The first 200 lines.
SANDS Movie
هرزه لعنتی!
سید، منم!
منم!
مامان؟ فکر کردم یکی از دانشجوهای بابایی.
بوی کارخونه آبجو سازی میدی.
یه میلیون بار بهت زنگ زدم. کجا بودی؟
تمام شب همینجا بودم.
واقعاً زشته که یه زن تنها دخترش رو نادیده بگیره...
تا بتونه برای یه مرد متأهل له له بزنه که به احتمال زیاد، فقط داره لطف میکنه.
فکر کنم توی دستشویی قطار با یه مرد سکس کردم.
فکر میکنی؟
نه، کردم.
- چی؟ با میل خودت؟ - تقریباً.
تقریباً؟ عزیزم، چه خبره؟
مشکلی نیست. خودم میخواستم.
حواست به ایمنی بود؟
الکسیس من رو بیرون کرد.
من خیلی آدم خرابکاری ام.
مگه قرار نبود شب رو بمونی؟
من، اوم، حال و حوصله نداشتم.
سید طبقه بالاست.
- اون به خونه اومد؟ - حالش خیلی خرابه، جان.
اون فکر کرد من یکی از دوست دخترهاتم.
- نه، مستِ مست بود. - چجوری؟
اون و الکسیس از هم جدا شدن.
تحملِ این همه اتفاق براش خیلی سخته.
من... باهاش حرف میزنم.
اِم...
لین و استیو رو توی رامزدیل دیدم.
چی؟ استیو، رئیس دانشکده؟
اوهوم.
پس رئیس و همسرش تو رو با همراهت دیدن، اون هم توی تابلو ترین بارِ شهر.
اون بارِ هتله، منظورم اینه که، فقط توریست ها اونجا میرن.
توی خیابون اصلیه.
اون دلش کازمو میخواست.
من خودم رو برات کُشتم، اون وقت تو همه چی رو خراب میکنی چون یه دختر ۲۳ ساله...
میخواست فانتزیِ سریال سکس و شهر رو زندگی کنه؟
اون ۲۸ سالشه.
معلم دبستانه، در واقع، یه جورایی شبیه شارلوته.
اوه، نکن. باهام شوخی نکن.
میخواستم پیشت بمونم. خودت گفتی برم.
الان من کسی ام که باید بیشترین چوبش رو بخوره.
میشه تنها باشم؟
لطفاً.
- سلام. - وای، خدای من!
ببخشید، معذرت میخوام.
- میخواستم بگم، دارم برای این... - دوره نویسندگی خلاق دانشگاه براون درخواست میدی.
درسته، و...
و یه توصیه نامه میخوای، و آره، البته که میدم.
اوه، ممنونم. خیلی ممنون!
من میدونم که الان سرت خیلی شلوغه.
اوه، نه اصلاً، من با کمال میل این کار رو میکنم. کدوم... کدوم نمونه اثرت رو میفرستی؟
یا سالادِ روی میز یا اونی که در مورد پرستارهای بچه شرور بود.
خب، خودت میدونی چقدر عاشقِ اون پرستارهای شرورم، پس...
- نه... - سلام.
- اوه، سلام، به زودی میبینمت. - باشه.
از کلاسش خوشت میاد؟
- کلاسِ پروفسور تانگ؟ - پروفسور نیست.
در واقع بهترین بخشِ هفتهمه.
آخه خیلی خاکی و بی آلایشه ولی در عین حال واقعاً باهوشه.
- آره. - میدونی؟
منظورم اینه که هیچکس به پات نمیرسه.
اوه نه، از شنیدنش واقعاً ذوق زده شدم.
کجا تشکیل میشه؟
ولی این دفعه، بدون هیچ قیدی.
اون گفت فقط امتحانش کن.
مشوقانه.
معتقدم بهترین راه برای اینکه دیگه به شوهر همسایهت چشم نداشته باشی...
اینه که با خودِ همسایهت دوست بشی.
دارم خبرهای خوبی میشنوم.
