The first 200 lines.
داشتم از خونه میرفتم اداره پست.
که حدود سه یا چهار بلوک فاصله داره،
و همینطور وسط خیابون واستاده بود،
یه آدم لاغراندام...
فهمیدم اون آمریکایی نیست...
میتونی اروپاییهارو از کفشاشون بشناسی.
اونا کفشای چرمی مد روز بودن، نه چکمههای گاوچرونی.
گفت "اینجا زندگی میکنی؟" و منم گفتم "آره اینجا زندگی میکنم."
و گفت، "اونا دارن میان
بقیه هم قراره بیان اینجا."
و گفت "این قراره کلی دردسرساز بشه.
قراره کلی آدم اینجا باشه."
یه جوری غیرقابل باور بود.
کی انتظارشو داشت، همینطور که گفتند اتفاق بیافته؟
نمیتونستی تصورش کنی، حتی تو خواب میدونی؟
خیلی ترسناکتر از اونی که هرکسی میتونست تصور کنه.
"آنتلوپ" یه مکان ساکت کوچیک وسط ناکجا آباد بود.
تقریباً از همه چیز جدا شده بود.
شهر "آنتلوپ"...
یه شهر کوچیک ساکت که فقط 50 نفر آدمو شامل میشد.
و فقط ساکت و کوچیک بود.
یه دفتر پست داشت.
یه فروشگاه.
یه مدرسه قدیمی.
و یه کلیسای قدیمی که تو "آنتلوپ" بود.
"آنتلوپ" کاملاً ساکته.
همه تو "آنتلوپ" همدیگه رو میشناسن.
و همه با همدیگه در ارتباط هستند و به دیگری کمک میکنند.
کلی دورهمی کباب و مراسمهای جشن کریسمس و غیره برگزار کردند،
بیشترشون مردمان کارگر بازنشسته بودند
و برای اولین بار تونستند یه خانه پیدا کنند که بشه خرید.
اونها آخرین سالهاشون رو در سکوت و آرامش میگذروندند و لذت میبردن...
و از یک سطح معین از تنهایی لذت میبردند.
یه مقاله خیلی کوتاه تو روزنامه بود.
تقریباً دو یا سه جمله بود.
مثلاً یه معلم مذهبی پولدار سوار یه رولز رویس
یه مرتع تو "آنتلوپ" میخریدن،
و من فکر میکردم چقدر احمقانه ست.
نمیدونستم چطور بهش نگاه کنم.
اونا یه مرتع بزرگ گل آلود خریدن که حدود 80 هزار هکتار بود.
شیبدار، سنگلاخه و دامنههای پیچ دار.
جنگلی و ناهموار هست.
اون بیرون، هیچی نیست،
فقط چندتا ساختمون قدیمی و 60هزار هکتار سنگلاخه.
مردم از هیچی خبرنداشتند، میدونی. اینکه واقعاً داشتن چیکار میکردن.
ما فقط شنیدیم یه آئین دینی یه...
یا نبود، اونموقع نمیگفتن آئین دینی، میگفتن؟
- نه نه - نمیدونم.
یه مشت آدم یه بخش مشترک زراعتی خریدند،
که به نظر یکم عجیب میومد.
و یه دفعه تلفن زنگ زد
و گفت، "من اینجا گله دار هستم و یه عدهای قراره بیان،"
گفت، "هرکاری از دستت برمیاد بکن
تا نذاری اونها وارد بشن."
چه خبر شده؟
فکر کردم یه دنیای جدید روی من باز شده انگار.
نمیدونستیم این آدما کی هستیند.
چرا اینجا هستند؟
تا کی قراره اینجا باشن؟
میدونی، اصلاً قضیه چیه؟
خیلی سریع تمام جادههای اطرافشونُ بستند
تا کسی نتونه وارد بشه.
و برامون سؤال پیش اومد،
که ما اینجا داریم چیو میپرستیم؟
و خیلی طول نکشید که "پاگوان" اومد.
و تونستیم ببینیم چی بود.
بعضی از همسایه های من اطراف "آنتلوپ" میتونستن
اون کامیونهای مصالح و خانه های سیار و ببینند که داشت منتقل میشد،
کامیون پشت کامیون.
