The first 193 lines.
میریم داخل.
همه آمادهان دیگه، درسته؟
معلومه که آمادهایم.
ما شورای دانشآموزی کیمبرلی هستیم.
اگه دانشآموزهامون ربوده بشن، این وظیفهی ماست تا برشون گردونیم.
اگه اوفیلیا توسط جادو بلعیده شده،
باید جلوش رو بگیریم.
و اینکه، تقصیر تمام این ماجرا به گردن ماست.
درست میگم، گادفری؟
دیر عکسالعمل نشون دادن به ضررمونه، اونم زیاد.
همهی این ماجراها زودتر از اونچه که انتظار داشتم، رخ دادن.
یا اینکه، اون تونست نقشههامون رو حدس بزنه، بخاطر همین هم زود عکسالعمل نشون داد.
اون همیشه به خودش خیلی فشار میآورد.
اگه من گند زدم، ترتیب اوضاع رو بده، آی.
حالا، بزنین بریم.
وقت آخرین ماجراجوییمونه!
Reign of the Seven Spellblades
پیت هنوز برنگشته.
سالبالاییها هر کاری از دستشون برمیاد دارن انجام میدن.
تنها کاری که ما میتونیم بکنیم، صبر کردن و ایمان داشتن بهشونه.
ولی چندین روز، گذشته!
مطمئنی اونها صرفاً از زیر وظایفشون در نرفتن؟
بنظر اونها، مگه اون چقدر میتونه اون بیرون دووم بیاره؟!
بس کن، گای!
کتی راست میگه، گای.
احساسی برخورد کردن با این قضیه هیچ چیزی رو تغییر نمیده.
و اونوقت همینطوری دست روی دست گذاشتن و هیچ کاری نکردن، تغییر میده؟
آروم باش، گای.
هیچ کاری از دست ما برنمیاد. ایندفعه، واقعاً ما نمیتونیم هیچ کاری بکنیم!
پس بذار من برم!
اگه اون منو پیش پیت ببره، حداقل میتونم براش یه چیزی درست کنم تا بخوــ
به این طرز فکرت خاتمه بده، گای.
مردهها نمیتونن چیزی بخورن.
منظورت از این حرف چیه؟
دقیقاً همون چیزی که گفتم.
تنها حالتی که میشه به یه جنازه غذا داد، اینه که به عنوان پیشکش سرقبرشون بذاری.
پس یعنی داری میگی پیت مرده؟
نمیدونم.
ولی تو سرزمین مادریم،
از هر ده نفری که تو میدون جنگ مفقود میشدن
هشت نفرشون مرده از آب درمیومدن.
خیلی داری از دید منفی به قضیه نگاه میکنی، نانائو.
کیمرا به موجود افسانهای گفته میشه که سر شیر، بدن ببر و دم مار داره
اون کیمِراهایی که دیدیم، با هدف زنده گرفتن آدمها بوجود اومدن.
این قطعاً به این معنیه که اون، اونها رو به یه دلیلی نگه میداره.
خب، پس اوفیلیا با پیت چیکار داره؟
وقتشه.
باید به کلاس بعدیمون برسیم.
وایسا ببینم، شلا!
اینکه اینجا مشغول بحثکردن باشیم، صرفاً اتلاف وقته.
خودم پاپیش میذارم و میپرسم، برادر.
میتونی پیت رو نجات بدی؟
من و شانون برنامه داریم تا شورای دانشآموزی رو به داخل هزارتو همراهی کنیم.
ولی سالوادوری مخفیگاهش رو تو طبقهی سوم برپا کرده.
پیدا کردنش قرار نیست کار آسونی باشه.
و الان هم نمیتونیم افرادی که باهامونن رو بسیج کنیم.
خودت میدونی چرا، درسته؟
خیلی فشار زیادی روی خودت نذار، نول.
من هم تمام تلاشمو میکنم تا اون رو پیدا کنم.
بنظر خیلی مضطرب میای.
اولیور.
احتمالاً حتی نیاز نباشه این رو بهت بگم، ولی تورنومنت کوچیکمون لغو شده.
الان وقت خوشگذرونی نیست.
و اینکه، هیچ ایدهی بامزهای به سرت نزنه.
