The first 200 lines.
قسمت سی ام
سانگ سانگ، باید به یه جای دور برم
تا چه حد دور؟
دورتر از شهر وی
چقدر طول میکشه؟
معلوم نیست
پس این باید یه ماموریت مهم از طرف دارالفنون باشه
یا شایدم امپراتور بهت یه ماموریت مخفی محول کرده
از کجا میدونی؟
پس باید لباس گرم ببریم
از کجا فهمیدی میخوام به یه جای سرد برم؟
همینطور گوشتایی رو که امروز آماده کردم رو باید ببریم
چطوری همه چیز رو میدونی؟
...همینطور باید - سانگ سانگ -
اینبار تنهایی میرم
ارباب، تو همیشه هرجا میرفتی منو با خودت میبردی
سانگ سانگ، منم دلم نمیخواد بدون تو برم
فروشگاه قدیمی الان خونه ی ماست
وقتی من نیستم، لطفا مراقب خونمون باش
خوب، لطفا غذا رو آماده کن، گشنمه
راستی، ارباب
شاهزاده خانم برامون یه دعوت نامه فرستاده و مارو برای شام به عمارتش دعوت کرده
این دفعه، تو باید بیای
به نظر میرسه اون الان میدونه
سرورم
بدش من
ممنونم، سرورم - برای چی؟ -
شما از ارباب سیزدهم خواستین که شاگردان دارالفنون رو برای رفتن به سرزمین بایر رهبری کنه تا جای ارتش تانگ رو بگیره
من از جانب مردم وحشی ازتون تشکر میکنم
فرستان افراد جوان از دارالفنون برای بدست آوردن تجربه و تمرین، به نفع خودشون بود
بیا
میدونم
شما ارباب سیزدهم، شاگرد فوجی رو دوست دارین
فوجی آدم بزرگواریه
اون با مردم صحرا طوری برخورد میکنه که انگار فرقی با بقیه ندارن
اگه فوجی نبود، نمیتونستم شما رو بشناسم
موافقم
به جوشونده ی امروز، چیز شیرینی اضافه کردی؟
درست فهمیدین
خیلی خوشبو هستش
دارین شوخی میکنین؟ کدوم دارویی معطره؟
این دارو با بقیه فرق داره
...این یکی
درود بر شاهزاده خانم
لازم نیست رسمی باشین
باهام بازی میکنی؟
آره
شما هم مرخصین - اطاعت -
ارباب سیزدهم، لطفا از این طرف
این چای سنگی از منطقه ماه پنهان واقعا برازنده ی شهرتشه
سرورم
میشه حاشیه پردازی نکنین و برین سر اصل مطلب؟
هر دوی ما جوانیم
احتیاجی به استفاده از حرفای بزرگونه که مخصوص آدمهای پیره نیست
تو باید به سرزمین بایر برای مطالعه و کارآموزی بری؟
یه شاگردِ دارالفنون نمیتونه از زیر مسئولیت هاش شونه خالی کنه
شنیدن این حس وظیفه شناسی از زبون تو واقعا من رو شگفت زده کرد
حتی اگه همه ی شاگردان جدید دارالفنون مجبور باشن تا به سرزمین بایر برای مطالعه و تمرین برن
تا جایی که من میدونم، اساتیدی که وارد سطح دوم دارالفنون شدن
برای اینکه بخوان توی مسائل سیاسی شرکت نکنن و تمرین نکنن، حق انتخاب دارن
این توی قوانین دارالفنون ثبت شده
دلم میخواد برم
میدونم، تو چوب بُر دریاچه ی شوبی هستی
ولی اینبار حریفت یه راهزن ساده نیست
اساتید شیلینگ، شمشیر زنِ غرفه ی شمشیر جنوبی
همینطور کو شیو از کشور ماه کامل هم حضور داره
حتی مرکز جوهر پوند از دولت دریاچه ی بزرگ شاگردایی رو فرستاده
میشه گفت که این یه مبارزه برای زنده موندنه
شما میترسین که آسیب ببینم؟
من دیشب یه نامه ی رسمی نوشتم
اگه میخوای نری، پس میتونم امپراتور رو قانع کنم
