The first 181 lines.
!اون چی بود؟
وایسا، میتونی اون دختره رو ببینی؟
دختره؟ نه, اون انسان نبود
میتونه هیولای جدید رو ببینه؟ - چطور ممکنه؟ -
دیگه دنبال هیولاهای نامریی نیستیم؟
مامانبزرگ، داری با ما چیکار میکنی؟
نمیفهمم چرا بقیه میتونن ببیننش
شاید برای اینکه با لوازم دنیای خودمون ساختیمش
خب؟ همچنان کاراکتر اون کتابه
،نه, توی کتاب هیچوقت ساخت هیولای دوم رو تموم نمیکنه
ولی همچنان دلیل نمیشه
،یادته مدیر فانگ نمیتونست کلاهدوز دیوانه رو ببینه
ولی میتونست مهمونی چایخوری رو ببینه؟ - آره -
ظاهرا هیولای جدید مثل مهمونی چاییه
,احتمالا تقصیر منه من بیشتر کارا رو انجام دادم
,بیاین بپذیریم من همهچیز رو خراب کردم
نخیر, با هم روش کار کردیم
,دیدم چجوری دستگاه رو راه انداختی تو واقعا باهوشی
یک توضیح منطقی دیگه هم وجود داره
،از اینکه بعد از ساخت هیولای جدید
چی پیش میاد، میترسیدم
پس برای همین قلبش رو برداشتم
چیکار کردی؟
فکر میکردم بدون اون زنده نمیشه
یعنی با چیزی طرفیم که به معنای واقعی قلب نداره؟
فقط داشتم کمک میکردم - یه لطفی بکن, دیگه کمک نکن -
فکر کنم مشکل بزرگتری داریم
,,,گزارشاتی از آسیب به اموال عمومی»
در جنوب کستلو دل سانیا به دست رسیده
به سوپرمارکتی در خیابان کامبرلند حمله شده
مغازهدار گفته موجود وحشی رو دیده
«که قفسهها را زیر و رو میکرده
,باید به دانا زنگ بزنیم به کمک همه احتیاج داریم
،نه, بذار توی مهمونی بمونه جاش امنه
تمام قلعه را گشتم
آن موجود پیدا نشد
میدونیم کجاست, بریم
فیلمو شروع کنیم - میرم پاپکورن بیارم -
,اینقدر موبایلتو نگاه نکن حوصلهت سر رفته؟
ببخشید
،من تمام روز بهش فکر کردم و با عقل جور در نمیاد
شما واقعا فقط یه باشگاه کتابخونی هستین؟ - مشکلش کجاست؟ -
،خب، توی دفترت
کلی چیز از مامانبزرگ روبن نوشته بودی
لیست کتابا رو اون برامون گذاشته
لطفا به کیتی چیزی نگو
نمیخوای بهش بگم که عضو باشگاه کتابخونی هستی؟
آره؟
هر طور میلته
امیدوارم پاپکورن نمکی دوست داشته باشی - !آخ جون -
خیلهخب, توی پلینویو و وسترلی دیدنش
,,,پس اگر درست دنبالش کرده باشیم، باید
!اونجا باشه
اونقدرا هم بد نیست
,بذارینش به عهدهی من باید در آرامش کار کنیم، منم که خدای آرامشم
,به یاد داشته باشید او قلب ندارد و چیزی احساس نمیکند
عجب روحیهای دادی، باب
ببخشید، خانم هیولا؟
,هی، من کورتیسم میشه گفت من خالقتم
هدفمون صلحه, دوستات هستیم
دیدین؟ تحت کنترلمه
!تحت کنترلم نیست
!باب
!درو قفل کن
خیلهخب، من دارم سکته میکنم
در حال نزدیک شدن است
!اتاق پشتی, یالا
!امکان نداره بتونی اینو برای مامانت توضیح بدی
چه خوشبینانه - چی؟ -
اینکه فکر میکنی جون سالم بدر میبریم !و بعدا قراره توضیح بدیم
!هیس
,از شما محافظت میکنم !بروید, بروید, فرار کنید
!خواهش میکنم
!آرام باش - میترسم نگاه کنم -
نمیدونیم چجوری ازت تشکر کنیم
,حداقل کاری بود که میتوانستم انجام دهم مطمئنم میشوم که برنمیگردد
افتضاحه
باید جمع و جور کنیم - آره, موفق باشی -
اینجا ترکیده
هی، اینو ببینین
مسابقهی نقاشیه, خب؟
,کاراکترهای مورد علاقهتون رو به واقعیت بیارین مثل روح نویسنده
شاید تصادفی باشه
شایدم یه سرنخه
اینجا چه خبره؟ - شما خوبین؟ چی شده؟ -
نمیدونم, تازه رسیدیم
!وای, اینجا داغون شده
