The first 200 lines.
آنچه گذشت
ما کجاییم ؟ - سال 1994 -
برای رفتن به خونه ما قدرت اسندانت رو جمع می کنیم
بانی چی شد ؟
اون خودش رو فدا کرد تا من بتونم برگردم
اون تنهاست
ما دلمون برات تنگ شده بانی
منم دلم برای شما تنگ شده
ببخشید که خاطراتم رو پاک کردم
جدیدش رو می سازیم
ازت می خوام یه قولی بهم بدی
وقتی من مُردم ، کارولاین بهت احتیاج پیدا می کنه
تا به زندگیش سروسامون بده
بهم قول بده که کنارش می مونی استفن
قول میدم
سنت انجمن ماست که
دوقلو ها با هم ادغام میشن
ضعیف تر می میره
من می دونم که از لیو قوی ترم
پس یعنی اگه ادغام بشیم ، من می برم
یکی قدرت های یکی دیگه رو جذب می کنه
روحتون یکی میشه و تو یه جسم میره
لوک نه
لوک مُرده
با کای ادغام کرد و کای برنده شد
آدم بعضی بازی ها رو می بره ، بعضی ها رو می بازه
بجز من ، من همیشه می برم
تولدت بارک بانی
سلام
کمکم می کنی ؟
سرم شلوغه
خیلی خب ، تو به انجام دکوراسیون احضار شدی
امروز تولد بانی ـه
میدونم امروز چه روزیه
پس می دونی که اون دوست داشت تولدش چیکار کنیم
ازمون می خواست با پختن غذای مورد علاقه اش
و با دیدن فیلم مورد علاقه اش
جشن بگیریم
پس ما می خوایم یه مهمونی بگیریم
که میهمان اصلی پیداش نمیشه
اصلا هم ناراحت کننده نیست
یا می تونم رفتن تو به دانشکده هنر رو جشن بگیریم
صبر کن ، ما نمی تونیم
چون من فرمِ درخواستت رو تو سطل آشغال دیدم
چرا نگفته بودی که می خوای
دانشکده هنر بری ؟
...من نمیرم ، تنها امتیازی که می گیرم
امتیازِ حضور در سالن مطالعه است
منو قبول نمی کنن
جر ، من طرح هنریت رو دیدم
کارت خوبه
مهم نیست
تا وقتی وضع بانی مشخص نشده باشه من جایی نمیرم
مامان ، من که زنگ نزدم حالت رو بپرسم ، خب ؟
من می خوام شروع به پختن کیکِ تولد بانی کنم
و اینکه مطمئن بشم تو دستورالعملت گفته شد
بجای 4 تا ، 3 تا تخم دیگه ، درسته ؟
... باشه ، پس اگه مشکلی پیش اومد ، فقط تلفن
خداحافظ
فقط منم که این فکرو می کنم یا واقعا چشماش تکون می خورن ؟
فقط تو همچین فکری می کنی
من 12 ساله که خانم کادلز رو ندیدم
خب این خرسیه که بانی از سال 1994 فرستاده
فکر کنم اصلیش رو گم کرد
نه ، گمش نکرد
من گرفته بودمش
وقتی من و بانی بچه بودم
یه بار با هم دعوا کرده بودیم
خب برای اینکه ازش انتقام بگیرم من خرس رو دزدیدم
و چون نمی خواستم مادرم بفهمه
اونو تو جنگل دفن کردم
جایی که دفنش کردم ، برای علامت گذاری
چند تا اسمارتیز اونجا گذاشته بودم
اما حتما یه چیزی اونا رو خورده
خب مطمئنم که بانی سر اون قضیه تو رو بخشیده
اما خانم کادلز نه
اون مثل بانی تنهایِ تنهاست
میدونی چیه ؟
من میرم پیداش کنم
چی ؟
آره ، تولد بانی ـه
صبر کن کرولاین
تو اخیرا خیلی سختی کشیدی
فکر نمی کنی یه کم در مورد اینکه
از چی ناراحتی ، گیج شدی ؟
آره احتمالا ، ولی مامانم داره می میره
و بهترین دوستم تو یه زندان ابدی گرفتار شده
و خرسش تویِ یه گودال تو جنگله
و این تنها موردیه
که میشه در موردش یه کاری کرد
درسته
تولدت مبارک بان بان
سلام
فکر می کنی می تونیم قبل از مهمونی یکی کِش بریم ؟
کرولاین اگه بفهمه کباب مون می کنه
ارزش ریسک داره
بیا اینجا
میدونی ما هیچوقت در مورد اینکه
تو منو بوسیدی صحبت نکردیم
و اینکه تو هم منو بوسیدی
آره - میدونم -
اصلا نکته بوسیدن همینه
که در موردش حرفی نزنی
فقط خواستم بدونی که