و واضح بود که برای اداره یه مرتع جمع نشده بودن.
یه سری شایعات درست شده بود
که رؤیاش یه شهر 50 هزار نفری وسط بیابون جایی بود.
و یه موضوع کوچیک در عرض یک یا دو هفته تبدیل به موضوع بزرگی شد.
خیلیا مشکوک شده بودند که نکنه برنامههای طولانی مدت داشتن.
کسی نمیتونست تصور کنه همچین چیزی در این وسعت آشکارا بشه.
من هنوزم به مردم میگم ولی بازم باور نمیکنن،
چون خیلی باورنکردنیه، چطور همچین چیزی میتونه اتفاق بیافته؟
میدونید یکی درمورد این کتاب خواهد نوشت،
و بهتون قول میدم وقتی اون کتاب منتشر شد،
کسایی که میخوننش میگن همهش خیالاته.
ما اصلاً خبرنداشتیم قراره وارد بزرگترین
پرونده زهرآلود در تاریخ ایالات متحده بشیم،
وارد پیچیده ترین پرونده،
و بزرگترین کلاهبرداری مهاجرتی که در تاریخ ایالات متحده اتفاق افتاد.
آخرین اخبار دنیای فیلم و سریال در تلگرام و اینستاگرام ما .:. @OfficialCinama .:.
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
اول کار وقتی رسیدند و وایستادند و خودشونُ معرفی کردند،
و هدف اصلیشون میگفتند فقط میخوایم رو زمینهامون کشاورزی کنیم،
از دینمون پیروی کنیم و همسایه خوبی باشیم.
و فکر کنم میشه گفت مشکل از جایی شروع شد که «شیلا» اومد اینجا.
«ما آناند شیلا» بنیاد "راجنیش" رو کنترل میکرد
و دهها میلیون دلار ارزش داره.
اکنون مرتاضها میگند...
«ما آناند شیلا»، منشی شخصی «پاگوان» بود.
ینی اون سخنگوی شخصی او بود.
از نظر من اون کل انجمنِ محلیُ اداره میکرد.
«ما آناند شیلا» دست راست «پاگوان»،
و ده دوازده نفر و بیشتر، از رهبران این انجمن
در جنوب آلمان پنهان شدند.
بخش بزرگی از زندگیش رو همراه «پاگوان» گذروند.
نمیدونم، بشه گفت برای این کار آموزش دیده،
ولی قطعاً به قدری در این حوزه مورد توجه قرار گرفت
که تبدیل شد به نایب بشدت مورد اعتماد.
مسئولان قضایی فدرال از دولت آلمان غربی خواستند تا
«ما آناند شیلا» به ایالات متحده مسترد کند.
«شیلا»، معتمد سابق «پاگوان رانجیش»،
به اتهام کلاهبرداری و تلاش برای قتل در ایالت اورگن روبه رو شده است.
او روش خودشو داشت و حتی نمیتونست قبول کنه کسی جلوی راهش قرار بگیره.
الان پلیس میدونه «شیلا» در حال حاضر کجاست؟
به ما گفتن او جایی بیرون زوریخ در یه جنگلی زندگی میکنه.
هر ملکهای یه گیوتین داره.
بدون گیوتین، نمیتونی تاج روی سرت بگذاری.
و این سرنوشت من بود.
ولی چرا کسی باید یه نفرو بذاره زیر گیوتین؟
بخاطر قدرتهاشون.
میخواند قدرتهاشون رو نابود کنند.
و با وجود گیوتین، اونها هنوز منو نکشتند.
اونها روح من رو هنوز نکشتند.
مهم نیست کجا برم، همیشه یه تاج خواهم داشت...
درحالی که از زیر گیوتین بودن ترسی ندارم.
من رو متهم به جرائم شنیع از پولشویی کردند.
البته، به تمام اونها مبادرت شد.
به طور عادی در کاری که میکنم موفق هستم.
این یه شوخیه.
دنیا من و شخصیت من رو
خیلی اوقات به قتل رسوند.
من چیزی برای از دست دادن ندارم.
چی دارم از دست بدم؟
اولین ملاقاتم با «پاگوان»...
