The first 200 lines.
...آن چه در "خاطرات خون آشام" ديديد
.نمي تونم. نمي تونم .نمي تونم
.خاموشش کن
.اون بدون انسانيتش بي رحمه، ديمن
...وقتي سايلاس توسّط جادوگر کاتسيا دفن شد
.اونو با يه دارو دفن کرد
اون مي دونست که سايلاس مي خواد بميره .و دوباره به عشق حقيقيش بپيونده
...باني همون کسيه که مي تونه
.پرده ي بين اين طرف و اون طرف رو برداره
...شما دارين سد رو براي
.هر موجود ماوراءالطبيعه که تا به حال مرده، باز مي کنيد
.سايلاس، چهره ي واقعيتو بهم نشون بده
...الان چرا بايد اين کارو بکنم
.وقتي مي تونم شکل هر کسي باشم که دلم مي خواد تو ببيني
خب حالا ما بايد چيکار کنيم؟
.حبسش کنيم و زندگيشو جهنّم کنيم
شما پسرا مي خواين بازي کنيد؟
.بياين ببينيم کي اول شکست مي خوره
.الينا، تو هم اينجايي .من قراره توي جشن فارغ التحصيلي سخنراني بکنم
.مي توني کمکم کني متنمو بنويسم
.بيخيال- اه، يعني چي؟-
.ما داريم امسال فارغ التحصيل ميشيم .ديگه تموم شد
...ما بايد تک تک لحظه ها رو مزّه مزّه کنيم قبل از اين که
.وايسا. يه چيزي درست نيست .من نمي خوام اينجا باشم
تو چت شده؟
دلت نمي خواد با دوستات باشي؟
.مهموني هاي فارغ التحصيلي، کلاه، شنل .خودت که مي دوني اين چرت و پرتا رو
اين چيه؟
ما واقعاً اينجا نيستيم، نه؟
.ما توي ذهن من هستيم- .آروم باش-
...من فقط مي خوام همه ي اون چيزايي رو بهت نشون بدم
...که تو از زماني که
،يه تيکّه از حافظه تو پاک کرديم .از دستشون دادي
...آخرين چيزي که يادم مياد
بذار حدس بزنم. جشن؟ ،لباس خوشگل
،موهاي زيبا .اين که سعي کردي باني رو بکشي
.خدا رحم کرد که من اونجا بودم تا مواظبت باشم
.شما ها منو گرسنگي داديد، تو و استيفن- .آره، خوب-
.ما بايد تو رو ضعيف نگه مي داشتيم که من بتونم بيارمت اينجا
،ببين، من فکر کردم اينجوري جواب ميده ...اگر من بتونم تو رو تحت تأثير خاطراتت قرار بدم
.اون وقت تو نصف مسير برگردوندن انسانيتت رو طي کردي
.اين جواب نميده، ديمن
...خب، راه هاي ديگه اي هم براي
.تحريک کردن يه واکنش احساسي وجود داره
هنوز اونو تو گاوصندوق زنداني کردي؟
.يک ساعته که توي ذهن اوني
چي شد؟ هنوز هيچي؟
اوضاعت اون تو چطورياس؟
.بيا
شخصيت گذشته ي تو آماده شده که برگرده؟
.برو به جهنّم
.باشه .برگردين داخل
،ما مي تونيم اين کارو با از راه ملايمت انجام بديم ،مي تونيمم از اون يکي راه انجامش بديم
،امّا از هر راهي که باشه ...ما دست بر نمي داريم
.تا زماني که تو کليد انسانيتت رو دوباره روشن کني
.پس بهت اجازه ميدم روش فکر کني
.و چند ساعت ديگه يا چند سال ديگه برمي گردم سراغت
.چون تنها چيزي که زياد داريم، زمانه
اون کجاست؟ .من مي خوام ببينمش
.ما اجازه نميديم کسي اونو ببينه .تمام فايده ـش به همينه
.انزوا ختم ميشه به بدبختي، به احساس
.اون چندين روزه که اينجاست اصلاً پيشرفتي نکرده؟
.ببين، اون خودش نمي خواد کارولاين ، هنوز نخواسته. خب؟
.اون داغونه ،برادرشو از دست داده
.به دوستاش حمله کرده .يه زن بي گناه رو کشته
