The first 200 lines.
چی کار کردی؟
منظورت چیه؟ نیتن.
چی شد؟! وقتی رسیدم اونجا،
اونو قبلاً پیدا کرده بودن.
باید شروع کنیم تقصیرها رو بندازیم گردن جان.
شایعه رو از قبل شروع کردم.
به کی گفتی؟ مگی. وقتی اون بدونه، همه میدونن.
احساس میکردم یه دوست برای تمام عمر پیدا کردم.
منم همین حس رو داشتم.
هنوز حرف منو درباره جان باور نمیکنی.
باید یه کاری بکنیم. یه اقدام مستقیم.
برو بیرون! اوه خدای من! یا عیسی!
تو یه قاتلی، جان!
ازشون دور شو! حالت خوبه؟
موئیرا-جین صورت زیبایی داره. آخه اون به سرپرستی گرفته شده.
گربهت، قلاده زنگولهدار داشت؟
تو جعبه جواهرات تو گاراژمون پیداش کردم.
من این انگشتر رو میشناسم. مال نیتنه.
باید اون جعبه رو به دست بیاریم. تنها راه برای متوقف کردنشه.
حالم داره به هم میخوره.
با این مرد، من نون و نمک خورده بودم.
بهش اعتماد داشتم.
چطور تونستم اینقدر احمق باشم؟
چطور تونستم اینقدر کور باشم؟
اینا یادگاریاند. یادگاری از مردهها.
مثل قاتلها که از قربانیهاشون میگیرن.
باندی این کارو میکرد، جفری دامر، جان وین گیسی.
تـ... داری میگی تامی یه قاتل سریالیه؟
ولی داریم میگیم کیها رو کشته؟
آنگوس؟ نیتن؟ هارلکین.
اخیراً کس دیگهای تو کولدواتر مرده؟
اخیراً نه، ولی...
سوزی بیسِت! آره.
پس، بقیه این جواهرات،
مال بقیه آدمهاییه که کشته.
ولی اگه اونارو تو کولدواتر کشته باشه، حتماً میدونستیم، نه؟
شاید نه تو کولدواتر. شاید جای دیگه میکشه؟
ظاهراً به خاطر کار بابا، خیلی جابجا میشدن.
ادینبورگ، نیوکاسل، ولز قبل از اینکه من و کامرون به دنیا بیایم.
اون میتونسته تو همه این جاها آدم بکشه.
پیامهای زیادی از مردم داشتم که میپرسیدن حال ما خوبه یا نه.
اونا فکر میکنن ما از دست جان و فیونا تو خطریم.
من هر کاری برای تو میکنم، خودت میدونی، نه؟
داری جوری حرف میزنی که انگار آخره، تامی.
این آخر کار نیست.
ما از این وضعیت خلاص میشیم.
بیشتر از اونی که بتونی تصور کنی دوستت دارم.
و هیچ کاری نمیتونی بکنی که من از دوست داشتنت دست بکشم.
تو تک و تنها عشق منی. عشق ابدی من.
موئیرا-جین: «اون تمام معیارهای یه قاتل سریالی رو داره.
«یه کودکی پر از ضربه روحی.
«شکنجه و کشتن حیوونا.» «چی؟»
وقتی هفت ساله بودم، از بابام پرسیدم میشه گربه بگیریم،
و اون گفت قبلاً یه گربه داشته، و مرده.
و من گفتم «چطوری؟»
و اون گفت اونو به ریل قطار بسته بود
تا ببینه که... زیر گرفته میشه.
اینا رو به تو گفت؟ وقتی هفت ساله بودی؟
انگار که یه خاطره خندهدار باشه.
ربکا چی؟ اون چی؟
خب، اونم جزئی از این ماجراست؟
نه.
عمراً. نه، اون از خشونت متنفره. اون خیلی زود حالش بد میشه.
و اون اینقدر مذهبیه
که اولین نفریه که به پلیس زنگ میزنه
اگه حتی به چیزی مشکوک بشه.
ولی چطور میشه با یه قاتل سریالی زندگی کنی
و متوجه هیچی نشی؟
ممنون. «خب، من متوجه نشدم.»
بفرمایید شیرتون.
«کی دلش میخواد همچین چیزی رو درباره کسی که دوست داره باور کنه؟»
«خب، برای همینه که ما اون جعبه رو لازم داریم.»
بیا عزیزم.
«تا به همه نشون بدیم اون واقعاً کیه.»
یالا! دیرتون میشه! دارم میام!
بیاین صبحانهتون رو بخورین.
وایولت، کتاب مطالعهات رو گذاشتی تو کیفت؟ بله!
حرکت کنید، حرکت کنید، حرکت کنید. از سر راه برید کنار. هی!
هنوز ازش خبری نشده؟ نه، هنوز نه.
خوبی؟ آره.
امروز صبح یه کم خسته به نظر میای. اوه، نه، من خوبم.
صدای زنگ تلفن
نتونست برش داره.
اون تمام مدت حواسش بهش بود.
خب، شکر خدا که هنوز زندهست.
خیلی نگران بودم که پیداش کرده باشه موقع برداشتن اون و کشته باشدش.
باید آروم باشی. من آرومم، فی. من آرومم.
مامان!
باید انجامش بدیم.
چی رو؟ دعوتشون کنیم برای ناهار.
دیوونه شدی؟! من یه چیز خوشمزه درست میکنم،
اونا میان، خونه خالی میشه،
و موئیرا-جین میتونه جعبه رو برداره.
فی... ایده بهتری داری؟
زنگ مدرسه میخوره
یالا، عجله کنید. روز خوبی داشته باشید. دوستت دارم!
خداحافظ.
خداحافظ!
