The first 200 lines.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
زغالسنگ. آتیش جهنم.
قضیه اینه که قراره اون رو باهوش فرض کنی.
تو از فکر کردن به اینکه کجا داری میری منع شدی
وقتی که این دنیا رو ترک میکنی.
یه چیزی هست که کاملاً قطعیه و باید این رو بدونی،
باید بدونی و باهاش روبرو بشی،
تو قراره بمیری.
یه روزی، آخرین نفست رو میکشی،
قلبت برای آخرین بار میتپه،
دیگه هیچ جونی توی بدنت باقی نمیمونه.
آمادهای؟
میدونم که خونهت رو آماده کردی،
میدونم که درآمدت رو جور کردی،
میدونم که حجلهت رو آماده کردی...
اون ناهار منه.
همه چی مرتبه؟
خداحافظ، مامان.
توی جهنم خبری از بخشش نیست.
چون هر کی بره به جهنم، همونجا موندگار میشه.
ببخشید، این فیلم برای بچههاست.
پس تو اینجا چیکار میکنی؟
میرم مدیر رو بیارم.
باشه. باشه.
مشکلت چیه؟
میدونم «مکس کیدی» پدرته.
و میدونم اون مجبورت کرده که «زک» رو تعقیب کنی.
تعقیب...
منظورت اینه که مثلاً یکی بیرون خونت بشینه
و بعدش تا سینما دنبالت بیاد
و بعد برای همون فیلم بلیط بخره؟
داره ازت سوءاستفاده میکنه.
برو گمشو.
میدونی، درکت میکنم.
میدونی، منم یه بابای ترسناک داشتم.
زندگیمون رو جهنم کرد و بعدش هم ولمون کرد و رفت.
ولی اگه برمیگشت خونه،
هر کاری میکردم تا خوشحالش کنم.
فکر کردی من چیم؟ مثلاً...
عروسک خیمهشببازیِ کوچیکشم؟
من خودم تصمیم میگیرم.
و میخواستم دهن اون وکلای ریاکار رو سرویس کنم که بابام رو انداختن پشت میلهها.
نمیدونم فکر میکنی چی میدونی،
ولی اشتباه میکنی.
میدونم کی هستی.
و میدونم چیکار کردی.
هی. هی!
نمیذارم به خونوادهم صدمه بزنی.
اونی که داره به خونوادهش صدمه میزنه تویی، مرتیکهی کلاهبردار عوضی.
شوهرت ازت متنفره.
اوضاع پسرت خیلی خرابه.
و ناتالی، که میخوای سگِ دستآموزت باشه؟
خب، میدونی چیه؟ اون الان دیگه سگِ منه.
تو دختر منو نمیشناسی.
- چرا، میشناسم. - نه.
حتی تا اون پیرسینگ روی سینهی چپش.
میدونی چی عجیبه؟
نوک سینهی دخترت مزهش خیلی شبیه مالِ پسرت بود...
اسم بچههامو تو اون دهنِ کثیفت نیار.
اونا دیگه بچههای تو نیستن...
یا خدا.
اوه، خدای من... وای، خدای من.
تکون نمیخوره.
حالت خوبه؟
- تو... - برو گمشو!
خیلهخب، بذار ببینم اینجا چی داریم...
ولگردی، دزدی از مغازه،
و ظاهراً با یه ماهی یخزده به یه زن حامله حمله کرده.
این دیگه از اون جدیداشه.
هی، میدونی چیه؟ یه لحظه صبر کن.
- هی، نِد. - سلام.
- هی رفیق. تام بودِن رو میشناسی؟ - تام؟
راستش با اینکه آدم بدنامی بودم، قبلاً منو میفرستاد پای جایگاه شهود.
ایشون نِد کارسونه.
رفیق، امروز صبح گزارش گم شدن یه دختر رو گرفتی.
اسمش چی بود دوباره؟
نِوایا ولنتاین.
- دارم همین الان با مامانش حرف میزنم. - برو بیرون.
- اوضاع چطوره؟ - عجیبه.
گزارش مفقودی دخترش رو داده،
بعدش آوردیمش اینجا. اصلاً همکاری نمیکنه.
خب، آنا دیروز با این دختره حرف زده.
اصلاً خبری داری کجاست؟
اون دخترِ مکس کیدیه.
اگه میخوای بدونی کجاست، باید از اون بازجویی کنی.
وقتی باهاش حرف زدی چی گفت؟
خب...
ما قبلاً همهی اینا رو به گریسون گفتیم.
- آره. - آنا رفت سمت دختره.
دختره یه سری حرفای زشت دربارهی بچههامون زد.
بعدشم گذاشت رفت.
مگه نه؟
درسته.
اون جیم شد.
اوه لعنتی!
- دیدی چی شد؟ - حالت خوبه؟
اون فقط... مثل یه بز کوهی پرید بالا.
اون چی بود؟
این فیلمِ مامانه که داره به دوستم «امبر» حمله میکنه.
دوستت؟
امبر...
میدونی از چیه اینجا خوشم میآد؟
تا دفتر راهی نیست.
- اونجا میبینمتون بچهها. - میبینمت.
