The first 200 lines.
"عشق صبوره، عشق مهربانه"
"عشق در شر مشعوف نمیشود بلکه در حقیقت شادمان میگردد"
"همیشه محافظت میکند، همیشه اعتماد میکند"
"همیشه امید دارد، و همیشه ثابتقدم است"
احمق نباش
...فقط میخوام
بهت شانس استفاده از زمان رو بدم
هیچکدوم اینا واسم مهم نیست
من همه چیز رو به شکلی که باید باشه برمیگردونم
،بعد از نجاتِ همه افرادی که به خاطر تو کشته شدن
تو رو میکشم
تو شروعش کردی، ولی من تمومش میکنم
قبل از رفتن غذات رو بخور
واسش سوپ جلبک درست کردی؟
نه - !هی، پختنش رو که بهت یاد دادم -
کادو واسش چی گرفتی؟
چیزی نگرفتم - چرا؟ -
تا حالا واسش کادو نخریدم
آفرین، آفرین
امروز بعد از مدرسه جلوی در ورودی منتظر شو
کمکت میکنم واسش کادو بگیری
کیک رو من میخرم
...اوه، راستی
،امشب اَبَر ماه خونینه
پس همون موقع غافلگیرش کن
به چی نگاه میکنی؟
...اولین بارته
هشت صبح دختر به این خوشگلی میبینی؟
...میدونم، خیلی نادره
یه نفر اول صبحی اینقدر خوشگل باشه
!هی! وایسا با هم بریم
بله، پروفسور
نباید میومدم سراغتون
...لطفا هرچی
،که ازم شنیدید رو فراموش کنید
همینطور همه تحقیقاتی که انجام دادیم رو
یهویی چرا؟
همهاش به خاطر منه
من باید مسئولیتش رو گردن بگیرم
...فکر کردم مسافرت در زمان
انسانها رو خوشحال میکنه
فکر کردم ...قلبهای شکسته رو التیام میده
و پشیمانیهای همه رو از بین میبره
اما در اشتباه بودم
،همه اون قلبهای شکسته
،و ناراحتیهای حاصل از پشیمانی
وجودشون لازمه
سفر در زمان رو اختراع کردم ،تا درد و رنج رو از بین ببرم
اما همه چیزی که خلق کرده طمع و عقده است
تقصیر شما نیست
به نظرم نیت خیر شما در از بین بردن ...درد دیگران
نمیتونه گناه باشه
گذشته از همه اینها، شما ،متوجه شدید اشتباه کردید
و سعی دارید اوضاع رو به قبل برگردونید
من تا آخر بهتون کمک میکنم
...نه. از لطفتون سپاسگزارم
اما من باید تنهایی با این مبارزه کنم
!مامان
آقای کو
آقای کو؟
کی هستی؟
از کجا اومدی؟
...فقط شما به
فکرم رسیدید
کمکم کنید
تو از آیندهای؟
کی فرستادتت؟
کسی نفرستادتم
به خاطر مادرت اومدی؟
پس جای اشتباهی اومدی
.من مادرت رو نمیکشم عمرا بکشمش
میدونم
میدونم شما نمیکشینش
پس چرا اینجایی؟
،در نهایت
مامانم کشته شد
،نه فقط مامانم
بلکه خیلی افراد دیگه هم کشته شدن
،آقای کو
شما میدونی معلم کجاست، درسته؟
لطفا بهم بگید، من میرم سراغش
نمیدونم
،نمیدونم کیه
یا کجاست
آقای کو
الو؟
سلام عزیزم
آره
باشه. اما ببخشید الان سرم شلوغه، بعدا بهت زنگ میزنم
باشه
ببخشید. فکر کنم نباید میاومدم اینجا
دیگه اوضاع رو براتون سختتر از این نمیکنم
مادرت رو بردار و فرار کن
میتونم در این مورد بهت کمک کنم
اون نباید بفهمه
...مامان به خاطرِ من
نمیخواد سیستم کل دنیا رو عوض کنه
این اولین بارت نیست