بچهها چطور بودن؟
حالشون خوبه، ولی پلیس همهجا هست.»
جان... اگه خدای نکرده امروز مشکلی پیش اومد...
پیش نمیاد، فی... آره، ولی اگه...
اگه هم افتاد، فقط میخواستم بدونی که تو تموم دنیای منی.
و اینکه با وجود تمام سختیهایی که کشیدیم،
حتی یک ثانیه هم از ازدواج باهات پشیمون نیستم.
سلام، ربکا. اِم... اینا برای توئه.
بابت دیشب معذرتخواهی کنم. حالت چطوره؟
خوبم، جان، خوبم.
ولی مهمتر از اون، حال شما دو تا چطوره؟
ببخشید، چقدر بیادبی کردم. بفرمایید تو.
تامی؟
بله؟ جان و فیونا اینجا هستن.
میتونم برای هر دوتون یه فنجون قهوه خوب بیارم؟
اوه، نه، ما فقط یک دقیقه میمونیم.
سلام به شما دو تا. چطورید؟
راستش، زیاد خوب نیستیم.
دیشب خیلی ترسناک بود.
بچهها خوبن؟
در واقع، اونا خوبن. بهتر از ما دارن باهاش کنار میان.
ای وای، دلم برای هر دوتون آتیش گرفت.
تمام صبح براتون دعا میکردیم.
ممنون. واقعاً ازتون متشکریم.
و بابت تمام کمکتون دیشب خیلی ممنونیم.
اگه شما اونجا نبودید، من...
حتی نمیخوام فکر کنم چی ممکن بود پیش بیاد.
احساس میکنیم کل شهر علیهمونه.
مردم حیوونن.
خب، برای اینکه قدردانیمون رو نشون بدیم...
و بابت هر کاری که از وقتی اینجا اومدیم برامون انجام دادید...
ما... ما میخواستیم شما رو برای ناهار دعوت کنیم،
اِم... امروز بعدازظهر خونه ما.
اوه! چی فکر میکنی، عزیزم؟
فکر خوبیه. بله...
نه.
نه، متاسفانه باید موعظه یکشنبهم رو آماده کنم. متاسفم.
اوه، خب، ما... منظورم اینه که زیاد نگهتون نمیداریم.
آره، فقط، اِم، یک ساعت... فقط حدود یک ساعت...
فردا بهتره؟ اوه، ما... نه، فردا نمیتونیم.
حیف شد. ما واقعاً دوست داشتیم این اتفاق بیفته.
حمایت و راهنمایی شما... آره، و... و همراهیتون...
در این زمان سخت خیلی با ارزش خواهد بود.
مطمئنم میتونی موعظهت رو بعداً آماده کنی، عزیزم. هوم؟
بله، البته. البته، بله.
در واقع، خوشحال میشیم بیایم.
عالیه. عالیه.
صدای باز شدن در
چه غلطی داری میکنی؟ نگران بودم.
چرا باید نگران من باشی؟ بعد از بلایی که سر نیتن اومد.
میتونم... بیام تو؟
کجا داری میری؟
دارم از این کُلدواتر لعنتی گورهامو گم میکنم.
بهم وقت بده وسایلمو جمع کنم، باهات میام.
مسخرهبازی در نیار.
نمیتونی! دستاتو از روم بردار!
م... من عاشق توام.
سالهاست که عاشقتم.
میدونم تو هم همین حس رو داری.
کامرون، متاسفم، اینطور نیست.
چرا نمیری خونهت؟
این کار جان بود. اون تو رو علیه من شورونده.
به خودت بیا، کامرون. تو دیگه بچه نیستی که.
این یعنی چی؟ مشکل جان نیست.
نه، وقتی بابات اومد دم این خونه دنبال تو،
نزدیک بود منو بکشه.
جان جلوشو گرفت. این دروغه.
نیست! بابات یه روانیه! همیشه هم روانی بوده.
جان... جان منو علیه تو یا خانوادهت نشورونده.
مشکل باباته.
سلام، عزیزم.
ما داریم میریم خونه فیونا و جان برای یک ناهار مختصر.
اوه، چه عالی. تو غذا خوردی؟
اِم، نه. راستش اونقدر گرسنه نیستم.
ممنون، مامان. قول میدی غذا بخوری؟
میخورم.
اِم، نه، نه، نه، نه. یکم غذای اضافه تو یخچال هست.
چه فکری تو سرته؟ منظورت چیه؟
برای ناهار برنامهای داری؟
نه. خوبه. با ما بیا.
چی؟ نه.
چرا نه؟ خب، من دعوت نشدم.
خب که چی؟
احتمالاً غذای کافی درست نکردن.
همین الان گفتی گرسنه نیستی.
دقیقاً، پس چرا باید برای ناهار بیام؟
ببین، جان و فیونا، اونا دارن سختیهای زیادی میکشن.
اونا برای ما خیلی خاص هستن، مگه نه عزیزم؟
بله.
اونا دارن سعی میکنن رابطهها رو ترمیم کنن.
حضور تو الان ارزش تمام دنیا رو براشون داره.
مگه نه؟
بله.
باشه. فقط یک دقیقه بهم وقت بده.
داریم چیکار میکنیم، تامی؟
اونا فکر میکنن از ما زرنگترن.
بذار ما هم بازی رو ادامه بدیم، هان؟
تو حلقه رو تو خونهشون قایم کن، و ما هم وانمود میکنیم که فقط یه ناهار سادهست.
با اون دو تا هیچوقت هیچی "فقط" نیست، مگه نه؟
اگه تحریکت کنه چی؟
اگه عصبانی بشی چی؟
من فوقالعاده خونسردم.
No comments yet. Be the first to leave one.