The first 165 lines.
AnimWorld ارائه ای از تیم ترجمه
...عزیزم
نمیخوای با هم بمیریم؟...
لبخند شیطانیت واسه فراگیر شدن تو فضای فضای مناسبه.
واقعاً میگی؟
تو چطور سایتی فراگیر بشه؟!
بهنظرت یه عالمه لایک میگیرم؟
آره بابا، صد در صد.
وای خدا، یعنی میگیرم؟
حداقل بهنظر میاد بهشون داره کلی خوش میگذره.
هوا چقدر تازهست!
خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتیم بریم کمپینگ!
کمپینگ : منظور همون اردو زدن تو طبیعته.
اواسط اپریل تو یه روز یکشنبه، همزمان با شروع افتادن شکوفههای گیلاس از درختها،
و منی که هنوز در تلاشم تا ماجرای انجمن رو فراموش کنم،
ایکو و یایویی-چان من رو دعوت کردن تا بریم کمپینگ.
ممنون، کی-کون.
این گردش، یه بخشیش بهخاطر یایویی-چان هم بود.
جدی؟
فکر کنم از اونجایی که با من داره زندگی میکنه، براش سخته ازم بخواد تا اون رو اینور و اونور ببرم.
و منم همیشه سر اینکه باهاش تنها برم دودلام، واسه همین وقتی یه مرد بزرگ و قویای مثل تو باهامون باشه، خیالم راحته.
ایکو...
خیلی خب پس، مطمئن میشم بهشون خوش میگذره!
میگم، ایکو، نگران نیستی از اینکه یه پسر، شب باهامون باشه؟
نه اصلاً، کی-کون باکرهِ ما بیعرضهتر از اونیِ که رومون حرکت عجیبغریبی بزنه!
حق با توــه، حرفی نمیمونه پس.
یعنی چـــــــــــــــی!
ما میریم بساط شام رو آماده کنیم!
نباید دیگه مشکلی داشته باشه.
یایویی-چان، بیا بریم شاممون رو بگیریم!
بگیریم؟
درست شنیدی!
ماهی رو بگیر،
بپزش،
بزن تو رگ!
برنامه اینه!
خب پس. بیا یه سطل رو پر از ماهی کنیم و بعدش حسابی ایکو رو تحت تاثیر قرار بدیم.
به این میگن روحیهی کاری، یایویی-چان!
عالی شد...
کیتارو.
هنوز تصمیمی نگرفتی؟
معذرت میخوام. هنوز دارم راجع بهش فکر میکنم.
راجع به چی مرددی؟
همش سعی میکنم تصور کنم اینکه بریم بیرون و شبح بگیریم، چطوری میتونه باشه،
ولی...
یهچیزی همش باعث وحشتم میشه.
اگه دوباره نفرین بشم و تو هم صدمه ببینی چی؟ صرفاً فکر کردن بهش من رو تا سرحد مرگ میترسونه.
اون هم وقتی میدونم آیندهی درازی درپیش داری.
من یه آدم بالغم. باید جلوت رو از انجام دادن کاری که زندگیت رو بهخطر میاندازه بگیرم.
کیتارو، بیا ببینیم کی میتونه بیشتر ماهی قزل آلا بگیره.
اگه من بردم، دیگه نیازی نیست نگران ماموریتم باشی!
این منم که تصمیم میگیرم چطوری زندگیم رو بگذرونم یا نابودش کنم.
متوجه شدم. پایهام پس!
باشه.
خیلی خب، برو که رفتیم!
بازی شروع شده!
هوی، بچهها!
بفرمایین!
یایویی-چان رو بردم که بخوابه.
خوبه.
امروز خیلی بهمون خوش گذشت، مگه نه؟
اوهوم.
ایکو...
اگه بتونی، از شر نفرین خلاص میشی، درسته؟
چیشده که همچین سوالی میپرسی؟
یایویی-چان گفت میتونیم خودمون رو از شر نفرین خلاص کنیم، واسه همین...
از اونجایی که وضعیت مشابهی داریم، مشکلی ندارم. ولی اگه اوضاع فرق میکرد، پس در اون صورت آره.
ها؟ منظورت چیه؟
میگم، میخوای بریم یه قدمی بزنیم؟
چه سرده!
آره خب، الان شبه.
میگم، کی-کون!
یه سوال عجیب : فرق بین درس خوندن و تحقیق کردن رو میدونی؟
درس خوندن یعنی یادگیری دانشی که همین الانش هم بهش پی برده شده.
تحقیق کردن یعنی پی بردن به اون دانش برای بار اول.
تفاوت بینشون برام مهمه،
بهخاطر اینکه میخوام راجع به ماوراءطبیعه تحقیق کنم.
چی؟! یهلحظه، ولی آخه...
همین الانش هم همهچیز رو راجع به وضعیت دستم و ماجراهایی که تا به حال با هم داشتیم، نوشتم.
