The first 200 lines.
خانمها و آقایان، لطفاً همگی بایستید
و به عروس و داماد عزیزمان خوشامد بگوییم.
بیاید یک دست برایشان بزنیم. -
آقای و خانم آبل، تبریک میگم!
ببخشید.
ببخشید.
مامان؟
ببخشید.
ببخشید.
ببخشید.
ببخشید!
ببخشید!
ببخشید!
ببخشید!
ببخشید...
ببخشید!
ببخشید!
ببخشید! ببخشید!
ببخشید! ببخشید!
نخوابیدی؟
اشکالی نداره! بیا!
وای! -
آره.
وای.
وای!
خب، نوبت توئه. نوبت توئه. وای.
اوف! - من بعدیام، جاش!
- چی؟
چقدر سنگینه!
اوه، سرده. -
مامان، کجا میخوای بذارمش؟
همونجا بذارش.
ولی بابا گفت داروها رو تو اتاقش میخواد.
گفتم "همونجا بذارش."
جدی میگی؟
بابا.
شاید چیزی بدرد بخور اون تو باشه؟
باشه.
اوه، هی.
بیا اینجا. دور نمیریم.
فقط همون پایین.
کایل باهاتونه. اون ازتون محافظت میکنه.
و مامان نیاز داره تو ازش محافظت کنی.
تو اینجا پیش مامان بمون.
پسر خوب.
خب، بیا.
آقای اورلی؟
اون کیه؟
اون همه کارهست.
گفتم که یه چیز بدرد بخور پیدا میکنیم.
آره، خوبه.
من یه کلید لازم دارم.
بابا؟
پیداش کردی؟
بابا! - چی؟
کلیدو بردار.
جاش، اون مرده.
واقعاً مرده.
بیا بریم.
آره.
آه!
آه!
آه!
پاشو! تق! تق! تق! تق! تق!
تق!
چی شد؟
یه جسد دید.
حالش خوب میشه.
سسس!
مزهاش کن.
اینجا گاز بزن.
آبنبات،
سبک مزرعه.
فرانسیس، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
شاید هنوز کار کنه.
اینجا بود؟
خالیه.
بذار ببینم.
صبر کن.
خدایا به ما برکت بده،
و به این هدایایت
که میخواهیم دریافت کنیم...
از بخشش تو... - از بخشش تو
از طریق مسیح، پروردگارمان.
آمین.
لوکاس، بس کن.
ولش کن.
همهاش شکره.
غذاتو بخور.
لوکاس، من همین الان گفتم...
لوکی.
بعداً بیشتر بهت میدم.
باشه؟
جاش.
دارم دنبال یه آنتن خوب میگردم. - داریم غذا میخوریم.
م... متأسفم.
به به!
ممنون.
برای فردا چی؟
هنوز غذا داریم.
ولی تا کِی؟
آره، ولی اینو با جایی که ازش اومدیم مقایسه کن.
اینجا وضعمون بهتره.
آب تمیز داریم. امنه.
فکر میکنم باید همینجا بمونیم تا مطمئن بشیم بیرون چه خبره.
چطور بفهمیم چه خبره؟
آنتن نداریم.
برق هم نداریم.
فرانسیس، طبق آخرین اخباری که شنیدیم، باید بریم شمال.
اینقدر شمال کافی نیست؟
فقط ببین چه بلایی سر پدر و مادرت اومد.
متأسفم.
یادم میاد آلیس بهم پیامک داد.
گفت خونوادش دارن میرن بالا به سمت کوهها.
اونجا همین نزدیکیها نیست؟
ما از اینجا نمیریم دنبال دوستدخترت بگردیم.
باشه؟
فقط اون نیست.
خیلی از دوستام اونجا میشن... - مُردن.
اونا هم خونواده دارن.
منم دلم برای دوستام تنگ شده.
میدونم، لوکی.
غذاتو بخور.
فکر نکن حواسم نیست چطور باهاش رفتار میکنی.
فرانسیس، تو قول دادی.
نه...
ب... بابا...
نه!
ب... بابا...
ببخشید!
فرانسیس!
فرانسیس.
چقدر ساکته.
احتمالاً اینجا امنیم، نه؟
امن.
فکر نمیکردم این کلمه رو اینجا استفاده کنم.
این دلیل کافی نیست که اینجا بمونیم.
چرا که نه؟
فرانسیس...
وقتی دیشب دیدمت،
هرچی درباره اینجا گفتی رو فهمیدم.
درباره اتفاقی که برات افتاد.
پس این خودش یه دلیل مهمتره که باید از اینجا بریم، درسته؟
هم برای تو بهتره، هم برای ما.
پس دوباره یه "ما"یی وجود داره.
تنها چیزی که میدونم اینه که هر دو گناهکاریم.
من اشتباه کردم.
ولی تو...
کاش زودتر میدونستم.
اگه زودتر بهت گفته بودم،
خب پس،
الان با هم نبودیم.
و لوکاس رو نداشتیم.
اگه تو آماده باشی، منم آمادهام که ادامه بدیم.
پس بزن بریم.
فرانسیس، دیگه راه زیادی نمونده تا به شمال برسیم.
و اون کوهی که آلیس به جاشوا گفته بود.
مردم دارن میرن اونجا.
امیدوارم.
عمو دیگو هم همین رو گفت.
چی گفتی؟
عمو دیگو.
اون به مامان هم گفت که باید بریم شمال.
کِی بود این؟
یادم نیست.
فقط قبل از اینکه بریم، حرفای اون و مامان رو شنیدم.
درسته، مامان؟
میشد حدس زد.
اون فقط زنگ زد حالمون رو بپرسه.
چرا به من زنگ نزد؟
میگه تو جواب نمیدی.
اوه، واقعاً؟
بگذریم.
فرانسیس، نکن.
داری دروغ میگی.
گفتم اینجا نه. - میدونستم. چطور انقدر احمق بودم؟
بابا! - من واقعاً...
به حرفم گوش کن، دارم بهت حقیقتو میگم. - بابا!
چی؟ -
مسدوده.
فرانسیس، ما رد میشیم.
آیریس، نه.
هنوز جا هست.
فقط باید حصار رو عقب بکشیم، بعد ون جا میشه.
از اونجا رد نمیشیم. - هنوز میتونیم!
آیریس، لطفاً، به حرفم گوش کن.
حصار اونجا بی دلیل نیست و... و...
داره تاریک میشه!
خیلی ریسکیه.
بیایید برگردیم.
نه.
آیریس.
آیریس!
بابا، میترسم.
چیزی نمیشه، لوکی.
راه بده، لطفا.
راه بده.
راه بده.
مامان! - تکون نخور! تکون نخور!
هی!
No comments yet. Be the first to leave one.