اوه، مطمئنم همش دروغه.
اوه، نه.
اون مَرد عاشق اینه که چکم کنه.
اوم...
میخواستم ببینم میتونیم یه قهوه با هم بخوریم؟
لعنتی، کاش میتونستم، ولی باید برم یه دانشجو رو ببینم...
آره، این روزهای وسط هفته اصلاً معلوم نمیشه چجوری میگذره.
اوه، شاید این آخر هفته؟
حس احمق بودن بهم دست میده، ولی واقعاً آخر هفته ها الان از همیشه بدتره.
ولاد احتیاج داره آخر هفته ها بنویسه، برای همین... یعنی هیچ کمکی برای نگهداری از بچه نیست.
اصلاً هم خوش نمیگذره.
خب، اگه ولاد باید بنویسه...
میخوای تو و فی این آخر هفته پیشم بیاید و توی استخرمون شنا کنید؟
- اوه، وای، آره، فی عاشقِ... - اوه، من دارم میام ببینمت.
فی عاشقِ آبه...
خب، شاید یکشنبه. من کباب درست میکنم.
میتونم برات یه موکتل درست کنم؟
خیلی لطف داری که پیشنهاد میدی، فقط اینکه کلی کار کوفتی داریم که باید بکنیم.
ما هنوز حتی وسایلمون رو کامل باز نکردیم، برای همین نمیتونم حوله ها رو پیدا کنم.
چه برسه به مایوهامون.
خب، حالا در موردش فکر کن، و...
خدایا، واقعاً معذرت میخوام، ولی اجازه رفتن میدی؟
کم رنگ و شیرین.
- ممنونم. - دقیقاً همونجوری که دوست داری.
فکر کنم میدونی که جلسه دادرسی دیگه به تعویق نمیفته.
.خدایا
لین ناراحت بود.
جان نباید با کسی غیر از زنش دیده بشه؟
منظورم اینه که، دیوید، بهش فکر کن. یه جورایی شبیه کتاب ۱۹۸۴ـه.
- نه واقعاً. - دیوید اورول شناسه.
به نظرِ لین چندش آور بود.
چندش آور؟
جلسه دادرسی همین ترم برگزار میشه.
- ممنون از کمکت. - کمک؟
توی واکنش به باج گرفتنت بابت ایمیل های قدیمیمون؟
باج گرفتن کلمه بزرگیه.
رفتم و دوباره خوندمشون.
واقعاً؟
خیلی...
بامزه بودن.
من آدمِ باحالی ام.
ولی من اونا رو پاک کردم، و ممنون میشم اگه تو هم همین کار رو بکنی.
نمیدونم، آقا.
فکر میکنم ایده خوبیه که چیزی برای تحت فشار گذاشتنت داشته باشم تا یه وقت خطا نکنی.
من ده سال پیش صندوق ورودیم رو از ایمیل هاش پاک کردم.
جان، میتونی بهم زنگ بزنی؟
نوبت جلسه دادرسی رسیده...
اوه، هوم.
بزرگ ترین مزیت رفاهی دپارتمانمون رو کشف کردی؟
من خودم رو فراتر از این پادها نمیدونم.
اوه.
خب، این هفته توی، اوم، سرفصل ها چی داریم؟
ربکا.
خوندیش؟
دیشب خواب دیدم که دوباره به مندرلی رفتم.
قشنگه.
عاشق داستان های عاشقانه گوتیکم.
میدونی، همون شیفتگی ها و از دوری سوختن ها.
همسرم همیشه میگه که من علاقه خاصی به دخترهای دیوونه دارم.
خب، الان که صحبت از سینتیا شد، میتونی یه لطفی در حقم بکنی؟
اون و فی رو دعوت کردم که یکشنبه برای شنا بیان...
- اوه. - نه، فکر کنم نگران اینه که مزاحم بشه.
خیلی لطف داری. اوم...
آره، اون، ام...
این روزها معاشرت کردن براش یکم سخته.