از لطفتون سپاسگزارم، سرورم. ولی این آموزش توی سرزمین بایر
یه فرصت کمیاب برای منه
این یه فرصت برای رسیدن به جاه طلبی هات هست
بله، همینطوره
توی این زمینه ما خیلی شبیه هستیم
جاه طلبی ها، وقتی همراه با یه هدف درست باشه
برای عملکرد بهتر یه انگیزه میشه
یا شایدم باید با یه کلمه ی دیگه صداش بزنیم
پس هدف زندگیت چی؟
هدف زندگی من، عالیجناب بهتر میدونن
برای همینه که منو به این ماموریت فرستادن
توی قلبت فقط به فکر دارالفنون و عالیجناب هستی؟ ... این
کافیه، شاهزاده خانم
وقتی که من اینجا نیستم، لطفا مراقب سانگ سانگ باشین
نذارین کسی اذیتش کنه
خیالت تخت باشه، اگه کسی جرأت کنه که بهش نگاه چپ بندازه
کاری میکنم که آرزوی مرگ کنه
نمیخواد بیرحم باشی. فقط بکشش
!منو بگیر
!مانی کوچولو؟ کجا پنهون شدی
مانی کوچولو؟
!گرفتمت
ای وای؟ اینکه پری کوچولوی خودمونه
...دستات چه نرمه. چهره ی نازت رو ببین
چیکار میکنی، نینگ چوئه؟
همدیگه رو بغل کردیم. خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. چه بزرگ شدی
!خواهر، اون داشت خفم میکرد
شما بهم قول دادین که نمیذارین کسی سانگ سانگ رو اذیت کنه
...ولی وقتی داشتم به اینجا میومدم دیدم که اون سانگ سانگ رو
دوباره تکرار نمیکنم. مسائلی مثل این
بهتره که دوباره اتفاق نیوفته. خدانگهدار
مادر، من الان دیدم که دایی میخواست سانگ سانگ رو ببوسه
میتونی بگی که اون به خاطر داشتن یه برادر کوچیک بدشانسه
ولی هنوزم اون یه شاهزادس
شاهزاده باشه، خب کی چی؟ هنوزم یه بی مصرفه
برادر ارشد، اینجا به عنوان راهنمای درس شاهزاده سوم هستی؟
بله
زنبور نیشش زده بود. امروز نمیتونه حرکت کنه
واقعا؟ پس باید برم ببینم
اعصاب درست و حسابی نداشت
عالیجناب یه بار بهم گفت، اگه اون بهت گوش نکرد
بزنش
اون پسرِ مورد علاقه ی عالیجنابه، جرأت ندارم این کار رو انجام بدم
پس منتظر باش که اون تو رو بزنه
!خداحافظ
برادر نینگ چوئه، به سلامت
ارباب تو تازگیا خیلی مغرور شدی
ببین سانگ سانگ، ما دو سال پیش فقط صاحب یه قسمت از رستوران توی شهر وی بودیم
الان ما بخشی از کشمش و درگیریها برای بدست آوردن تاج و تخت هستیم
چطور انتظار داری بهش افتخار نکنم؟
پس من تو رو باید طرف شاهزاده خانم در نظر بگیرم؟
...حزب شاهزاده خانم
شیاخو آدمِ ملکه هستش. من فقط باید جلوی ملکه باشم
خوب اینم میشه همون طرف شاهزاده خانم دیگه
اگه بخوام یه طرف یکی رو بگیرم، پس کارایی باید انجام بدم
ارباب، تو از این روش خوشت نمیاد؟
برای مردم جیانگو اصطلاحی زیادی برای آزادی وجود نداره
فقط، میشه صبر کرد و اون رو با قیمت مناسب بفروشیم (منظر فرصت مناسب)
ولی باید صبر و حوصله داشته باشیم
قیمت ها الان بد نیستن، میتونیم شروع به فروش اونا بکنیم
مگه همه ی وزغ ها دلشون نمیخواد از غذای قو بخورن؟
اشتباهه. بعضی وزغ ها
دوست دارن که ماهی بوگندو، کثیف و تیره بخورن
ارباب، داری میگی من زشت و تیره هستم؟
هوم... بالاخره یاد گرفتی از اون مغز فندوقیت یه استفاده ای بکنی