.تو گفتي که مي دوني چطوري کمکش کني
.آره، گفتم. داريم همين کارو مي کنيم- چطوري؟ با شکنجه دادنش؟-
.اين شکنجه نيست .مداخله ست
...تنها شانس ما با اون اينه که
،تحريکش کنيم .که يه جوري برانگيخته ـش کنيم
.با ترس، خشم، دلسوزي واسه خودش، يا هرچيزي
.بذار من باهاش صحبت کنم
.قبل از هرگونه مداخله ي بيشتر
.اگر ضعيفه پس نمي تونه به من آسيبي برسونه
.خواهش مي کنم فقط بذارين امتحان کنم
.موفق باشي
.يه چيزي واست آوردم
.توش شاهپسند نداره، قسم مي خورم
من فکر کردم که يذره خون مي تونه . کمکت کنه که درست فکر کني
.محض اطّلاعت، من با کاري که اونا مي کنن موافق نيستم
...منظورم اينه که، موافقم که تو بايد انسانيتت رو دوباره به دست بياري
...امّا فکر نمي کنم که عذاب دادن تو
.راه انجام اين کار باشه
.اين تو نيستي
چي باعث شده فکر کني خيلي خوب مي دوني که من کيم؟
.چون ما از عهد بوق با هم دوست بوديم
.من خواستم تو رو بکشم، کارولاين
.من ديگه از اون مدلاي "بهترين دوست تا ابد" نيستم
.بايد فراموشش کني
.من از تو نااميد نميشم
...تا حالا به ذهنت خطور کرده که دليل اين که
...جفت دوست پسرات از شهر در رفتن
اين رفتار کسل کننده و نچسبته؟
،منظورم اينه که مي دونم تايلر گفت که از ترس جونش فرار کرده
.امّا شايد از دست تو در رفته
...و کلاوس ...منظورم اينه که
.کاملاً واضحه دليلش
.هيچ کس يه آدم نيش و کنايه زن رو دوست نداره
.البتّه من قضاوت نمي کنما
. شايدم چيز خوبي باشه که آدم يه پوسته ي عالي ظاهري داشته باشه که آدم بد درونشو بپوشونه
.تو درد مي کشي .مي خواي سر يکي خالي کني
.من مي فهمم. امّا تو نمي توني تا ابد اينجوري باقي بموني
ما ديگه چيزي نمونده تا فارغ التحصيل بشيم . و زندگي هاي جديدي رو شروع کنيم
...و تو لايق
واقعاً داري درباره ي فارغ التحصيلي از دبيرستان حرف مي زني؟
...کارولاين، تا حالا دقّت کردي که توي اون کلاه و شنل
چقدر رقّت انگيز ميشي؟ ...در حالي که تظاهر مي کني يه انساني
.و مادرت داره لبخنداي مصنوعي ميزنه
،و فقط داره لحظه شماري مي کنه که تو شهرو ترک کني
...که ديگه واسش آينه ي دقّ متحرک نباشي
...که مرتّب بهش يادآوري کني که دخترش
يه هيولاي خونخوار غير قابل کنترل نفرت انگيزه؟
...خيلي بد شد که استيفن جلوي منو گرفت
،وقتي خواستم تو رو از اين بدبختي خلاصت کنم
.امّا، هي، شانساي بعدي هم وجود داره
الينا؟
.هر کاري لازمه انجام بدين
.من ميرم طبقه ي بالا
کنجکاو بودم بدونم که بالاخره سلام مي کني . يا هي مي خواي منو نديده بگيري
.داشتم کار مي کردم
.مي بينم که به مسئولاي بار دوباره نفوذ ذهني کردي
.دارم جشن مي گيرم
.برادرام و من بالاخره جدا شديم
...الايژا و نيک رفتن به "نيو اورلانز" که
.خدا مي دونه دنبال چي بگردن و منم بالاخره آزاد شدم
.آره. شنيده بودم
اينم شنيده بودي که من دارو رو به سايلاس باختم؟
،من تا اين حد به زندگي اي که هميشه مي خواستم نزديک بودم
.و بعد، بوووم، به يه چشم به هم زدن نقش بر آب شد