,دوبار توی یک هفته نگو که کار بچههای محلهست
فکر کردم قراره دزدگیر نصب کنی
,یه دوربین مدار بسته دارم آروم باشین
یادت رفته اون خانوم توی رستوران چی گفت؟
آم، دقیقا چی گفت؟
یه هیولایی وارد رستوران شده و همهچیز رو ترکونده
هیولا؟ - میرم بقیه درها رو چک کنم -
همینجا بمونین
حرف اون خانوم رو که باور نمیکنی، نه؟
نه, معلومه که هیولا وجود نداره
ولی قطعا یه خبری توی این شهر شده
رادیو همش داره اخبارش رو پخش میکنه
به نظر چرته
آره، خب، نمیدونم چه خبره
ولی نمیخوام ریسک کنم
آره,,, عیبی نداره بریم توی اتاقم؟
آره، البته, برین
,هنوز بازنگشته ولی میترسم که بازگردد
یه نقشه میخوایم
باید این کاراکترا رو به کتاب برگردونیم
,راست میگی داره از کنترل خارج میشه
نمیفهمم, چرا مامانبزرگ باید نوهی خودشو به خطر بندازه؟
وای
مسئولیت»؟»
میخواد مسئولیت پذیر باشیم؟
اگه کسی قراره مسئولیت چیزی رو به گردن بگیره، تویی
اگه قلبش رو برنداشته بودی، الان اینجا نبودیم
واقعا؟
,,,اگه به من گوش دادی بودی و اصلا
،این هیولا رو نمیساختی الان اینجا نبودیم
،نه! اگه کسی باید مسئولیت چیزی رو گردن بگیره مامانبزرگه
ما فقط در تلاشیم تا معمای اونو حل کنیم
بچهها، نباید میان خود دعوا کنید
خطر در کمین ماست
باید متحد بایستید
راست میگه, حالا چی؟
اخبار رو چک کنیم؟
,موبایلمو پایین گذاشتم برمیگردم
دیدی؟ خوشحال نیستی که بالاخره سیستم امنیتی راه انداختی؟
به هر حال که اینجا ترکید
روبن اونجا بود
درست جلوی اون موجود بود
ببین چه ترسیدن
,میدونی، راست میگفتی شاید یه نشونه باشه
شاید وقتشه اینجا رو بفروشم
،اگر مادرت اینجا بود میدونی که چی میگفت
«میگفت، «بیا چمدونمون رو ببندیم و امشب بریم
فردا به جیم زنگ میزنم
بهش میگم که پیشنهادش رو قبول میکنم
,باید با روبن حرف بزنم باورم نمیشه بهمون دروغ گفته
بیا باب
کجا میرین؟
میریم دکتر فرانکشتاین رو پیدا کنیم
باید باهاش حرف بزنیم
یه ایدهای از سرنخ «مسئولیت» دارم
باید شتابان برویم
یالا
کجاست؟
,توی آزمایشگاه بریم
وایسین
بذارین من اول باهاش حرف بزنم
به من اعتماد داره
همینجا میمونیم
,شوان چیزیش نمیشه روی مخه، ولی از پس خودش برمیاد
,,,مسئله این نیست, فقط اینکه
اتفاقی حرفای مامان و بابابزرگم رو شنیدم
فکر کنم میخوان کتابفروشی رو بفروشن - وایسا، چی؟ -
فیلم دوربینا رو نگاه کردن
میدونن وقتی هیولا اومد، ما اونجا بودیم
حالا فکر میکنن دیگه جای امنی نیست
میخوان کتابفروشی رو بفروشن و از اینجا برن
نمیتونین که برین
پس معمای مامانبزرگت چی؟
و همهی ما؟
نمیدونم
دوستی شما مرا تحت تاثیر قرار میدهد
دکتر - شوان -
باید حرف بزنیم
کورتیس و روبن هیولای جدید رو ساختن
,ولی حق با تو بود برداشتن قلبش اشتباه بزرگی بود
همه سالمند؟
بله, فعلا
فکر میکردیم هیولا به یه دوست احتیاج داره
،ولی حقیقت اینه که به عشقِ خالقش احتیاج داره
غیرممکن است، شوان
نمیتوانم به سیرت شنیعش نگاه بیاندازم
دکتر، نمیتونی کارتو ول کنی بری
،من وقتی یه پروژ رو شروع میکنم باید ادامهش بدم
نمیتونم یه سگ بخرم و بهش غذا ندم
باید نسبت به اعمالمون، مسئولیتپذیر باشیم
یعنی داری میگی هیولا برای این اینگونهست
چون من او را رها کردم؟
بله
،ما باهاش حرف زدیم و اون خیلی مهربونه
No comments yet. Be the first to leave one.