحیهی نبرد انقلابی را تجلیل کردند
آنها دلهای هممیهنانمان را از آنِ خود کردند
بهویژه، سرهنگ چانگ نِی-چون
در گرماگرم مبارزه، برای نجات هواپیمای کناری از آتش دشمن
بیآنکه به فکر خود باشد، هواپیمایش را بهدل شناور کمونیستی نشانه رفت
چیین-یوآن توی کینمانه
چطور شده که این همه وقت خبری ازش نداشتیم؟
ماه پیش براش نامه نوشتم
احتمالا بهخاطر محدویتهای منطقهی جنگیه
قبلا هردفعه براش نامه مینوشتم
حداکثر یه هفته بعد جوابش میاومد
حرفِ کی رو دارین میزنین؟
چیین-یوآن، پسر چیو-مینگ
!اوه، چیین-یوآن
اتفاقی که برای پدرش افتاد غمانگیزه
.من کانتون بودم، دانشگاه چونگشان میرفتم خونهی اون زندگی میکردم
اون زمان، کاپیتان تیپ بود
یه روز
یهو مالاریا گرفت
یه ریکشاو گرفتم که برم براش دوا بخرم
پسره، ریکشاو رانه، یهو پاش لیز خورد
چراغ ریکشاو رو شکوند
من حس بدی داشتم
چون دقیقا روبروی یه تابوتفروشی لیز خورد
روزی که چیو-مینگ مُرد
زناش تازه چیین-یوآن رو بهدنیا آورده بود
یه بویی مثل ماهی توی اتاق حس کرد
از مادرش پرسید که ماهیفروش اومده؟
.رفتن نگاه کردن هیچکس نبود
همون شب
،مرغهایی که چانگز بهعنوان پیشکش آورده بود شروع کردن به سر و صدا
مامانبزرگ گفت، "ببریدش به تقاطع سهراه
سرش رو ببُرید تا بخت بد ازبین بره
!قراره دوباره مِینلند رو بهدست بیاریم
!دروغگو
چطور من چیزی نشنیدم؟
!آقا معلم خودش گفت
!با تیز میزنمت، گفته باشم
!برو اونور! نگاه نکن
.آب داغ اونجا هست حمومت رو بکن
یه خانواده، صد خندق بلا
هر روز میشه یهخروار غذا
درآمد پدرتون ماهی 620 دلاره
اون 20تاش رو ورمیداره برای آرایشگر و مخارج خودش
میمونه 600 تا برای خانواده
...غذا... دکتر
وضع سلامت پدرتون خوب نیست
،حتی اگه معلم بشین باز هم باید ازدواج کنین
ما توی خانواده خیلی بچه داریم
بهعنوان بچهی بزرگ، شما باید فداکاری کنین
آموزشگاه معلمی مجانیه
،بعد از فارغالتحصیلی هم میتونین معلم بشین
دختر اینقدر تحصیلات میخواد چیکار؟
،کافیه فقط بلد باشی غذا بپزی، دوختودوز کنی و توی گردوندن مزرعه کمک کنی
همین کافیه
من رو که نمیگه
آه-چونگ رو داره میگه
یه نفر بره آموزشگاه معلمی کافیه
ولی حیفه آه-چونگ نتونه بره دانشگاه
،آه-چونگ ،اگه میخوای بیشتر درس بخونی
بهعهدهی خودته
پدرت بعد تموم کردن دبیرستان، مشغول تدریس شد
قبلش دانشگاه رفتن رو منتفی کرده بود
رفت آسیای جنوبی که از عمو چین بیزنس یاد بگیره
،هروقت فرصت میکرد درس میخوند
موقعی که بقیه میرفتن دنبال تفریح
عمو چین میدونست بابات بهدرد بیزنس نمیخوره
بهش گفت برگرده گوآنگژو برای دانشکده
دانشگاه چونگ-شان قبولش کرد
از کجاست؟
خاله آن
از آفریقای جنوبی؟
چی میگه؟
آه-چینگ-گو بعد کلاس سوم دیگه مدرسه نرفته
کمونیستها از خونهش انداختنش بیرون
گفتن سابقهش خرابه
اونها شاهد یه جنبشیان به اسم "سه پرچم قرمز"
هرچیز آهنی توی شهرمون بوده گرفتن
،چاقو، قابلمه، دستگیرهی در، میخ
حتی انبرهای آتیش. همهچی
هیچ ذوب آهنی هم وجود نداره
حالا الآن یه خروار آهنپاره دارن
...اگه با خودمون آورده بودیمش
آه-ها قبول شد برای دبیرستان؟
.نمیدونم هنوز رفته مدرسه ببینه قبول شده یا نه
No comments yet. Be the first to leave one.