.متأسّفم. مي دونم که چقدر اونو مي خواستي
.بيخيال. من که مي دونم نقشه کشيده بودي براي الينا بدزديش
من هيچ وقت شانسي نداشتم، نه؟- .من اونو از ته دلم گفتم-
...امّا اگر مي خواي واسه خودت دلسوزي کني
.ادامه بده
چرا نمي موني يه نوشيدني بخوري؟- .نمي تونم-
.بايد برم به ديدن کارولاين
...اونا هنوز الينا رو توي کاخ سالواتوره
گير انداختن؟
.اتّفاقاً من اينجوري داشت ازش خوشم ميومد
...خيلي غم انگيزه که اونا دارن اين قدر مزبوحانه
.تلاش مي کنن يه چيزي رو درست کنن که اصلاً خراب نيست
،الينا دوست من بود
.خيلي قبل از اين که تبديل بشه به همدست بدجنس تو
...پس اگر ناراحتي که دارو رو از دست دادي
،و برادران پيچوندنت چرا هنوز توي ميستيک فالز موندي؟
،بعضي از ما اين حق انتخابو نداريم که بتونيم بريم
بعضي از ما شکست خورده ايم ...و توي تموم کلاسا هم مردود شديم
.و اينجا گير افتاديم
پس چرا آزادي ـتو بر نمي داري و گورتو از اين شهر گم نمي کني؟
.من بودم مي کردم
باني، تو کجايي؟
.من واست 90 ميليون پيغام گذاشتم
.فرانسه مي خونم
هنوز هم امتحاناي پايان ترم هستا، يادت رفته؟
.اوه، يادم ننداز. ببين
...اين قضيه ي الينا داره خيلي بي رحمانه ميشه
و مي دونم که اون در حال حاضر ... شخص مورد علاقه ي تو نيست
.امّا واقعاً مي تونم از کمکت اينجا استفاده کنم
براي چي؟ روحيه دادن يا اين که بتوني مرتّب منو چک کني؟
...روحيه دادن و شايد يه کوچولو هم چک کردن
...که مطمئن بشم سايلاس ديگه
.از اون بازياي ذهني آزاردهنده باهات نمي کنه
من خوبم، باشه؟
.سايلاس ديگه منو کنترل نمي کنه
.و فکر کنم دعوتتو رد کنم
.الينا سعي کرد منو بکشه
.من هنوز آمادگي فراموش کردن و بخشش رو ندارم
بعداً بهت زنگ مي زنم، باشه؟
.بايد برم
دروغگويي، نقشه ريختن و قرار ملاقات مخفيانه با بنده؟
.خيلي تو مايه هاي باني بنت نيست اين کارا
.خصوصاٌ وقتي که الينا به جادوگر مورد علاقه ـش نياز داره
.اين هيچ ربطي به اونا نداره .اين مسئله بين من و تو ـه
...خيلي خب. شانست گفته و
.من يکم وقت زيادي دارم
.تو گفتي پيشنهادي داري که نمي تونم رد کنم
.خب، سراپا گوشم
چي تو سرته؟
.خوبه .بيداري
.ما فکر کرديم که يکم نور خورشيد واست خوبه
دنبال اين مي گردي؟
.تو که قوانينو مي دوني
.دختراي بد جواهرات خوب گيرشون نمياد
.تو حلقه ي منو برداشتي .من داغونم
.و حوصله مم سر رفته
ميشه به کنج عزلتم برگردم؟
.نه. من از ديدنت روي صندلي داغ يه جورايي خوشم مياد
.هر موقع آماده بودي، داداش
بايد بترسم؟
.خواهي ترسيد
.و وقتي ترسيدي، روي اون ترس تمرکز کن
.اين کليد برگردوندن انسانيتته
.تو منو نمي سوزوني
اينجوري فکر نمي کني؟- .نه-
،و حتّي اگر شماها موفق بشين انسانيت منو برگردونين
.من همه ي اينا يادم مي مونه
.و از جفتتون به خاطر اين کارا متنفّر ميشم
.ارزش ريسک کردنو داره
احساس بهتري داري، نه؟
هيچ گونه حسّ قدرشناسي يا هر احساس انساني چي؟
No comments yet. Be the first to leave one.