The first 186 lines.
هشدار این برنامه حاوی بنمایههای بزرگسالانه ازجمله تجاوز جنسی و گویش تند است
« دنـیـل اسـلـاس: ایـکـس »
خانمها و آقایان، لطفاً خوشآمد بگید !به روی صحنه به آقای دنیل اسلاس
سلام، سیدنی. چطوری؟
خوبه. عشق دنیاست که برگشتم، آ... واقعاً، به :همین خاطر این رو دوباره داریم اینجا ضبط میکنیم
چون بار قبل معرکه بود. پس، این رو خراب نکنید اشاره به اجرای «جیگسا» (جورچین) که برای نتفلیکس در همین سالن ] [ انجام داد و جنجال زیادی بهپا کرد و رابطۀ چندین هزار زوج را به هم زد
آ... راحت باشید. و اگه راحت نیستید، زیاد نگرانـش نباشید
میخوام کُلی مطلب ارائه بدم که قراره اکثرتون رو خفن ناراحت کنه
بیاید بریم توی کارش
من بچهها رو دوست دارم
دارم
بچهها رو دوست دارم، نوزادها رو دوست دارم، کودکهای نوپا رو دوست دارم. بچهکوچولوهای ریزهمیزه رو دوست دارم. دوستشون دارم
نباید اینقدر تنش توی اتاق باشه
الآن حرف بدی نزدم
یه حرف قشنگ زدم، یه حرف شیرین، یه حرف !محبتآمیز، ولی مهمتر از هر چیز... یه حرف قانونی
من بچه دوست دارم
بعضیهاتون هنوز بهم اعتماد ندارید
،مشکلی نیست، درک میکنم اون میتونه تقصیر من باشه
من کمدینیام که آوازهای برای داشتن حس شوخطبعی «تاریک» داره
شاید انتظار دارید اون مقدمه رو بگیرم، تبدیلـش کنم به یه شاهبیتِ توهینآمیز، تماماً بهخاطر کمدی شوکهکننده پانچلاین یا شاهبیت به تکۀ پایانی و غیرمنتظرۀ ] [ جوک گفته میشود که باعث خنده میشود
بهتون قول میدم که اون اتفاق با این جوک نمیوفته
شاید یه عامل دیگهست که بهش فکر نکرده بودم
شاید بهخاطر این حقیقته که من یه مرد سفیدپوستام و ما بهترین پیشینه رو با... بچهها نداریم
بهطور قطع مطمئن نیستم. تنها چیزی که بهطور قطع ازش مطمئنام
اینه که هر موقع با افتخار، عشقـم رو نسبت به بچهها ...ابراز میکنم، دستکم نصف شما حرومیها میگید
هر اجرایی بدون ردخور، صرفنظر از اینکه کجا باشم. من - «بچهها رو دوست دارم! - «میخواد یه دونه بکنه
اینطور نیست
نمیخوام یه بچه بکنم. چرا یه بچه رو بکنم؟ به سلیقهام نمیخورن
،من 3تا خواهربرادر کوچکتر دارم 9تا عمهزاده و عموزاده و... دارم
از سن دو سالگی، دور و بر بچهها بزرگ شدم. بچهها رو دوست دارم، واقعاً دارم
و از این حقیقت که مجبورم برای عشقـم نسبت به بچهها دلیل و برهان بیارم متنفرم
چون مجبور نیستم برای عشقـم نسبت به هیچچیز دیگه دلیل و برهان بیارم
من سگها رو دوست دارم
:هیچکدومتون نمیگید «!میخواد یه پودل بکنه»
و به من باشه پودل میکنم
،مسلماً میکنم. کوچولوئه قلاده داره. کجا میخواد بره؟
مامانـم رو دوست دارم
آره
هیچکدومتون فکر نمیکنید میخوام بکنمـش، مگه نه؟ و من داخلـش بودم و سینههاش رو خوردم
نه بهطور همزمان
اونموقعست که بابا حسودیـش میشه