من اصلا ناراحت نشدم
آره ؟
آره ، ما مشکلی نداریم
هیچی
صحبتت همین بود ؟
آره دیگه
عالیه
کسی هست ؟
... غیر ممکنه ، آخه چرا اون باید
اون ادغام کرده
وسایلش رو جمع کرده و می خواد بره به لهستان
یادم رفته بود که این خونه چقدر بزرگه
آخ جون کیک
ببخشید ، مزاحم شدم ؟
اینجا چیکار می کنی ؟
جالبه که به کمکتون احتیاج دارم
چرا باید یه نامه به جو بدیم ؟
من نتونستم با افسون ردیاب پیداش کنم
که حق هم داره پنهان بشه
چون تو شرایط عادی
من میرفتم شکمش رو تیکه پاره می کردم
چرا باید بهت کمک کنیم کای ؟
اگه خودتون هنوز متوجه نشدین باید بگم که
من یه روانی ام
تعجب کردین ، میدونم
من دوست دارم روانی باشم
من تحت تاثیر احساساتی مثل گناه
و یا عشق قرار نمی گیرم
اما بعد ازینکه با برادرم لوک ادغام شدم
و برنده شدم که عالیه
چون الان توانایی جادو رو ازش گرفتم و خودم می تونم جادو کنم
اما فکر مردن لوک از ذهنم خارج نمیشه
اینکه زندگی لیو خراب شده از فکرم نمیره
به دلایل وحشتناکی این چیزا از ذهنم نمیره
حس خیلی بدی پیدا کردم
تو حس بدی پیدا کردی ؟
آره ، وقتی جادوی لوک رو جذب کردم
حتما یه سری از خصوصیاتش رو هم جذب کردم
انگار احساساتش بهم تزریق شد
بعدش تو اینترنت سرچ کردم که چطور میشه دردِ روحی رو سرکوب کرد
و گفته بودن که اگه همه چی رو بنویسی رو کاغذ
و بسوزونیش ، مشکلت حل میشه
پس من شروع به نوشتن کردم
که یهو آب از چشمام سرازیر شده بده
تا حالا همچین اتفاقی برای شما افتاده ؟
آب همینجوری شر شر
از چشمام میومد
انگار من یه موجود فضایی ام که مایع ترشح می کنم
منظورت اینه که گریه کردی ؟
آره و بعد اینکه نوشتم
سوزوندمش
اما احساساتم هنوز پابرجا بود
پس حس کردم که جو
...حتما باید بدونه که من چقدر متاسفم
ازینکه خانواده مون رو نابود کردم
اما بیایم روراست باشیم
الینا ، از بین بقیه تو باید
بتونی که کارهایی که تا الان کردم رو نادیده بگیری
...و ببینی که هنوزم خوبی
تو وجودم هست
تو وجود دیمن که دیدی
فکر کنم حرفمون تموم شده دیگه
اگه کاری باشه که اون بتونه
در عوض برای ما انجام بده چی ؟
تو که منو اینجا نیوردی
که شاهد هیزبازی تو با چند تا دانشجو باشیم
اون فقط یه دانشجویِ ساده نیست
با سارا سالواتور واقعی آشنا شو
این همون گُلی بود که استفن
در طول این همه سال مخفیش کرده بود
چرا اصلا برات مهمه ؟
چون دیمن فکر می کنه اون سارا رو کشته
استفن بجای اینکه اونو ازین عذاب وجدان خلاص کنه
ازش استفاده می کنه تا دیمن رو تحت کنترل بگیره
برادر با برادر اینجوری رفتار می کنه ؟
خب قراره بهت کمک کنم زندگی یه دختره بیگناه رو نابود کنی ؟
اگه کمکت نکنم منو می کشی ؟
خیلی خب منو بکش
من نمی خوام تو رو بکشم مت
من فقط ازت می خوام یه چند تا کار ساده انجام بدی
برو بابا ، من نمی خوام باقی عمرم نوکر تو باشم
من نمی خوام تو رو بکشم
ولی با این کارات می کشم
نگاش کن
چقدرشجاع
ظرفیتت برای تحمل درد رو تحسین می کنم
خانوادگی اینجوری هستین ؟
تو این فکرم که مادرت هم در این تحمل داره یا نه ؟
یه سر باید برم کارولینایِ جنوبی
تا یه نگاهی به مامان داناوان بندازم
حتما خیلی خوشگله
خب حالا که مشکلمون حل شد
وقتشه که تو سارا سالواتور رو بشناسی
بخش آهنیش درست نمیشه
من سعی کردم که درستش کنم
من نمی تونم بانی رو با این برگردونم
No comments yet. Be the first to leave one.