The first 200 lines.
احساسش میکنی جو؟
چی رو؟
.اونو
مثل اینکه وقتی اون وسیله ها .در حال نزدیک شدن به همدیگه هستن
اون احساس
.یه جورایی قلقلکت میده
.الان یه مدتیه اون احساس رو دارم
.فکر کردم فقط حالتِ عصبیه .این مسافرخونه ست
تمام اون وسیله ها ،اون کلید، اون اتاق، همه چی
.همشون از اینجا اومدن
میدونستی این تموم این مدت اینجا بود؟
.این یه جای بده
دیگه من چی نمیدونم؟
اون اتفاق 4 میِ 1961 .افتاد
.ساعتِ 1:20 دقیقه ی بعد از ظهر
اتفاق؟ .هر چی که این وسایل رو بوجود آورد
.میبینی اون وسایل میخوان که دوباره با هم جمع بشن
فکر میکنی آشنا شدن ما با هم اتفاقی بوده؟
فکر میکنی پیدا کردن اون عکس ها اتفاقی بوده؟
من ممکنه راه رو نشونت داده باشم
.ولی، آم، وسیله ها تو رو آوردن اینجا
قسمت چهارم : جعبه
اتاقِ شماره 10 کجاست؟ .اتاقِ شماره 10 وجود نداره
.هیچ وقت وجود نداشت
لااقل بعد از 4 میِ .سال 1961 وجود نداشت
میدونی اون چیه؟
.نقشه ی وسیله ها .یکی قبلاً دیدم
!تو بهش گفتی
.مارتین روبر .بله
تو به یکی بودن خدا اعتقاد داری؟
به راستی اعتقاد داری؟
به گروهِ فرمان؟
به مذهبِ جدید؟
.بله
زندگیِ قبلیت رو فراموش میکنی؟
خودت رو در اختیارِ گروهِ فرمان قرار میدی؟
.بله
.پس دعا کن
.برای این وسیله ها دعا کن
این چیه؟
...این تکه ای از خداست
.درست مثل بقیه ی وسیله ها
.و ازت میخوام براش دعا کنی
اگه تمام وسیله ها رو دوباره جمع کنیم
.میتونیم فکرِ خدا رو بفهمیم
میتونیم برای اولین با در تاریخِ بشریت
.با خدا ارتباط برقرار کنیم
به اون اعتقاد داری مارتین؟ .بله. بله اعتقاد دارم
پس چشمانت رو باز کن .و فرمان رو بپذیر
.احمق
.گستاخ
تو الان زنده ای چونکه .من یه دفعه ازت خوشم اومد
.ولی یاد میگیری مارتین
.بخاطر این بخشش ازم ممنون باش
.ممنونم
کلید اتاقِ مسافرخونه
الان مهم ترین وسیله برای .گروهِ فرمانه
مارگارت ازت میخوام که به همراهِ تیمت جو میلر رو پیدا کنی
.و کلید رو بگیری
نمیخوایم یه گندِ دیگه .مثل اونی که تو میشیگان بالا اومد، اتفاق بیفته
گروهِ رِی کوری توی نیویورک
و گروهِ پارچ مَن توی کِلیولَند
.اگه لازم بود برای پشتیبانی اقدام میکنن
من میدونم دکتر روبر جو میلر رو شخصاً میشناسه
.به همین خاطره که این کار بعهده ی توئه
من فکر نمیکنم دکتر روبر در وضعیتی باشه که بتونه به ما کمک کنه
.با توجه به درگیریِ ایشون با جو میلر
.دقیقاً به همین خاطره که میلر با من حرف میزنه
.اون میخواد منو بُکُشه
.چیزی بنامِ روح وجود نداره
.خیلی خب. الان ازت میپرسم قسم میخوری که اونو ندیدی؟
.ندیدمش
من به روح اعتقاد ندارم، خیلی خب؟
.آره، منم ندارم
منظورم اینه که به بلیط های جادویی اتوبوس آره ولی به روح نه
ببین، من بلیط اتوبوس رو دیدم، خیلی خب؟
.با چشمای خودم دیدمش .خب من دیدمش
و میدونی که اون هر چی که بود .اونجا بود
.بیا
.اینجا رو چسب بزن
آماده ای؟ .بزن بریم
.احساس حماقت میکنم تو چی؟
.فقط چند ثانیه دندون رو جیگر بذار
.عالیه .اون دوربین شکسته
میدونی شاید بتونم .یه نگاهی بهش بدازم و درستش کنم
.کلید سالمه
.بله ،میلر
.جو، روبر هستم
.باید درباره ی دخترت حرف بزنیم
چی میخوای روبر؟
.میخوام کمکت کنم دخترت رو برگردونی
جدی؟
فکری نداری که چطوری لو رو برگردونیم؟
.من عضوِ یه گروه شدم جو .یه فرقه
.بهشون میگن گروهِ فرمان برای اتحاد
.اونا به اون وسیله ها اعتقاد دارن .اونا میخوان ازشون استفاده کنن
تو میدونی اون وسیله ها چقدر پرقدرت هستن؟