میدونی، باید دایره روابطش رو خیلی محدود نگه داره.
اممم، خب، راستش قضیه اینه.
این آخرین آخر هفته گرم ساله و آب هم عالیه، و... و... و ما بهشون غذا میدیم...
و من فکر میکنم بیشتر از چیزی که انتظار داره براش روحیه بخش باشه.
- آره، ما میایم. - نه، نه، نه، ببخشید.
من فقط... من... من... من... من فقط اون رو دعوت کردم.
اوه.
- فاجعهست. - اوه، اوه، نه، نه، ببخشید.
فقط آخه اون گفت که تو برای نوشتن به زمان احتیاج داری.
خواهش میکنم، میدونم چه موقعی حضورم جالب نیست.
در ضمن، نباید حواست پرت بشه. دنیا منتظر رمان بعدیته.
آره، من... در این مورد مطمئن نیستم.
- خب، من هستم. - ممنونم.
اِم... آره، باهاش حرف میزنم.
عالیه، ممنونم. اِم...
ببخشید. اِم...
وای، خدای من. پارتنرِ دخترمه. من... من... باید این رو جواب بدم.
اون یه زن دوجنسگراست.
عالیه.
خیلی بهش افتخار میکنم.
هوم.
الکسیس، سلام.
بابا، نباید بی گدار به آب بزنی.
چجوری قراره آماده بشم؟ من به مدارک دسترسی ندارم.
- نداری؟ - من گزارش رو برات فرستادم.
- باید داشته باشی. - آره، گزارش.
ولی نه اون مدارکی که اونا دارن ازش استفاده میکنن.
سید، باید درک کنی، کل این جریان یه دادگاه فرمایشیه.
- میتونی از سالاد خشک کن استفاده کنی؟ - بافتش رو خراب میکنه.
اینجوری دستمال کاغذی زیادی مصرف میشه.
این درست به نظر میاد؟
- گزارش خیلی مفصله. - برام میفرستیش؟
لازم نیست درگیر بشی. خودت به اندازه کافی مشغله داری.
من واقعاً یه وکیلم.
میتونم بپرسم چرا سر کار نیستی؟
آه، نه، چون نمیخوام در موردش حرف بزنم.
- رازها، آخ جون، عاشقشونم واقعاً. - بس کن.
گوش کنید، این آخر هفته مهمون داریم.
- کی؟ - سینتیا و دخترش، برای شنا.
- اون کیه؟ - یه پروفسور جدیده.
- نه، اون پروفسور نیست. - حتماً این رو بهش میگم.
- دخترش چند سالشه؟ - سه سال، خیلی نازه، عاشقش میشی.
اوه نه، من قرار نیست اینجا باشم.
- داری به شهر برمیگردی؟ - نه، فعلاً همینجا موندگارم.
نمیخوام برای قرارِ بازی با یه بچه سه ساله اینجا باشم.
قبلاً عاشق این بودی که دور و برِ بچه ها باشی.
یه جورایی، بعد از دیدنِ یه عالمه ازشون توی مهمونی های دوست های الکسیس، کل آخر هفته های سال ذوقم کور شد.
عزیزم.
ببخشید، معذرت میخوام.
خبر داری جریانش چیه؟
آره.
میدونم.
اوه، کی اهمیت میده؟
من که خوشم اومد.
این روزها قسمت ران لباس ها رو خیلی باز میدوزن.
میدونی، گزارش شده که اوا لونگوریا...
بالاخره سراغ اپیلاسیون برزیلی رفت چون بهش اوج لذت جنسی رو میداد.
منظورت چیه؟
فقط یه پیشنهاد بود.
قضیه سید چیه؟
- خودش میتونه بهت بگه. - چرا تو نمیتونی؟
چون مسئله شخصی خودشه. وقتی آماده باشه خودش بهت میگه.
شاید از پشم های کوچولوت خوشم میاد.
نمیخوام سید قاتیِ ماجرای جلسه دادرسی بشه، میفهمی؟
No comments yet. Be the first to leave one.