،گذشته از اینها، اگه فرار کنم
...کسانی که مُردن نمیتونن
به زندگی برگردن
...منم
بینشونام؟
نه
نگران نباشید
شما و همسرتون در اماناید
...میشه من
...یه بار
بغلتون کنم؟
دلم براتون تنگ شده بود
...اونجا ما
اونجا ما به هم نزدیک بودیم؟
،بعد از فوت مادرم
اینقدر ناراحت بودم که میخواستم بمیرم
اما شما پیشم موندید
اینطوری بود که تونستم دوام بیارم
حالا میخوای چیکار کنی؟
...باید پیشِ مامانم بمونم
و ازش محافظت کنم
همینطورم همه کسانی که دوستشون دارم
همهشون رو برمیگردونم
شنیدم جینگیوم نمرههای خیلی خوبی میگیره
حتما از خوشحالی غذا نخورده سیری
نه بابا
اما به دلایلی هی وزن اضافه میکنم
امروز روز خاصیه؟
چرا اینقدر گوشت میخری؟
همینطوری هوس کردم
خداحافظ - !خداحافظ -
ممنون - ...حتما به مامانت بگو -
که یه دوست خیلی ،خوشگل به اسم دویون داری
و اینکه اون اینو واسش انتخاب کرده
همینطورم، بهش بگو که ...متاسفم به خاطر
من مظنون شدی
حتی اگه عذرخواهی نکنی هم درکت میکنه
نگران نباش - ...بازم، بهش بگو که -
من خیلی متاسفم
فهمیدی؟
باشه
راستی، مطمئنی دیگه عصبانی نیستی؟
من هیچوقت از دستت عصبانی نبودم
پس لبخند بزن
نشون بده که عصبانی نیستی
وقتی لبخند نمیزنی قیافهات صد برابر بهتره
من رفتم
خداحافظ
تولدت مبارک، مامان
مامان، اومدی؟
نمیتونی همینطوری بذاری بری
باید واسم شمعها رو روشن کنی
بیا با هم بریم، مثل قرار
پسرم، باهام بیا
نمیخوام، تنهایی برو
باشه. زود برمیگردم
مامان
!جینگیوم
آروم باش و به حرفم گوش بده
...مادرت ازم خواست
مادرت ازم خواست بیام اینجا
بهم گفت اگه پسرش اومد جلوش رو بگیرم
اینکه پسرش نمیتونه به هیچوجه جلوی مرگش رو بگیره
سونیونگ خیلی نگران بود که ...نکنه پسرش به خاطر اون
صدمه ببینه
،احساسش رو درک میکنم
اما باید بگیرمش
...احساست رو
درک میکنم. واقعا میگم
،اما هرکاریم اینجا بکنی
آینده تغییری نمیکنه
نمیتونی مادرت یا بقیه رو از مرگ نجات بدی
...پس
لطفا بیخیال شو و برگرد
...از کجا میدونی
که افراد دیگهای هم میمیرن؟
این اتفاق ده سال دیگه میافته
چطور میتونم خبر نداشته باشم؟
اونم وقتی که اینجام تا جلوت رو بگیرم
جینگیوم
جینگیوم، کجایی؟
...جینگیوم. جین
پس اومدی
امیدوار بودم که کتاب پیشگویی اشتباه باشه
...تا وقتی به این سن برسی
،دنبالِ من میگشتی
پسرم؟
پسر
درسته
یه زمانی پسرت بودم
تقصیر از من بود که به کو هیونگسوک اعتماد کردم
کی میدونست بیخیال زنش میشه تا تو رو نجات بده؟
منظورت چیه که بیخیال زنم شدم؟
آقای کو
بعد از همه سختیهایی که کشیدم ،تا بیام اینجا
چرا باید بیخیال زنم بشم؟
.سوءتفاهم شده بذار توضیح بدم
هی، برو پیش مادرت
باید حرفِ این عوضی رو بشنوم
ممنونم، آقای کو
نه، مامان
نمیدونستم اینطوری میشی
No comments yet. Be the first to leave one.