The first 200 lines.
این یه تبرـه.
اینو برای اطلاع شماهایی می گم که ممکن ـه لامپ تصویر تلویزیونتون
سوخته باشه
من امیدوارم تا به گسترده ترین مخاطب ممکن دسترسی پیدا کنم.
امشب داستانی داریم بر اساس یکی از مشهورترین پرونده های قتل.
پرونده ای که شهر فال ریور ایالت ماساچوست و کل کشور رو
در اواخر قرن گذشته تکان داد.
جنایتی که هنوز هم شوکه کننده است.
اما از اون جایی که این حادثه اتفاق افتاده و مدارکش هم موجودـه
ما فکر کردیم که بی عقلی ـه اگه جزئیات حادثه رو تلطیف کنیم تا
برای کسایی که نازک نارنجی هستن خوشایند بشه.
آهنگ زمینة امشب ما یه آهنگ آشنای یه کم عجیبه که همه شنیدنش.
لیزی بوردن یه تبر برداشت
چهل تا ضربه ش رو برای مادرش گذاشت
و وقتی فهمید چه کار کردـه
برای پدرش هم 41 ضربه کنار گذاشت.
جسارتاً امشب خواهید دید که
یه کمدی رمانتیک نمایش نمی دیم.
هر چند که جنایت رو دقیقن بازسازی نکردیم. یعنی قصدش رو داشتیم ...
اما واسه انتخاب بازیگر به مشکل خوردیم.
برای انتخاب بازیگر نقش پدر و مادر مشکلی نداشتیم...
اما موقع تمرین دورخونی متن از دست می دادیمشون.
به همین خاطر مجبور شدیم یه خورده در
تعریف داستان لیزی بوردن تغییر ایجاد کنیم.
داستان درست یک سال بعد از این قتل شروع می شه.
لیزی بوردن یه تبر برداشت برا مادرش چهل تا ضربه گذاشت
وقتی فهمید چه کار کردـه برا پدرش هم چهل و یک ضربه کنار گذاشت
لیزی بوردن یه تبر برداشت به مادرش...
این شعر خیلی زشتی ـه که می خونی.
همین الان می آی خونه و و دست از سر خانم لیزی بر می داری.
خانم اِما، به قطارتون نمی رسید. همه چی رو برداشتید خانم اِما؟
سنجاقم، نهارم،
کیف پولم، دستکش هام. چترم چی؟
الان می آرمش.
- بلیط تون چی؟ - اون رو برداشتم، مارگارت.
عجله کنید. اون هم یه دقیقة دیگه می آدم پایین.
- بهترـه که سر وقت برید. - مارگارت...
به خانم لیزی گفتی که من می خوام برم فِرهِیوِن.
نه خانم اِما، منم نمی خوام اینجا باشم. من هم دارم می رم.
مارگارت.
اگه تا حالا موندم فقط به خاطر شما بوده، خانم اِما.
- من دلم نیومد تو رو پیش اون تنها بذارم. - می دونم.
اما وقتی که من از تعطیلات برگشتم چی ...
قبلش، اون یه خدمتکار دیگه برای آشپزخونه، می گیرـه.
چطوری یه خدمت کار دیگه می گیرـه؟
نمی دونم.
تنها چیزی که می دونم این ـه که دیگه بیشتر از این نمی تونم بمونم.
من سرم به کار خودم خواهد بود،
اون هم اونجا می ایست ـه،
فقط به من نگاه می کنه.
هر تکونی که بخوریم اون می فهم ـه.
این بیش از تحمل یه بدن ـه.
هیچ وقت نه مهمونی هست، نه دعوتی. نه حتی دوستی تا یه بعد از ظهر سر بزنه.
می دونم.
من بیش تر از تو طاقت ندارم.
برای همین یه مدتی می رم فرهیون.
برای همین من هم تصمیم گرفتم برم. من نمی تونم تنهایی با اون اینجا بمونم.
فکر می کنم حق با توـه، مارگارت.
قطارتون دیر نشه، خانم اِما.
هنوز نیم ساعت وقت دارم. تازه یه قطار دیگه هم بلافاصله بعدش هست.
من شما رو می شناسم؟ هر دوتا قطار رو از دست ندین.
روز بخیر.
خانم لیزی بوردن هستن؟
خانم بوردن رفتن بیرون.
سلام. خانم بوردن؟
نه، شما نباید می اومدی داخل. ما کسی رو ملاقات نمی کنیم.
