The first 200 lines.
...آنچه در «عالیجناب» گذشت
باید عذر موجهت خیلی به حقیقت نزدیک باشه
،اگه یه وقت ازت پرسیدن نهم اکتبر کجا بودی
خاطرهی کاری که کردی همراهته
امروز دیروزه
،برای اتهام قتل در حین رانندگی
ادعای متهم چیه؟
گناهکارم - یه بار یه حرکتِ بزرگ میزنیم -
و همین تمومش میکنه
بکسترها باید تقاص پس بدن - تقاص پس میدن، پسر کوچولو -
ولی مو کوچولو اهدافِ بلندمدت داره
...زمانی که روکو بکستر کشته شد
کوفی درگیرِ آزمونِ دیپلمش بوده
کسایی که الان بهشون میگی خانواده؟
اونا کسایی هستن که گذاشتن بکسترها فکر کنن
که کوفی مسئولِ قتل روکو بود
!به هتل نزدیک نشو. از هتل دور شو
میتونم ترتیبی بدم که اون آزاد شه
،یه کاری میکنم نگاشون به من باشه ،توجهشون به من باشه
،و بعدش، وقتی که مهمه ...12 نفر از همقطارهامون
دقیقاً همون کاری رو میکنن که من ازشون میخوام
...آسون نیست مرگِ یه نفر توی جوب رو ببینی
و مجبور باشی با عذاب وجدان دونستنِ اینکه کارِ خودت بوده زندگی کنی
آدام؟
خب این پسره کیه؟
آدام. پسرِ خیلی خوبیه
« دوستپسرِ عزیزم » - دوستش داری؟ -
آره. دوستش دارم
میخوام ازشون فاصله بگیری
مایکل، آدام
میدونی از دست دادنِ یه بچه چی بهت میده؟
،درد شدید درونی !احساسِ ناکامی طاقت فرسا
...و عجیبترینش
یه جور آزادیه
خانوادهی من یه بچهی دیگه رو از دست نمیده
من هر کاری میکنم. هر کاری
میدونم که رابین یه رابطهی پنهانی داشت
و به ما نگفتی؟ - آدام نمیدونه -
خب، باید بهش بگی
خواهش میکنم ازم نخواه این کارو بکنم
لازمه بدونه؟
از من میخوای بهش بگم؟
« ترجمه از سینا صداقت و مـهـرداد » .: SinCities & Mehrdadss :.
آدام؟ آدام؟
آدام؟
بهت زنگ زده؟
مجبور بودم بهش بگم، مایکل
واقعاً مجبور بودی، الیزابت؟
تو اصلاً میدونی اون الان چقدر آسیبپذیره؟ این میتونه باهاش چیکار کنه؟
...بالأخره خودش میفهمید. و
و این حقیقته - اوه، حقیقته -
هی، بابانوئل وجود نداره
بیا همهی چهارسالهها رو جمع کنیم و این خبر رو بهشون بدیم
...رابین - الیزابت، اون مُرده -
...پس نمیتونه به پسرمون توضیح بده
چرا داشته با یه غریبه میخوابیده
...اوه، از این خوشت نمیاد؟ تو
ولی همینه دیگه، درسته؟
این حقیقته. اون با یه غریبه میخوابید
و گفتنِ حقیقت همیشه کارِ خوبیه
آدام نمیتونه مادرش رو برگردونه ،که سرش داد بزنه
واسه همین مادرش هیچ فرصتی برای رستگاری نداره
و بخشش؟ غیرممکنه
آره، نکتهی مُردن همینه دیگه
هیچ فرصتِ دیگهای نداری
،ولی تا وقتی که حقیقت برملا شه
مشکلی نداریم
تو چه غلطی کردی، الیزابت؟
کوفی جونز به خاطرِ گروه آرمان جرمِ یکی رو گردن گرفت
اون به خاطرِ شما مُرد
،من وکیلش هستم
و دست از کار کردن برای کسی برنمیدارم
،فقط چون از دنیا رفته .یا حتی اگه کل خانوادهاش بمیرن
فقط باعث میشه سختتر براش کار کنم
حرفت رو بزن، دختر. چی میخوای؟
من در مورد بده بستونت با پلیسِ نیواورلئان ...حرفی نمیزنم
تو بهم میگی کی ماشینی رو میروند که به روکو بکستر زد
یا ما همینجا و همین الان میکُشیمت
یه یادداشت گذاشتم
همم
«در صورتی که آخرِ روز رو نبینم، علتش اینه»
فکر کنم داری بلوف میزنی
خیلی راحت میتونم بلوف زدن رو تشخیص بدم
،ولی یادداشت فقط یه نقشهی جایگزینه
در صورتی که اون قدری که ،فکر میکنم باهوش نباشی
،من رو میکشی کلی بدبختی روی سرت خراب میشه
،دوستِ پلیست رو از دست میدی .پول از دست میدی
تو ته دلت اهلِ حساب و کتابی