چون میدونی که، اگه به این زودی بمیری حسابی نا امید میشم.
متأسفانه باید بگم که هنوز برای آقای رستون، به اون نقطه نرسیدیم.
هنوزم؟
پس، چی باعث میشه وارد عمل بشین و اون رو نجات بدین؟
تو همچین مواردی، معلمها میتونن به محض گذشتن هشت روز، جستوجو رو شروع کنن.
چون بعد از گذشت اون مدت، احتمال نجات پیدا کردنشون بشدت افت میکنه.
هــ هشت روز؟
مطمئنم این بیرحمانه بنظر میرسه،
ولی شماها نباید به این طرز فکر عادت کنین که معلمها میان و شما رو از مخمصه نجات میدن.
کاملاً متوجهم.
پس درواقع، شما به ما دانشآموزها میگین که خودمون باید ته و توی این قضیه رو دربیاریم، درسته؟
که اینطور.
پس تو رفتی و با آقای مکفارلن صحبت کردی؟
آره.
میدونم کار شرمآوری کردم، ولی به عنوان دخترش، ازش شخصاً درخواست کردم...
و پدرم بهم گفت که اینجا،
اگه قدرت محافظت از دوستات رو نداشته باشی، همون لحظهای که بدستشون میاری، از دستشون میدی.
و میخواستم به تو هم بگم که...
امشب به هزارتو میرم.
دیوونه شدی، شلا؟
این کار خودکشیه!
همون لحظهای که پیت رو گرفتن،
خودم درصد احتمالات رو بررسی کردم.
من میزان ریسک اینکه اگه برای کمک برمیگشتیم، ممکن بود هممون بمیریم رو
با احتمال اینکه اگه نمیرفتیم، احتمال داشت زنده بمونیم، مقایسه کردم...
ما هیچی از اون هیولاها نمیدونستیم، جدا از اون، تعداد اونها خیلی زیاد بود.
ممکن بود همه خیلی راحت بمیریم.
و همچنین حدس زدم که هدف اونها این بود اون افراد رو زنده بگیرن.
با خودم گفتم که اونها کسایی که گرفتن رو بلافاصله نمیکشن.
با وجود اینکه زندگی دوستم درخطر بود، ولی یه تصمیم قاطعانه گرفتم.
تو تنها کسی نبودی کهــ
بذار مسئولیتش رو به گردن بگیرم.
در غیر این صورت منــ
در غیر این صورت دیگه هیچوقت نمیتونم تو صورت پیت نگاه کنم!
پس منم باهات میام!
نه نمیشه.
اگه جفتمون غیبمون بزنه، اون ۳ تای دیگه یکراست میرن داخل هزارتو.
نمیتونم مثل الان بذارم تنهایی بری اون پایین!
بههیچوقت اینکارو نمیکنم!
اولیور...
کل تصمیمتون حول این محور میچرخه که یا یکیتون بمیره، یا جفتتون.
میلیگان سنپای... واسه چی؟
سر یه موردی باید باهاتون حرف بزنم.
خب درواقع، فقط من نه.
کتی هم همینطور.
چیکار داری میکنی، کتی؟
داری خودت رو به اون میفروشی؟
اگه لازمه نجات دادن دوستم این باشه، پس آره!
کتی...
« اگه دوستم رو نجات بدی، میذارم هرطور که میخوای بدنم رو بررسی کنی »؟
شماها چه رابطهی دوستی قشنگی دارین.
همین الان پیشنهادشو رد میکنم!
اولیور، این انتخاب من بود!
درسته، ولی بدون اینکه اصلاً با دوستات درمیون بذاری، این تصمیم رو گرفتی!
متوجهام که از این موضوع ناراحتین. ولی نقشهتون چیه؟
اوفیلیا سالوادوری همورودی توئه، درست میگم؟
فکر میکنی شانس اینکه بشه اون(پیت) رو نجات داد، چقدره؟
کم و بیش میتونم حدس بزنم همین الان چی تو سرش میگذره.
با در نظرگرفتن این مورد، اگه بخوام احتمال نجات پیدا کردن پیت رو تخمین بزنم...
میگم در بهترین حالت، ۲۰ درصد.
