The first 171 lines.
...تا وقتی هنوز زندهای
اطلاعات ویروسی که .وارد بدن اون دختر کردی رو برمیدارم
...که اینطور... اون دختر
.فعلاً قدرت کافی برای انتقالش رو ندارم
مجبورم با اویهارو تماس بگیرم .تا ترتیب انتقالش رو بده
...یعنی میساکا سان در چه حاله
!بیخیال شو
سوگیتا! هنوز میتونی حرکت کنی؟
.مشکلی نیست
یه کم دل و جرأت به خرج بدم ...میتونم جلوی خونریزی رو بگیرم
.استخونهام هم میتونم جوش بدم
...فعلاً منو بیخیال
الان میخواستی بهش حمله کنی، ها؟
از چند دقیقه پیش .یه جورایی وضعیتشش تغییر کرده
شاید دختری که ...از توی سرم باهام حرف میزد
.موفق شده کارش رو انجام بده
جدی میگی؟ .من که اصلاً نمیتونم تشخیص بدم
ولی، به نظر میاد .نمیتونه قدرتش رو کنترل کنه
...برای همین
...نمیدونم دست راستت چطور کار میکنه
ولی چیزی که جلومونه .از قبلش خیلی خطرناکتر شده
قبلی یه جورایی شبیه ...یه تودۀ فشرده از انرژی بود
ولی این یکی انگار .از یه دنیای دیگه اومده اینجا
.به عبارتی، اصلاً نمیتونم درکش کنم
!بسپارش به من
شاید از طریق یه انفجار قوی با بدنم .بتونم یه جورایی جلوش رو بگیرم
.نه
،همونطور که قبلاً گفتم .اون یکی از آشناهامه
.دوست دارم خودم کمکش کنم
...میدونم، ولی
،ممکنه همونطور که میگی ...من یه آدم ضعیف باشم
یا حتی توی این موقعیت جوگیر شده باشم ...و ندونم دارم چیکار میکنم
...ولی خب، میدونی
مجبورم ضعفهام رو .با کمی دل و جرأت، جبران کنم
مگه نه؟
.پسر، واقعاً که آدم جالبی هستی
...حالا که خودت میخوای
!برو درب و داغونش کن
!مسیر؟
!برو
...آروم بگیر و
!بشین سر جات
این دیگه چیه؟ !این توانایی من نیست
...این حتماً
!اوضاع خرابه
،اگه این رها بشه !کل شهر آکادمی نابود میشه
!اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیوفته
...اگه به اندازۀ بدنم بتونم فشردهش کنم
،میتونم بعد از منفجر شدنش ...یه جوری جلوش رو
اون!؟ نکنه میخواد جلوی اینو بگیره؟
!صبر کن !این دیگه یه توانایی نیست
این یه نیرو برای از بین بردن ...شرارتهای شهر آکادمیه
!که توسط ذهن من ساخته شده
...پس خودم یه کاریش
!نــــــه
منم میدونم توی شهر آکادمی .اتفاقات ناخوشایند زیادی میوفته
میدونم بعضی افراد کله گنده ...که دستمون بهشون نمیرسه
دارن این اتفاقات رو .از پشت صحنه برنامهریزی میکنن
...ولی میدونی
حتی اگه بخوای اونا رو ...با زور از صحنه به در کنی
...حتی اگه موفقم بشی
میدونم اون دنیای ایدئالی که میخوای رو .نمیتونی بدست بیاری
...خودتم میدونی که غیر از من
افراد دیگهای هم هستن که حاضرن بهت کمک کنن، مگه نه؟
کافیه همراه اونا، آروم آروم .بدیها رو تغییر بدی
.البته که منم کمکت میکنم
!اِه! وایسا! دستت! بیمارستان
ها؟ چی شد؟
ها!؟
.داره خوب کار میکنه
بدنت چرا این شکلیه!؟
.منم نمیدونم
،پسر، چیز جالبی نشونم دادی !فکرشم نمیکردم اژدها ازش بزنه بیرون
!خوب دل و جرأتی داری
.دوست دارم بازم ببینمت
...ولی خودمونیم، ها
اون دیگه چه جور فلزیه؟
از همون اول اونجا بودن؟
پس... الان دیگه حالش خوبه؟
.آره، بگی نگی
...کمی بعد از انتقالش به اینجا
اطلاعات مربوط به ویروسی که .وارد بدنش شده بود، به اینجا ارسال شد