معلوم ـه که می آم تو.
- من می رم خانم اِما. - مارگارت، الان نرو.
پس اینجاست صحنه جنایت.
و این هم همون عکسی ـه که توی دادگاه کلی روش بحث شد.
تعجب می کنم که چرا از اینجا نرفتید.
حتمن کلی خاطرات ناخوشایند گذشته رو به یادتون می آره.
می بینم که تمیزش کردید.
حدس می زنم شما دوشیزه لیزی بوردن باشید. با کسی که توی ذهنم انتظار داشتم، یه خورده فرق دارید.
من دوشیزه لیزی نیستم.
من اِما هستم.
اوه خواهرش.
بذار ببینم، یه سال از ماجرای مادر و پدرت ...
- نامادری و پدرم. - خُب حالا چه فرقی می کنه.
من دادگاه خواهرت رو از دست دادم. طبق گفته ها، الان دیگه باید یه پیردختر باشه.
خواهر من تبرئه شده و ما هیچ وقت درباره اش حرف نمی زنیم.
شما که باید حرف نزنید. اما می دونی که برای عامه مردم جالبه.
من نماینده روزنامه شهر ساکرامنتو هستم.
- شما یکی از اون همون خبرنگارها هستید؟ - درسته.
و اومدم اینجا تا چندتا خبر برای روزنامه ام تهیه کنم.
«بازگشت مجدد به خیابان دوم» از همین جور چیزها دیگه.
خانم لیزی عزیز از خبرنگارها متنفرـه.
حتی یه لحظه هم با شما صحبت نمی کنه.
بگو ببینم، این یه تیکه طلا نیست.
بله.
عمو مورس این رو از معدن طلا آورده.
خُب، همین طوری که نیاورده؟
من خودم از همین معدن های طلا می آم.
عمو مورس ـت ازون پیرمرد بامزه هاست که باید شصت سالش باشه، نه؟
- با یه سیبیل آویزون و ... - توی همین مایه هاست.
عمو مورس رو می شناسید؟
توی ساکرامنتو خوب می شناسندش. بن قدش، دوشیزه اِما.
- حالتون چه طورـه دوشیزه ... - نل کاتس هستم، نل صدام کن.
می دونی یه مصاحبه با دوشیزه لیزی بوردن
بعد از دوازده ماه باید واقعن جالب باشه.
دوشیزه لیزی عزیز شما رو نمی بینه. اون از خبرنگارها متنفرـه.
باید من رو ببخشید.
دوشیزه اما بگو ببینم، درسته که صبح روز قتل ها
صبحانه شامل موز، کلوچه و سوپ سرد گوسفند بوده؟
نمی دونم.
من اینجا نبودم. فرهیوِن بودم.
سوپ سرد توی ماه آگوست. تعجبی نداره یکی مرتکب قتل بشه.
دوشیزه اما، حالا بگو که چه احساسی داری از اینکه سه وعده در روز هم غذا می شی ...
با زنی که مرتکب یه قتل ...
با کسی که به جرم قتل محاکمه شده؟
من باید برم.
برای همین ـه که برای یه مدتی می خوام برم فرهیون.
- اوه، عزیزم، نباید قطار ساعت 3:37 رو از دست بدم. - دیر نمی شه.
فکر می کنم که زندگی کردن با دوشیزه لیزی باید خیلی روی اعصاب باشه.
هر چیزی که ما می گیم اون می شنوـه.
اتاقش درست بالای همین جاست.
بله، ولی صبح روزی که
قتل انجام شد، اون توی اتاقش نبوده، درسته؟
طبق گفتة خودش، توی انبار مشغول خوردن گلابی ها بوده.
بله همین طورـه.
- اونجا بوده. - حالا، اجازه بده خوب قضیه برام روشن بشه.
دوشیزه بوردن طبقة بالا پیدا شده، درسته؟
درسته.
و در اون لحظه کسی به جز خدمتکار توی خونه نبوده.
اون کجا رفت؟ می خوام حرفهای اون رو هم بشنوم.
اون موقع مارگارت نبوده. ما یه خدمتکار دیگه داشتیم.
اما اون موقع که این اتفاق افتاد اون خدمتکار قبلی ما رو ترک کرد. همه ما رو ترک می کنند.
خُب، مهم نیست.