خوب نیست که مرد باشی و پدرانه رفتار کنی. به گمونم اگه مثلاً... شاید اگه مثلاً پدر باشی و بچه داشته باشی، مشکلی نیست
ولی اگه بچه نداشته باشی و بچه دوست داشته باشی، از نظر بعضی آدمها عجیبغریبـه
متوجهش شدم، چون دوستهام الآن بچه دارن، در ،نتیجه میتونم برم با بچههاشون بازی کنم، میدونی
،دور یه پارک بدوبدو میکنیم دور اونجا دنبالشون میکنم
بازم میگم، نه به نحوی چندشآمیز
...خب
منظورم اینه، بد برداشت نکنید، از جنبۀ فنی، از لحاظ فنی در حالی که دارن جیغوداد میکنن و التماسـم رو میکنن که بس کنم، دور پارک دنبالشون میکنم
ولی بهتون قول میدم که این بخشی از بازیه
وقتی بچهها رو دنبال میکنی، موقعیت دست خیلی خیلی مهمه، درسته؟
هیولای بامزه، هیولای واقعی
...تفا
«تفاوت نامحسوسی بین «میگیرمـت و «میگیرمـت!» وجود داره
بچهها باهوشان و میتونن متوجه تفاوتـش بشن
من گاهی اوقات به زنها حسودیـم میشه
زنها، شما اجازه دارید به طرُقی که من واقعاً نمیتونم، علناً مادرانه رفتار کنید
زنها میتونن بگن: «من اون روز سوار مترو بودم، و یه بچه .دیدم، بنابراین، به بچهـه لبخند زدم، و بچهـه هم بهم لبخند زد
و بعد واسه بچهـه دست تکون دادم، و بچهـه هم «برام دست تکون داد. و، اوه، تخمدانهام منفجر شدن
اوه، تخمدانهای انفجاریِ طفلکیـم یه» «یازده سپتامبر توی شکمـم انجام دادن
،من هم دقیقاً همون احساسات بهم دست میده ولی اجازه ندارم به اون طریق بروزشون بدم
!وگرنه میوفتم زندان
گواهی بر اون ادعا میخواید؟ مشکلی نیست، من یه دخترخونده دارم، اسمـش اِیواست. 2سالونیمـشه
بدون شک، خنگترین ...مشنگـیه که... من تابهحال
اوه، پسر، پخمۀ عالمـه، پسر. حرف نداره
و میدونم مامانباباهایی توی اتاق هستن «که میگن: «اوه، دنیل، همۀ بچهها احمقان
اوه، خودم میدونم. ولی اینیکی از همه ابلهتره
...و میچپونه توی گوش بیصحابـش. اون
تقریباً اینقدّیه، همهچیز توی زندگیـش ،یه کنجـه که مستقیماً به ارتفاع چشمیـه
و با سرعت به هر سمتی ،میدوئه، با تمام سرعت
،بدون اینکه پیرامونـش رو بررسی کنه چون هنوز نمیدونه که میتونه بمیره
بیقیدوشرط دوستـش دارم، اما فکر نمیکنم به 10سالگی برسه
،خوب میشه اگه برسه اما ممکنه این اتفاق نیوفته
.یه خواهر بزرگتر داره. بهتره به این اشاره کنم ،ولی خواهربزرگهش دخترخوندۀ من نیست بنابراین اسم واموندهش رو یاد نگرفتم
مامانباباش از طرفـش یه تصمیم ریدمان گرفتن، و اون از عواقبـش رنج خواهد برد
من با اِیوا بازی میکنم، «اسلاگاتور» هم میتونه با پدرخوندۀ خودش بازی کنه... هر کی که ممکنه باشه
اِیوا بهترینه، پسر. خیلی باحاله
،همیشه از دیدن من هیجانزدهست .چون، میدونی، با هم بازی میکنیم بازی موردعلاقهش توی دنیا «قایمباشک»ـه
