The first 132 lines.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
من...
ک...کمک...
فیلوملا!
نمیخوای پدر و مادرتو ببینی؟
چی...
دوباره دراومده.
همش بهجز انگشتام.
که داری میری، ها؟
برام هم اهمیتی نداره که چه اتفاقی سرت میافته.
ولی بهنظرم قراره اوقات تلخی داشته باشی.
بهزودی میآی خونه...
آدام.
.دست که به چوب بردی گربه دزده حساب کار خودشو میکنه
اومدم.
هیچوقت ندونستم...
که چرا اینقدر ضعیفم.
چرا نتونستم شونههای فیلوملا-ساما رو وقتی که داره عذاب میکشه بگیرم
پس تو پری مصنوعیای هستی که آدام ساخته.
لطفا منو برگردونید پیش فیلوملا-ساما.
اون وظیفته؟
برای همین ساخته شدم.
پس بهت یه وظیفه دیگه میدم.
نه!
حتی اگه با یه وظیفه دیگه برنامهریزی بشم، من یه اون تعلق دارم.
من واسه اون وجود دارم.
و واسه اونم نابود میکنم.
اوه؟
اون باید نه مواد نه ابزار خوب تو دستش میبوده.
اون پسر واقعا بااستعداده.
ولی تو بازم یه پری مصنوعی سرهم شدهای.
یهذره وررفتن باهات باید درستت کنه.
دارم از هوش میرم.
بهخاطر اون طلسم،
من نتونستم ازش محافظت کنم.
هنوز یکی دیگه اون داخله.
این چیه؟
هنوز نباید اونجا بری.
تو...
چیزی که میدونستم درسته بلاخره برگشته.
حقیقت من...
دلیل وجود من.
لطفا، آقای ساحر.
منو ببر پیشش.
بلاخره یه بچه داشتم.
من بیشتر از هرکس دیگهای تو این خانواده صلاحیت داشتم.
پدرم منو انتخاب کرد که وارثش باشم.
باعث افتخارم بود که به عنوان یه ریکنبکر مثل اجدادم خدمت کنم.
وقتشه یکیو بهفرزندی بگیری.
تو پخته شدی.
یکیو نیاز داری که جاتو بگیره.
عیبی نداره.
هیچکسی دیگه این روزا اهمیت نمیده که بچه زاده تو باشه.
چشم.
برای اولین بار تو عمرم، واسه جواب دادن به اربابم درنگ کردم.
اینکه نتونه یه جانشین بهدنیا بیاره...
اجدادمون ناامید میشدن.
اون استعداد و لیاقتشو داره که رئیس بشه،
و بازم مایه ننگه.
مسئله این نبود که یه بچه از خودم بخوام.
ولی اگه یکی نداشتم، همتاهام منو قبول نمیداشتن.
میگفتن که من پستم.
که من واسه داشتن یه رحم خراب ناقصم.
من پست نیستم.
من مایه ننگ نیستم.
اسم پسرمو آدام گذاشتم.
شنیدی؟
پسر ناتنیه مرده انگار.
مریض بوده؟
شنیدم که خیلی زجر کشیده.
خب، الآن که دیگه بچه دارن.
دلیلی واسه نگرانی نیست.
دایههه پسرمو بزرگ کرد.
ولی زودی شروع کرد دنبال من اومدن.
مادر، عه، کجا دارید میرید؟
میخوای باهام بیای؟
بله.
چی میخوای؟
اوه.. هیچی.
با دیدن اینکه چهقدر کوچیک و بیچاره بود، نمیتونستم اونو چیزی جز
بهطرز مقاومت نکردنی ناز و شدیدا تنفرآور ببینم.
این موجود بیچاره جوری که خواستم بزرگ شد.
من بهفکر اینم که روی موضوع اون امتحان تحت عنوان یه آزامایش بلندمدت کار کنم.
میتونی بهم اعتماد کنی موقعی که تمومش کردم از شرش خلاص بشم،
مادر.
واسه همین زیاد بهش فکر نکردم.
مامان.
آدام!
این بیمعنی بازیا چیه؟
کی تو رو به این وضع کشونده؟!
چه بدونم.
تقصیر اون دخترس!
دنبالش گشتم.
اون متعلق به منه.
بهم گفتن که حتی یه ذره ازشم باقی نمونده.
گفتن که بعد از اینکه به خودش شلیک کرد، مثل یه ستون نمک از هم پاشید.
لیزبث-ساما.
صورتش خیلی شبیه اون موجود بود.
ولی یه رنگ ناآشنا گرفته بود.
ترسیدی؟
پس...
هر خاطرهای از اونا که باعث میشه دلتنگشون بشیو از یاد ببر!
ازش متنفر بودم.
ع-عام...
مادربزرگ.
من پازلو کامل کردم.
خودم به تنهایی.
هیچی درباره اون قابل تحسین نیست.
وقت منو با همچین خبرای بیمزهای هدر نده.
ببخشید.
هرچیزی از اون از آدام پایینتر بود.
موی یکسان.
دست و پاهای نحیف.
یه صدای دودل.
اون خیلی شبیهشه.
ولی بازم، این نیست.
این...
چیزی نیست که من میخواستم.
فیلوملا...
یه دستور نیست.
یه درخواسته، فکر کنم.
میخوای باهم یهوقتی چندتا بسازیم؟
من دارم درباره اینکه چی میخوای میپرسم!
بس کن!
تو خارقالعادهای، فیلوملا.
ولی حتی اگه اشتباه کنی یا شکست بخوری، همیشه میتونی دوباره تلاش کنی.
یه کاری بکن و هرچی که میخوایو بگو!
بسه!
لطفا!
بچۀ طمعکار.
باید تموم انرژِی جادویی جمع شده رو قربانی کنم تا خدای نشون داده شده رو احضار کنم.
و واسه اون...
No comments yet. Be the first to leave one.