با کمک اون اطلاعات .تونستم واکسنش رو بسازم
البته تا بهبودی کامل ...چند روزی زمان میبره
.ولی به زودی مثل قبلش سرحال میشه
.خدا رو شکر
...میگم
میدونم امروز یکی از دوستام .از مدرسۀ توکیوادای رو به اینجا آوردن
بله؟
!میساکا سان
آخیش، پس حال خواهرت خوبه، ها؟
.از شنیدنش خیلی خوشحال شدم
مشکلی پیش اومده؟
!معذرت میخوام
ها؟
،تو رو درگیر ماجرا کردم ...حتی باعث شدم اینجوری آسیب ببینی
...میدونم یه عذرخوای ساده کافی نیست
!نـ...نه! این منم که باید عذرخواهی کنم
با اینکه گفتم خواهرت رو برمیگردونم .ولی آخرش کارم به اینجا کشید
.واقعاً شرمنده ـم
...ولی
.ممکن بود اتفاق بدتری برات بیوفته
.درست میگی
...هرچند
...حتی اگه اینجوری هم میشد، من
!از کارایی که کردم هیچ پشیمونیای ندارم
...کونگو سان
...من هنوز آدم بیتجربهای هستم
ولی نه اونقدر که به خاطر .خودخواهی یکی دیگه از جونم مایه بذارم
چون خودم میخواستم ...تو رو از درد و رنج خلاص کنم
.بهت کمک کردم
شنیدی میگن درخت آلو مسیر خودشون رو میسازن"؟"
ها؟
...درخت آلو و هلو حرفی نمیزنند"
".ولی مسیرها خودبهخود در زیر آنها شکل میگیرند
...انسانهای با فضیلت خیلی حرف نمیزنن
ولی مردم عادی اطراف اونا جمع میشن .و راه اونا رو دنبال میکنن
.معنیش این میشه
نمیتونم بگم ...معنای واقعی این جمله رو فهمیدم
...ولی با دیدن رفتار و شخصیت تو
حس میکنم آدمی شدم .که بیشتر به بقیه اهمیت میده
.من همچین آدم بزرگی که میگی نیستم
.اینو دیگه اطرافیانت باید تشخیص بدن
اتفاقاً اگه سعی میکردی ...خودت رو بزرگ جلوه بدی
تا اطرافیانت تو رو اینجوری نببینن .هیچکدوم از کارات فایدهای نداشتن
آخه من تمام این مدت ...تنهایی داشتم این کار تکرار میکردم، پس
!اصلاً اینطور نیست
کونگو سان، تو از نظر من ...مثل وانایی سان و آواتسوکی سان
...چطور بگم
وانایی سان و آواتسوکی سان؟
چرا الان اسم اون دو نفر رو آوردی وسط؟
...خب میدونی، کسی که تو رو نجات داد
...که اینطور
پس اون دو نفر همچین کاری کردن؟
حالا باید چیکار کنم، میساکا سان؟
الان باید به خاطر درگیر کردن اون دونفر ...خیلی ناراحت باشم
...ولی من
!نمیتونم جلوی خوشحالیم رو بگیرم
.معذرت میخوام
.وقت ملاقات داره تمام میشه
.آه... چشم
.فردا بازم بهت سر میزنم، کونگو سان
.ممنون
!میساکا سان
...من
واقعاً خوشحالم .که از دانشآموزای توکیوادای هستم
.منم
میساکا سان، دوست داری امشبم آتیش بازی رو از اون محل ببینیم؟
،اویهارو و شیرایی سانم میان !پس تو هم بیا
.اون دختره از دادرسی نیستش
دست بند؟
...اینو که با قدرتم راحت میتونم
.دیگه مهم نیست
اینکه هنوز نمردم .یعنی نقشه با شکست مواجه شده
برام مهم نیست اگه اینجا .خوراک موشها بشم
شوکوهو میساکی؟
!میساکا سان
!اینجا! اینجـــا
!اونه ساما
!خسته نباشی
!اینجا رو ببین، میساکا سان
...اویهارو بازم یه چیز عجق وجق
،مونجای توتفرنگی !هیچم عجق وجق نیست
!حداقل میتونی بهش بگی یه چیز خاص
.هر دوتاش که یکی بودن
ها؟
اویهارو، تو هرچی که توش توتفرنگی باشه رو میخوری، ها؟
!نخیرم
.ممنون، بچهها
چیزی گفتی؟
.نه
No comments yet. Be the first to leave one.