من یه دختر جوان 16 ساله بودم.
به پدرهای ما گفته بودن که قراره با «پاگوان» ملاقات کنیم.
اون گفت اگر این مرد عمر طولانی داشته باشه، بودای دوم خواهد بود.
اون روی زبونش «ساراسواتی» داشت.
الهه دانش بر روی زبانش.
و ما وارد آپارتمانش شدیم.
من اون عقب به دیوار کنار پدرم نشستم.
اتاق حال یه نسیم زیبای صبحهای دسامبر داشت.
تمام دیوارها با صدها کتاب پوشانده شده بود.
و...
من «پاگوان» رو دیدم و اون پایان من بود.
«پاگوان» اینطوری از پشت اومد
با شال سفیدش
و یه لنگ و هیچی زیرش نداشت.
با موهای سینه زیباش.
و بعد، تنها چیزی که فهمیدم
اشک از گونه من روانه شده بود.
من خنده و آغوش بازش رو دیدم.
و همینطوری رفتم در آغوشش.
و تمام سرم ذوب شد.
در این لحظه بود...
اگر مرگ سراغم میومد...
من میپذیرفتم.
زندگی من کامل شده بود به اهداف زندگیم رسیده بودم.
من و «راجر» در 1966 ازدواج کردیم.
و در اون روزها، جایی که در استرالیای غربی زندگی میکردیم،
خیلی عادی بود که ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدی.
دو سال بعد از ازدواجمون، پسرمون «پیتر» دنیا اومد.
اما رؤیایی که توش زندگی میکردیم...
آدمای جوان همو میدیدین، عاشق میشدن،
ازدواج میکردن، بچه دار میشدن،
شاد خوشحال زندگی میکردن.
اونطور که من فکر میکنم نیست.
این فرق میکنه.
و من بیمیل و عصبانی بودم.
من و «راجر» تو زندگیمون مشکلات جدی داشتیم.
من همیشه تو خودم بودم و چیزی بروز نمیدادم،
و بعد یهو منفجر شدم...
فقط به خودم گفتم. "دیگه نمیخوام بیام همچین جایی.
دوست ندارم، باید یه کاری بکن."
یه همسایه جوان،
درمورد یه روان شناس در اداره بهداشت همگانی بهم گفته بود.
و «راجر» با من اومد.
خیلی خیلی عصبی بودم،
و این مرد از یه ساختمون کوچیک اومد بیرون و اومد طرف ما.
حتی نفهمیدم اون یه ردای بلند نارنجی پوشیده بود...
و یه گردنبند دانه تسبیح دور گردنش... اصلاً توجه نکردم.
میگفت "میخوایم اینجا یه مرکز مدیتیشن درست کنیم.
الان خیلی کوچیکه، تازه شروع کاره.
و میخوایم مدیتیشین کنیم."
من گفتم "مدیتیشن"؟ این چیه؟"
به یه ساختمون کوچیک اونجا دعوت شده بودیم.
چندین نفر اونجا بودن که لباسهای نارنجی تنشون بود.
و تصاویر خیلی بزرگی از «پاگوان» اونجا بود.
چشمان بشدت درخشان...
مثل، چشمههای عمیق.
روان شناسه، به من و «راجر» یه روبند داد تا چیزی رو نبینیم.
مدیتیشن پویا تلفیقی از هندوئیسم و روان درمانی هست.
اون بهمون گفت خیلی سریع و خشن
از دماغ نفس بکشیم
برای بخش اول موسیقی.
تنفس شدید و هایپرونتیلیشن
برای تحریک نیروی شیطانی به اسم کوندالینی طراحی شده.
در بخش دوم، بهمون گفت خودمونُ رها کنیم.
هرطور دوست داریم جیغ و داد بزنیم.
هرچی به ذهنمون رسید، فقط خالی کنیم.
و بعد بخش سوم،
دستامونُ بالا میبردیم و بالا و پایین میپریدیم.
و هربار که میپریدی میگفتی هوو هوو!
و بعد بخش چهارم... بخش ساکتش بود.
فقط خیلی ساکت و بیحرکت میشدی.
No comments yet. Be the first to leave one.