خدمتکار صدای پدرت رو از در جلویی می شنوـه. می رـه که در رو براش باز کنه.
اما در سه قفله ست.
این جوری هیچ کس نمی تونه وارد بشه.
خدمت کار در رو باز می کنه و در همین لحظه در طبقه بالا
قاتل خوش و خرم بالا سر اولین قربانیش ـه.
خدمتکار می رـه برای خرید. پدرت وارد می شه...
پشت سرش در رو قفل می کنه و روی مبل دراز می کشه
بی خبر از این که زنش طبقة بالا مرده افتاده.
ادامه نده.
قاتل از پله ها می آد پایین...
اون رو می بینه که اونجا تنها، خوابیده.
آروم می ره بالای سر پیرمرد و تبر رو بالا می برـه
- و فرود می آره پایین. - بسه دیگه!
بسه دیگه! خواهشم می کنم!
دوشیزه لیزی بوده درسته، درسته؟
نه امکان نداشت! اون بیرون خونه، توی انبار بوده.
آره. فقط آروم اونجا ایستاده و دارـه گلابی می خورـه؟
پس چطوری کسی از بیرون خونه این کار رو کردـه؟ اون در قفل بوده،
اما اون از در پشتی می تونسته ببینه.
چطوری اون ها از جلوی چشم خانم لیزی فرار کردن
اگه خانم لیزی راستش رو گفته؟ درست نمی گم، خانم اِما؟
بهتون که گفتم، من نمی دونم. من اینجا نبودم. من در فرهیون بودم.
فرهیون. قطارم. من رو ببخشید.
بچه گربه چی، خانم اما؟
اوه، خدایا.
مرده توی زیرزمین پیدا شده بوده.
اون هم با تبر کشته شده بوده.
گربه سخت ترینش بود.
واسه یه هفته گریه می کردم.
این ماجرا دوباره دردهای عصبیم رو برگردوند.
اما لیزی اصلن گریه نکرد.
اون توی آشپزخونه بود.
دوشیزه اما، من رو ببخشید، اما باید این سوال رو بپرسم.
آیا جنون در خانوادة شما، سابقه داشته؟
به هیچ وجه.
اولین چیزی که اون ها هم پرسیدن، همین بود.
مخصوصن دربارة عمو مورس.
اوه بله، ایشون روز قبل از قتل برای دیدنی اومده بودن، درسته؟
بله درسته.
و پلیس درباره او نگران بود.
همه اش از این و اون می پرسیدن عقلش سالمه.
عمو مورس درست مثل من آدم عاقلی ـه.
صبح روز قتل کجا بود؟
رفته بود همین دور رو برا بگرده.
لیزی تنها کسی بود که مدرکی نداشت، برای همین اون ها دستگیرش کردن.
- اما اون تبرئه شد. - می دونم.
هر چند که نمی دونم چرا تبرئه اش کردن.
ساده ست. خودتون گفتید که همه جا لکه ریخته بود.
هر کسی این کار رو می کرد خودش هم لکه دار می شد.
اما کل دنیا لیزی رو ده دقیقة بعد از جنایت دیدند و
روی اون هیچ لکه ای نبود.
شاید از یه پیش بند استفاده می کرده، یکی از همون پیش بندهای بزرگ سرتاسری.
اون های چیزی پیدا نکردند.
اون ها حتی تبر هم پیدا نکردند، مگه نه؟
نه.
منم همیشه فکر می کنم تبر کجا می تونسته باشه.
خیلی راحت ـه که یکی از اون تبرها رو توی خونه تون قایم کنید.
اما اونها خونه رو گشتند.
آره، زیر فرش رو هم گشتند؟
- بله، گشتند. - شومینه رو چی؟
راه دودکش رو باز کردن؟
معلومه که نه. نمی تونستیم بهشون اجازه بدیم خونه رو خراب کنند.
من بودم تا بالا خراب می کردمش.
این بچه های بدجنس.
لیزی بوردن یه تبر برداشت
برای مادرش 40 تا ضربه کنار گذاشت...
لیزی بوردن تبر رو برداشت...
بهتون گفته بودم که هیچ وقت اینجا بازی نکنید.
و برای مادرش 40 تا ضربه کنار گذاشت.
اما، تو که می دونستی ما کسی رو نمی پذیریم.
اما لیزی این فرق می کن ـه.
ایشون دوست عمو مورس هستند.
No comments yet. Be the first to leave one.