خب، اون شب حرفمون نیمهتموم موند
توی خونهت...
حتی اگه اونطوری هم نبود، من بیخیال میشدم.
تام.
- تام. هی. - هی...
قضیهی این دختره اونجوری که فکر میکنی نیست، خب؟
ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم.
یه لحظه، لکس.
بیا دنبال من.
دخترت داشت خونوادهم رو تعقیب میکرد.
آره. کاری که کرده غیرقابلقبوله تام، اما من اصلاً روحمم از این ماجرا خبر نداشت.
اون رسماً دیوونهست، مشکلات روحی داره
و قسمت جالبش،
اینو گوش کن، من حتی نمیدونم که اون واقعاً دخترم هست یا نه.
- بیخیال بابا. - من تا حالا ندیدمش.
- اون وقتی زندان بودم برام نامه نوشت... - باور نمیکنم.
- و... صبر کن، صبر کن. - هی...
تام. ولی منو کنار نذار.
نه، این دفعه نه.
خواهش میکنم، به حرفم گوش بده.
- من به شواهد گوش میدم، مکس. - شواهد.
برات مدرک دارم.
وارد سیستم ایمیل زندان میشمت
- و میتونی همه پیامها رو ببینی. - لعنتی.
همهشون اونجا هستن تا بخونیشون.
گوش کن، اون با من تماس گرفت،
متقاعد شده بود که تو و آنا در حق من بدی کردید،
منو انداختید زندان، پدرش رو ازش دزدیدید، یا هر جوری که خودت میخوای اسمشو بذاری.
اون وسواس فکری پیدا کرده بود.
و من بهش گفتم دست از سرت برداره.
پیامها رو بخون.
پیامها رو بخون، تام.
یه لحظه صبر کن.
گفتی باهاش حرف زدی،
نه اینکه صورتشو بگیری و هلش بدی جلوی یه ماشین در حال حرکت.
نمیفهمی، اون حرفای وحشتناکی زد...
برام مهم نیست چی گفت، اون ویدیو یه فاجعهی لعنتیه!
بحث سر یه ویدیو نیست، تام!
بحث سر یه روانیه که افتاده دنبال خانوادهمون!
آره، و الان خودت شبیه اون روانی شدی.
و من نمیدونم که مکس تحریکش کرده باشه که این کارا رو بکنه.
چی، به خاطر اون پیامای لعنتی؟
آره، همون پیامای لعنتی.
واقعاً فکر میکنی این تنها راه ارتباطیشون بوده؟
فکر میکنی یه سال تمام پیامای الکی واسه هم میفرستادن؟
آره، چرا که نه؟
تو حرف مکس رو بیشتر از زنت باور میکنی؟
بازم داری مشروب میخوری؟
باورم نمیشه همچین حرفی بهم میزنی.
میدونی چی فکر میکنم؟
فکر میکنم ترسیدی
چون اگه حق با من باشه، اونوقت نمیدونی باید چیکار کنی،
اونوقت چی، هوم؟
بعدش چی؟
مامان. کجایی؟
باید با ناتالی حرف بزنیم.
تو باید با ناتالی حرف بزنی.
ناتالی، اون یه اتفاق بود.
و هر کاری بتونم میکنم تا اون رو پاکش کنن.
میدونم اشتباه کردم، اما یه چیزایی هست که باید بدونی.
- امبر... - خیلی خب.
میخوام بدونم چرا سعی کردی اولین دختری رو که واقعاً میخواستم باهاش برم سر قرار، بکشی.
چی؟
اون دختره، اسمش «نِوِیا»ست.
چی؟
- داری چی میگی؟ - اون دخترِ «مکس کیدی»ئه.
رفتی یه...
پیرسینگ زدی؟
مجبورت کرد پیرسینگ نوک سینه بزنی؟
اون منو مجبور به کاری نکرد.
اوه، خدای من.
اون بدنت رو ناقص کرده،
- بدن «زک» رو هم ناقص کرده... - ناقص چیه؟ فقط یه پیرسینگه.
دربارهی «زک» چی گفتی؟
«نِوِیا» همون دختریه که «زک» داشت آنلاین باهاش حرف میزد.
متاسفم.
اون فقط به خاطر این سراغت اومد چون «مکس» میخواد به ما صدمه بزنه.
چون اون حتی نمیتونست از من خوشش بیاد، مگه نه؟
اما حق نداری باهاش حرف بزنی.
نباید بری سراغش.
فهمیدی؟
به «زک» چیزی در این مورد نگو، باشه؟
من و پدرت ردیفش میکنیم.
خب حالا چی، «مکس»؟
تو آزادی، میتونی هر کاری بکنی.
رویای تو چیه؟
من؟ هیچی. آره، من آدم سادهای هستم.
فقط فکر نکنم متوجه باشی...
که «مکس کیدی» الان چقدر شناختهشده و مثلاً پولسازه.
آره.
میدونی، بابای دوستم...
کلی هتل توی «آتلانتا» داره.
و گفت اگه اسمت رو بذاری روی یه رستوران، اون پولش رو جور میکنه.
اما...
گذشتهها گذشته.
و... نه، نه.
No comments yet. Be the first to leave one.