نمیدونم کی پسرِ بکستر رو کشته
چرا باید حرفت رو باور کنم؟
ولی میدونی چطور بفهمی
نه، نمیدونم
و فقط کافیه همین رو بدونی
یا شاید اونقدری که فکر میکنی باهوش نیستی
کارِ آرمان نبوده
کوفی اون ماشین رو فردای روزِ کشته شدن پسرِ بکستر دزدید
نمیخواستی بهم بگی
میخواستی ازم پنهونش کنی
فقط نمیخواستم درد کشیدنت رو ببینم
اگه منم جای تو بودم، به خودم نمیگفتم
مامانت چیزهای زیادی بود
کلی چیزهای شگفتانگیز
که این یه کارِ بدی که انجام داد، نبودن
...پس، یه اشتباه... یه اشتباه
نباید هویتِ آدم رو تعریف کنه
...و میدونی، وقتی ازدواج کردیم
دو اتفاق افتاد
خب، در واقع، سه اتفاق افتاد
یکی این بود که ازدواج کردیم
دوم، مادرت بهم گفت که بارداره
،آره. پس ما به یه زندگیِ مشترک متعهد شدیم
...و حقیقتِ وجود تو
دقیقاً همون روز وارد زندگیم شد
سومین اتفاق چی بود؟
...خب
،وقتی مامانت بهم گفت که تو رو بارداره
انقدر خوشحال بودم که بلندش کردم
و محکم توی بغلم فشارش دادم
محکم
زیادی محکم
دندهاش رو شکستم
آره
میدونم، ولی یه کلمه هم حرف نزد
هیچی نگفت
روزِ عروسیمون بود
و اون نمیخواست روز رو برام خراب کنه
گرچه درد میکشید
بعداً فهمیدم که خیلی درد میکشید
اون یه دروغ بود؟
یا عشق بود؟
هی
دوستت دارم - منم دوستت دارم -
واو، واو، واو. چی شده؟
خدای من، چیکار کردم؟
...هی
ای ناکس
ببخشید - چطور تونستی این کارو باهام بکنی؟ -
مجبور بودم
...اوه
اوه، خدای من
کارش تحریک کردنِ توئه
نذار این اتفاق بیوفته
برای اون شخصیه - ...خب -
بازیش همینه
اون میخواد بره روی مُخت تا کنترلت رو از دست بدی
و هیئت منصفه ببینه که کنترلت رو از دست دادی
و لحظهی «پری میسن»اش نصیبش بشه
پری کی؟
من همیشه اینجا نیستم، کارلو
یه روزی میاد که تو باید پا پیش بذاری
جای من رو پر کنی
و به درایت نیاز پیدا میکنی
نه وسوسه. همم؟
عقل و هوش
نه دل و جرأت
آهان
نشونم بده که میتونی همچین آدمی باشی
باشه؟
...به پدرت نشون بده
میتونی یه مردِ واقعی باشی
من بهش موتورسواری یاد داده بودم
باید درک کنید، اون داداش کوچولوی من بود
،و اون روز
وایسادم و دفن شدنِ جسدش توی مقبره رو تماشا کردم
میدونید این چه احساسی داره؟
خیلی بهت تسلیت میگم، کارلو
بهمون بگو اون شب چه اتفاقی افتاد
پسری که برادرم رو کشته بود اومد توی سلولم
...وقتی اون رو دیدی
چه احساسی داشتی؟
وحشت زده بودم
ببخشید
تو؟ بیخیال
تو مرد گردن کلفتی هستی
تقریباً 15 کیلو ازش سنگینتری
وزن مهم نیست، مرد
توی جنگل مهم نیست
،وقتی اومد توی سلولم .توی چشماش قتل موج میزد
و... من به قدری مَردم که اعتراف کنم وحشت کرده بودم
چیکار کردی؟
...تنها کاری که میتونستم .از خودم دفاع کردم
به هیئت منصفه بگو
اون اومد داخل و درِ سلول رو بست
و همون موقع میدونستم
،میدونستم که اومده من رو بکشه دیگه چی میتونست باشه؟
،از روی تخت بلند شدم
ولی قبل از اینکه بتونم فکر کنم یا حرفی بزنم بهم حملهور شد
ناغافل بهم حمله کرد
سه تا مُشت به شکمم زد
تمامِ هوای ریههام خالی شد
بعدش انگشتش رو فرو کرد توی چشمم
و دوباره به گردنم مُشت زد
پس، چهار مُشت و فرو کردن انگشت توی چشمت
قبل از این که بتونی واکنش نشون بدی؟
آره - بعدش چی؟ -
مشت به گردنم من رو به عقب روند
و... و پشتِ سرم خورد به کاسه توالت
اصلاً حرفی زد؟
فقط یه صدایی از خودش در میآورد
چه صدایی؟
No comments yet. Be the first to leave one.