و یکمی هم تحقیق کردم تا ببینم هیچ توضیح علمیای واسه همهی این اتفاقات هست یا نه.
بهنظرم درک کردن شرایطمون بهمون کمک میکنه تا بفهمیم چطور از شر این نفرین خلاص شیم.
مطمئنم برات سواله که چرا با وجود اتفاقی که برامون افتاده، همش به اینجور جاها میرم.
یجورایی دلیلش همون بود.
خب، البته، وجههی ترسناکش رو هم دوست دارم.
آره، خودم میدونم!
ولی واسه تحقیق کردنت نیازی نیست انقدر از خودت مایه بذاری. ممکنه صدمه ببینی.
میدونم.
ولی ماوراءطبیعه تنها چیزی نیست که بهش علاقه دارم.
یه چیز دیگه هم هست... یه نفر که میخوام راجع بهش تحقیق کنم.
کی-کون...
...میخوام بیشتر بشناسمت.
یهلحظه، چی... من؟
هیچوقت نمیخواستم زحمت خلاص شدن از شر نفرین رو بکشم. میتونستم خودم رو باهاش وفق بدم.
ولی اگه تو نمیتونی...
ایکو، اگه بهت میگفتم میخوام مکانهای تسخیرشدهی بیشتری رو ببینم، بهم میگفتی که نرم؟
چرا میپرسی؟
چونکه باید اینکارو بکنم.
...بعدش حاضر بودم هر خطری رو به جون بخرم تا به نفرینمون پایان بدم.
و این به این خاطرِ که...
چون من خیلی بهت اهمیت میدم.
یه قولی بهم بده.
ها؟
با من بمون. سرخود جایی نرو. نزدیکم بمون تا بتونیم با هم همکاری کنیم.
این قول رو بهم بده و من هم عوضش در جواب میگم آره.
باشه.
شاید مجبور بشم برم تو دل ماوراءطبیعه...
ولی اگه باعث بشه از شر این نفرین خلاص شیم...
انجامش میدم!
قول میدم.
هوا دیگه داره سرد میشه. بیا برگردیم.
اوهوم.
اون...
یــ یکی همین الان...
چی؟ هنوز...
چیزی شده، ایکو؟
ها؟ نه هیچی!
راستش، کی-کون، هیچ حسی از سمت اون پل بهت دست میده؟
نه.
چی؟ نکنه خیالاتی شدم؟
فکر کنم یجورایی خستهام...
چــ چیشده...
ایکو؟
ایکو!
باید برم روی پل.
داری چیکار میکنی، ایکو؟
پل.
خفه شین دیگه.
یایویی-چان!
باید برم.
باید برم روی پل...
اون داره کنترل میشه.
باید برم روی پل... باید برم روی پل...
تسخیر نشده.
تا همین الان هیچی رو حس نکردم!
زود باشین...
شبح داره اون رو فرا میخونه
باید برم روی پل... باید برم روی پل...
اشباحی که با ذهن بازی میکنن رو نمیشه به یه عروسک بیذهن منتقل کرد.
ایکو هیچ چیز خاصی نگفت؟
چرا، گفت. یه چیزی راجع به پل بود.
زود باشین...
پل... پل...
اولین ایدهای که به ذهنم میرسه اینه که پای یه شبحی که افراد رو مجبور میکنه خودشون رو از پل پرت کنن پایین درمیونه.
باید برم روی پل... باید برم روی پل...
مــ ما باید بهش کمک کنیم!
باید راه پل رو به ایکو نشون بدیم.
دیوونه شدی؟!
ما باید شبحی که کنترلش میکنه رو یا گیرش بندازیم و یا نابودش کنیم.
باید برم روی پل... باید برم روی پل...
وگرنه تا ابد تو همین وضعیت باقی میمونه.
باید برم اونجا.
اون بالا سالم نگهش دار، کیتارو.
پیدا کردن این متجاوز هم با من!
یایویی-چان! وسط پل یه حضور ضعیفی رو حس میکنم.
متوجه شدم.
میبینمش!
بیا سعی کنیم گیرش بندازیم.
یهلحظه، خب قبلاً اشباحی رو گیر انداختیم که قابلیت تسخیر کردن رو داشتن. با این مورد چطور سر و کله بزنیم؟
تا زمانی که من بدونم کجا میشه پیداش کرد، کار سختی نیست.
تمام کاری که باید بکنم...
...اینه که باهاش عروسک بازی کنم.
وقتی اشباح خودشون رو تو خطر میبینن، دنبال یه چیز زندهان تا بتونن با تسخیر کردنش، خودشون رو مخفی کنن.
به اندازهِ کافی باعث تضعیف قدرتشون شو، تا همیشه مستقیم بیان سمت یه روح جذبکن مثل تو.
بعد با استفاده از یه عروسک که توسط ناخن محافظت شده، گیرش میاندازیم
و بلافاصله تو یه کیسه پر از نمک خالص میذاریمش!
No comments yet. Be the first to leave one.