هر بیشتر راجبش فکر میکنم، به نظرم این مسئله سودمندتره
چی سودآوره؟
ازدواجت با شاهزاده خانم
اینطوری میتونیم تموم وعده های غذاییمون رو تو رستوران بخوریم. سوپ نودل تند برای هر روزمون فراهمه
سانگ سانگ، درموردش فکر کن
بهمون گوشت از طرف صیغه امپراتور قصر شرقی و یه تکه پیازم از صیغه امپراتور قصر غربی میدن
این یکی خیلی خوبه
اقیانوسی از گوشت، به اندازه ی یه کوه پیاز
حتی اگه بهم کوهی از طلا یا نقره بدن، باهاش ازدواج نمیکنم
ارباب، درسته شاهزاده خانم خوب به نظر نمیرسه ولی آدم بدی نیست
اینکه آدم خوبیه یا بد، به من چه ربطی داره؟
مگه نگفتی که با یه قیمت خوب میفروشی؟ منتظر یه پیشنهاد خوبی؟
چی بالاتر از قیمت شاهزاده خانمه؟
مهارت هام رو میفروشم نه خودمو
دغلباز
اگه حرفی برای گفتن داری، مثل دزدا اون بیرون نچرخ
سرپرست هیل، آماده سازی شاگردها تموم شد
فردا به مقصد سرزمین بایر اینجا رو ترک میکنیم
اطاعت، سرپرست هیل
سرپرست، شنیدم که نویسنده ی سوپ مرغ، شاگرد سیزدهم دارالفنون
داره به سمت سرزمینهای بایر میره. حتی ممکنه ما اونو ملاقات کنیم
چرا باید مشتاق باشم؟
...من فقط از دستخطش خوشم میاد نه
نگاش کن، تا بناگوش قرمز شدی
منظور منم سبک نگارش اون مرد بود
شما هر روز دارین از این نوشته کپی میکنین
به نظر میرسه احساسات عمیقی نسبت به صاحب خوشنویسی داشته باشی
اگه باهاش ملاقات کنی
مطمئنا یه دوستی عمیق بینتون ایجاد میشه، مثل ملاقات با همسر
خواهر جو، دلت کتک میخواد؟
چرا برای اینکه حرفایی که تو دلته رو گفتم، عصبانی میشی؟
سرپرست، من یه چیزایی پیش بینی کردم
توی این سفر به سرزمینهای بایر
یه داستان عاشقانه موفق از توش در میاد
بازم داری میگی
سرپرست هیل، استاد کتاب اینجا هستن
استاد
ریش سفید مون چی یوآن
همراهم بیا
این نقشه رو جای امنی قرار بده
نذار هیچ کس درموردش بدونه
...این
این یه نقشه از مون چی یوآن ماست که توسط بنیانگذاران بهمون رسیده
علامت هایی که روی نقشه هست موقعیت ورودی کوه شیاطینه
وقتی که اونجا رفتی باید راهی برای وارد شدن به کوه فرقه ی شیطان پیدا کنی
به احتمال زیاد، کتاب آسمانی اونجاست
کتاب آسمانی مینگ زی؟
درسته
قربان، شیلینگ سواره نظام فرستاده
شاهزاده چن جیا همراه اونا اونجا رو ترک کردن
میتونیم اونو توی چادر طلایی ملاقات کنیم
دستور من رو ابلاغ کن
به سربازا بگو توی راه مراقب افراد کشور تانگ باشن
استاد، مگه همیشه بین امپراتوری یو لون و تانگ روابط دوستانه برقرار نیست؟
این به خاطر حماقت و نادانی برادرِ امپراتور منه
به عنوان یه امپراتور، اون کورکورانه از امپراتور یانگ پیروی میکنه
امپرتوری که آداب و رسوم و موقعیت اجتماعیش پست و فاسده
یه مکان بدون هیچ نور و ایمانی
اگه فقط یکم گرد و غبار اون کشور، کفشم رو لمس کنه
احساس تهوع بهم دست میده
چشم، استاد
احترام بذارین
قبل از حرکتمون به سرزمین بایر باید یه چیزایی بگم
بهترین اساتید ذهن از هر فرقه و جناح به سمت کویر میرن
No comments yet. Be the first to leave one.