سالوادوری کار رو خیلی مشکل میکنه.
اون پای زندگی دانشآموزایی که دزدیده رو بدون لحظهای درنگ میاره وسط
اگه اینکار به تحقیقاتش کمک کنه.
ولی طوری که اون کارهاش رو انجام میده، زمانبره.
به همین دلیل میگی ۲۰ درصد؟
آره.
ولی ممکنه بتونین این شانس رو به ۲۱ درصد هم افزایش بدین.
منظورت چیه؟
بیاین یه لحظه بحث رو عوض کنیم.
تحقیقات من به بنبست خورده.
طبیعتاً بخاطر اتفاقی که بینمون افتاد،
ولی همچنین رو کمک داریوس حساب باز کرده بودم، که خب الان گمشده.
پس اساساً، الان تو موقعیت بدی قرار گرفتم.
واسه همینم مایلم برای کمک، به کتی رو بزنم.
«کمک»؟
درست مثل خودت، من هم به ارتباط بینگونهای علاقه دارم.
تو دادن هوش به اون ترول، تو نقش کلیدیای رو ایفا کردی. مایلم ازت بخوام که به تحقیقاتم ملحق شی.
خب اینم از پیشنهاد من.
همتون رو آموزش میدم.
اوفیلیا خیلی خیلی قدرتمندتر از منه.
تو یه مبارزهی سرراست شما هیچ شانسی درمقابلش ندارین.
ولی با آموزشدیدن، شاید بتونین جلوی اون یه خودی نشون بدین.
نمیتونین شکستش بدین، ولی...
شاید بتونین یدونه دوستتون رو نجات بدین.
طبیعتاً من مخفیگاهش رو پیدا میکنم و شما رو هم اونجا میبرم.
در عوض،
وقتی کل این ماجرا تموم شد،
کتی رسماً همکار تحقیقاتیم میشه.
«همکار تحقیقاتی»؟
تو خیلی از موارد، این یه رابطهی استاد و دانشآموز محسوب میشه.
ولی تو این مورد، هر دومون از جایگاه یکسانی برخورداریم!
قبول میکنم!
اجازه نمیدم هیچکدوم از شما بجای من مخالفت کنین!
اصلاً معاملهی بدی نیست، موافق نیستین؟
آروم باش، کتی!
میلیگان سنپای، دنبال چی هستی؟
واقعاً نیتت همین چیزی که گفتیه؟
پی بردن به اون دیگه جزئی از فرآیند مذاکرهست.
معامله بین جادوگرها اینطوری پیش میره.
بیاین موافقت کنیم!
اینکار برامون یه شانسی بوجود میاره، مگه نه؟
بیا بریم، اولیور!
شلا!
من هر کاری از دستم برمیاد، برای نجاتدادن پیت انجام میدم!
کتی، متأسفانه...
بیا داخل.
اونطور که بنظر میاد، وقتش رسیده.
میدونستم همین الانشم تصمیمتون رو گرفتین.
واسه همینم فقط منتظر بودم بیاین پیشم.
باید خودمون رو برای بدترین پیشامدها آماده کنیم.
برای رفتن هنوز آمادهای؟
همشون یکیان.
چه بخوام برای نجات دوستم برم...
یا چه برای پسگرفتن جنازهش برم.
معذرت میخوام، نانائو.
من نمیتونم برم.
میلیگان سنپای گفت من هنوز آماده نیستم.
متأسفم، ولی تو این مورد، حق با اونه.
ازت میخوام تو کلاس برام جزوه بنویسی.
تو تنها کسی هستی که تو این مورد میتونم بهش اعتماد کنم، کتی.
درسته. نمیشه رو گای حساب کرد، مگه نه؟
بسپرس به من. تکتک کلمات رو برات یادداشت میکنم!
پس من قراره تو خونه بمونم، مگه نه؟
متنفرم از اینکه این رو میگم، ولی متوجه میشم چرا.
نباید جلوی دستوپاتون رو بگیرم.
گای...
این رو بگیر.
اینها بذر گیاهابزارهاییان که خودم پرورششون دادم.
همونی که ازش برای ساختن اون مانع استفاده کردم.
No comments yet. Be the first to leave one.