آ... فکر میکنه قایمباشک رو من ابداع کردم، و ،دلیل اینکه فکر میکنه قایمباشک رو من ابداع کردم اینه که بهش گفتم قایمباشک رو من ابداع کردم
و بدترین بازیکنندۀ قایمباشکـه
و میدونم مامانباباهایی توی اتاق هستن که دارن ،به حرفهای من گوش میدن و میگن: «اوه، دنیل
البته که توی قایمباشک بَده، همۀ بچهها همینان. بذار «حدس بزنم، پشت پرده قایم میشه و کرکر میخنده
هاها. اون در مقایسه با مشنگِ بیمغز من، حکم فارغالتحصیلِ «هاروارد» رو داره
،بیاید فقط تصور کنیم که این فقط، مثلاً یه صندلی وسط اتاق نشیمنه، خب؟
من میشم اِیوا و شما میشید من، و بیاید ببینیم چقدر طول میکِشه تا من رو پیدا کنید. اگه در واقع بتونید
اجازه بدید فقط برم توی نقش: مشنگِ بیمغز
پیدام کردید؟
خواهشاً توجه کنید که اینجوری قایم نمیشه
اینجوری قایم میشه، چون دوست !داره ارتباط چشمی رو حفظ کنه
طی مدتزمان بازی
حالا، من این مشنگ رو دوست دارم. دلـم نمیخواد در حال بزرگشدن بفهمه مشنگه. دلـم میخواد در حال بزرگشدن احساس اعتمادبهنفس داشته باشه، پس باید نابغه صداش کنم
پس، مجبورم پنج دقیقه رو صرف پیدانکردنـش کنم، که خیلی سختتره
بعد، به محض اینکه نمیتونم پیداش کنم، شروع میکنه به خندیدن، حالا میتونم صدای هرزهخانوم رو بشنوم
اون، 2تا حسه که حالا میتونم ازشون برای فهمیدن اینکه کجای اتاق میتونه باشه، استفاده کنم
بعد به قدری هیجانزده میشه که میرینه به خودش. سه حس از حواس 5گانه
یکی از دلایلی که انقدر دوستـش دارم، اینه که، میدونی، اون مهربونیای که فقط یه سری بچههای نوپا دارن رو داره، اون مهربونی خالص
چون سرانجام هر موقع که پیداش کنم، بهم افتخار میکنه
مثلاً، سرانجام روـم رو برمیگردونم «!و میگم: «اوه، اونجائی که
«و اون میگه: «چجوری پیدام...؟ !تن لشـت همونجا بود
انقدر عزیزه که میخوام بمیرم
خواهربزرگهش، ضمناً، خیلی توی قایمباشک وارده، ولی اون بیشتر بهخاطر اینه که من اصلاً دنبالـش نمیگردم
همچنان میشمرم و بهش میگم که اون هم بازیه، و به محض اینکه میره قایم بشه، دیگه مشکل خداست
.اِیوا توی پیداکردن هم ریده توی هر دو نیمۀ بازی ریده، خب؟
آخرینباری که رفته بودم به دیدنـش، داشتیم قایمباشک بازی میکردیم، توی کشو رو نگاه کرد
تنها جایی بود که نگاه کرد
با اعتمادبهسقف وارد آشپزخونه شد
،مثل این میموند که بگه: «اگه من پدرخوندهام رو میشناسم «و فکر میکنم که میشناسم، توی کشوی چاقوهاست
«من بودم همونجا قایم میشدم»
کشوی چاقوها رو باز کرد، من اونجا نبودم، فراموش کرد که داره بازی میکنه، و بعد گورش رو گم کرد
من و خواهرش زیر میز قایم شده بودیم. پیش «خودمون گفتیم: «این پُخ دیگه چه بساطیه؟
«خواهرش برگشت گفت: «روی اعصابه، مگه نه؟ - دهن فاحشهوارت رو ببند! به خدا قسم -
،پدرخوندهبودن رو دوست دارم پدرخوندهبودن رو دوست دارم
...آ... تفریح خوبیه. نمی