گروهِ فرمان فکر میکنه اگه اون وسیله ها رو کنار هم جمع کنن
.میتونن با خدا حرف بزنن
.این دیوونگیه
.با من بیا به گروهِ فرمان
.کلید رو بده به ما
اگه کسی بتونه آنا رو برگردونه .ما با هم میتونیم اون کار رو بکنیم
یه روزی روبر، خطری که .بهت داره نزدیک میشه رو میفهمی
.یه روز بهم نیاز پیدا میکنی جو
.تقریباً اینو درستش کردم
میتونیم شیرینی با طرح حیوونا درست کنیم؟
شیرینی با طرح کدوم حیوون میخوای؟
.فیل
خیلی خب، راستش من نمیدونم چطوری فیل درست کنم
ولی موش چطوره؟
.فیل
.خیلی خب...خیلی خب...خیلی خب .درست شد
.خیلی خب. صبر کن، صبر کن، صبر کن .برگرد عقب
.خیلی خب، بزن رو دورِ کند
.وای
.اون داره متلاشی میشه
میبینی اون کلید اونو برای چند ثانیه برمیگردونه
.به زمان و مکانِ حالِ ما
وقتی تو زمانِ ما نیست براش چطوری میگذره؟
.نمیدونم
.ولی شاید آنا هم تو یه همچین زمانی گیر افتاده
.باید بفهمیم اون کیه
مطمئنی داری کجا میری؟ .بله
چقدر مونده؟
.نمیدونم .زیاد نمونده
.بنظر یه راهِ میون بُر نمیرسه
.خواهشاً الان با من جر و بحث نکن
هی، اسم اینجا چیه؟ .یادم نمیاد
.کسی دیگه اونجا نمیره
چرا؟
میدونی بعضی سؤالا بعد از .یه مدتی خسته کننده میشن
من اسم اینجا رو نمیدونم، خیلی خب؟ .مهم نیست
...وقتی که خیلی وقت پیش بود من نمیدونم
.شما از مرز من رد شدید .ببخشید
.ببینید، ما نمیدونستیم کسی اینجا زندگی میکنه .فقط داشتیم میرفتیم شهر
.دیگه شهری در کار نیست
.دوستانه بود
.به همین خاطره دوست ندارم بیام اینجا
.زود باش !زود باش
.فقط آروم باش
بقیه کجان؟ .سؤال خوبیه
.یه پیشنهاد بده نظرت چیه؟
به خودت افتخار میکنی؟
مشکل چیه؟
.من چند باری اینجا بودم
.از اون تو خوشم نمیاد
فقط یه ذره بیشتر با من میمونی، خیلی خب؟
.ناهار برات میخرم
.ایستگاهِ اتوبوس از اون طرفه
.من دنبالِ ایستگاهِ اتوبوس نیستم
.گرسنمه .میخوام غذا بخورم
.بذار بگم .از غذای مخصوصتون میخوام
.بوقلمون با سیب زمینیِ لِه شده
.خوبه .پایِ سیب هم بیارید
.قهوه هم بیارید .منم از همونا 2 تا میخورم
دو تا؟ .آره، 2 تا
میبینی چرا از اینجا خوشم نمیاد؟
راحت باش، خیلی خب؟
چیز دیگه ای میل دارید؟
.آره، میخوام درباره ی اون مسافرخونه بدونم
چی شده؟ نمیتونم یه سؤالِ ساده بپرسم؟
تو اون مسافرخونه چه اتفاقی افتاد؟
.مسافرخونه طلسم شده ست
منظورت از طلسم شده چیه؟
یه سری آدم از ناکجا آباد از بالای اون
...تپه ها میان و اینکه فکر میکنن توی
.جهنم هستن
.تقریباً به سختی اتفاق می افتاد
.حالا همیشه اتفاق میفته
خیلی خب، اون زنِ توی مسافرخونه چی؟
اون زن؟
اون روح؟
کی اونو دیده؟
هیچ کس، هان؟
.بقیه اش رو روی میز میخورم
میدونم توهّم نزدم .و احساس میکنم که دارم از دست میدمش
داری از دست میدیش؟ این آدما رو میبینی؟
.اونا یه مایل و نیم از اون مسافرخونه فاصله دارن
اونا تقریباً نصفه دیوونه میشن .و حتی نمیدونن چرا
...بیشتر آدما یه مدتی قبل از اینجا رفتن ولی
...خیلی هاشون هیچ وقت نفهمیدن چیه؟
.اون همون روحیه که ما دنبالشیم
.سلام
میخوای بیای تو؟
.اوه، فکر نمیکنم
بهتری؟ .خیلی
.میخوام ازت یه سؤال بپرسم
اونو میشناسی؟
.نه
اون کیه؟
.این یه زنه که من توی مسافرخونه دیدمش
.مسافرخونه ی واقعی توی اتاق شماره ی 9
چی شده؟
.جو بر نگرد اونجا
تو درباره ش میدونستی؟ .تو نمیفهمیدی
چی رو نمیفهمیدم جنیفر؟
اون همونیه که توی تیمارستان بود، درسته؟
.اون برادرمه
.درو
No comments yet. Be the first to leave one.