،گاهی اوقات احساس گناه میکنم، چون، با این شغلی که دارم زیاد سفر میکنم. اِیوا رو اونقدری که دوست دارم، نمیبینم
پس، هر موقع که میبینمـش، نازپروردهش میکنم تا همچنان دوستـم داشته باشه
نه با مثلاً جایزه و اینا، مثلاً، میدونی، نه با چیزهای مادی. دوست دارم به پیشامدهایی ببرمـش تا اونجا خاطرات مثبتی ازم داشته باشه
بنابراین، همیشه میبرمـش به مزارع، چون ،اسبها رو دوست داره، حیرتزدهش میکنن
و عاشق غذادادن بهشونه، و آخرینباری ...که داشتیم به اسبها غذا میدادیم
،باباش بهم اعتماد داره ،چون پدرخوندۀ خوبیام
و برمیگرده میگه: «میتونی پنج «دقیقه مواظبـش باشی، و نرینی؟
...منم گفتم... و بعد
همزمان با اینکه باباش دستشویی بود، من از وقت ویژهام ...باهاش استفاده کردم تا بهش بگم که چطور چیز کنه
نه به ملت. هیچوقت، هیچوقت به آدمها نه
فقط به اسبها
توی چشمهای آبی بیعیبونقص دخترخوندۀ 2سالهام نگاه «کردم، و گفتم: «اِیوا، این یعنی دوستـت دارم اسبجون
چرا؟ چون قربانی کیه؟
قربانیای وجود نداره. بررسیِ سهباره کردم
اون که نمیدونه چیکار داره میکنه. تنها چیزی که میدونه، اینه که من اشکـم داره از خنده در میاد
اسبه نمیدونه بهش توهین شده
یه اسب زبونبستهست
و حالا فکر میکنه اون کاریه که با اسبها میکنی
و هیچوقت بیمزه نیست
هیچکس توی این اتاق این توانایی رو نداره که یه بچۀ 2ساله رو تماشا کنه که به هر اسبی که میبینه، بیلاخ نشون «بده، و بگه: «نه، متوجه نمیشم چرا اون مسرتبخشـه
هر دفعه بامزهتر میشه، چون قبل از اینکه اون کار رو بکنه، اسبها رو میبینی و میدونی که در راهه
باباش هنوزم ویدیوهایی از ردشدنشون با ماشین از کنار «!مزارع اسبها برام میفرسته، و اون میگه: «اسبجونها
!خیلی خوبه
چرا در هر فرصتِ مهیایی اون رو توی زندگیـت نخوای؟
!سروتونینِ مفتی این ماده نزد افکار عمومی بهعنوان ] [ جاریکنندۀ «احساس خوب» شناخته میشود
.دوست دارم نازپروردهش کنم نباید بکنم، ولی دوست دارم بکنم
،یه شبِ سهشنبه حوالی نُه شب، میرم به دیدنـش «برمیگردم میگم: «اِیوا، یه خرده بستنی میخوای؟
برمیگرده میگه: «مامان میگه «اجازه ندارم بستنی بخورم
من با مادرت همدبیرستانی بودم و انگشتشدنـش رو دیدم. میتونی یه خرده بستنی کوفتی بخوری
مامانخرسه رو بسپر به من
باشه؟
از خداحافظیکردن باهاش هم متنفرم، چون ناراحتـش میکنه و خوشـم نمیاد ناراحت ببینمـش
در نتیجه، همینجوری میذارم میرم
بار آخری که همینجوری گذاشتم رفتم، چمدونـم رو گرفتم... قبل از اینکه به این سفر بیام، رفته بودم به دیدنـش... و... چمدونـم رو برداشتم
حالا، حتماً یادش افتاد آخرینباری که با یه چمدون از پیشـش رفتم، یه چند ماهی من رو ندید
چون به محض اینکه دستهش رو گرفتم، از ،کاری که داشت انجام میداد دست کشید
با تمام سرعت از اون سمت اتاق نشیمن دوید، داشت هر میزی رو برای پایاندادن به زندگیـش به چالش میکشید
،با یه معجزهای خودش رو بهم رسوند ،دستهاش رو دور پاهام حلقه کرد
با تمام زورـش بغل کرد، و بالا رو «نگاه کرد و گفت: «خدافظ، دندن
.من رو دندن صدا میکنه «خدافظ، دندن. دوستـت دارم»
و تخمهام منفجر شد
چرا اون فرق داره؟
!احساسِ دقیقاً مشابهایه
!از همونجا هم به وجود میان
تبعیض جنسیتی روزمره
.دلـم میخواد بابا باشم، نه هنوز میدونم آمادگی ندارم بابا باشم
اگه گواهی بر اون میخواید، به جوک قبلی واموندهای که گفتم گوش کنید
.دلـم میخواد دختر داشته باشم ،آخه فکر میکنم با دخترها بهترم
چون 2تا برادر کوچکتر دارم و بیشتر عمرم رو صرف شلوپلکردنشون کردم، چون بهعنوان برادر بزرگتر کارـت همینه
الآن باهاشون خوشبرخوردم، ولی، میدونی، هیچوقت یاد نگرفتم چجوری با پسرها خوشبرخورد باشم
چون بعد از مُردن خواهرم، 2تا عموزادۀ ،کوچکتر داشتم... عموزادۀ مؤنث
و من واقعاً یه جورایی خودم رو بهشون وابسته کردم. خیلی باهاشون خوشبرخورد بودم
پس من فقط... فقط نگرانام که اون سرانجام یه جورایی خودش رو توی پدرانگیـم نشون بده
مثلاً، دختردار میشم و برمیگردم بهش «میگم: «تو بهترینـی، دوستـت دارم
سروکلّۀ پسرم پیدا میشه، برمیگردم «میگم: «تو میتونی گوربهگور شی
...و
و کاملاً آگاهام که اون مشکل مختص منه
و... دارم روـش کار میکنم
فکر کنم اسمـش «مردانگی سمّی»ـه
حالا، من چیز زیادی از مردانگی سمّی نمیدونم
.اولینباری که چیزی ازش شنیدم، پارسال بود یکی از دوستهای مؤنثـم بهم گفت، برگشت «گفت: «خبر داری که مرد سمّیای هستی؟
،و من برگشتم گفتم، هوم به من نمیخوره، هرزۀ خنگ
چرا هر موقع باهات صحبت کردن، حرف نمیزنی؟ اون چطوره؟ اون خوب بهنظر میرسه؟
و بعد یه مشت مقاله راجع بهش خوندم، و «!توی دلـم گفتم: «اوه، پسر! ای وای بر من
یه نفر پیگیرـمه
،قرار نیست عوض بشم ولی دستِکم خودآگاهام
و اون نصف نبرده
ولی نه اون نصفی که اهمیت داره
اولینبار موقعی ازش آگاه شدم که دوست :مؤنثـم، اون بهم گفت، برگشت بهم گفت «میدونی، با احساساتـت خیلی بَدی»
و من برگشتم گفتم: «نه، اینطور نیست. تو با احساساتـت «بَدی، چون وقتی احساساتی میشی من متوجه میشم
آخه فکر نمیکنم احساسات من مسئولیت کس دیگهای ،جز خودم باشه. پس اگه یه احساس منفی داشته باشم فقط سرکوبـش میکنم و پیش خودم نگهش میدارم
و، ظاهراً، اون کارِ نسبتاً ناسالمیه
و... کاشف به عمل اومد که خیلی مواقع با ،احساسات مثبت هم همین کار رو میکنم و مثل یه حرومزادۀ بدبخت به نظر میرسم
و اون رو نمیخوام، پسر. مثلاً، ببین... دلـم میخواد دوستهاییـم که دوستشون دارم، بدونن که دوستشون دارم. دلـم نمیخواد یکی از اون آدمهای تودار باشم
No comments yet. Be the first to leave one.