Letters from Baghdad

Letters from Baghdad

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Letters from Baghdad 1080i HDTV
A Commentary by AP.Presents
مترجم: داود شفیعی و علی پرویزی - ترحمه دقیق مستند نامه‌هایی از بغداد: اثری بیوگرافی درمورد گرترود بل

Tags

HDTV
hdtv
1080
HD
Published on: 2020-03-14
Downloads: 28
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

جنگ، حکومت‌های مستبد و درگیری‌های مذهبی در حال تخریب خاورمیانه هستند

شرایط برای محیا شدن این سرنوشت ناگوار از یک قرن پیش برای خاورمیانه آماده شده بود

و یک زن، نقشی کلیدی در همه این وقایع دارد

این فیلم، داستان اوست

از زبان خودش و از زبان هم عصرانش

فیلمی که به طور کامل بر اساس

نامه‌های شخصی، مکاتبات اداری محرمانه و سایر منابع دست اول تهیه شده است

احتمالا اسم «سرهنگ لارنس» (لورنس عربستان) و ماجراهای فوق‌العاده‌ا‌ش را شنیده‌اید

و به راستی کارهای او در آن زمان فوق‌العاده بودند حتی هنوز هم فوق‌العاده به حساب می‌آیند

اما از نظر من، دلیل موفقیت‌های او اطلاعات و اخبارهایی بود که

خانم «بل» نقش مهمی در تهیه آنها داشت

،تنها زنی که فرمانده‌ی کل ژنرال «استنلی ماد» اجازه داد تا به بغداد بیاید

یک زن منحصربفرد

البته، خیلی شبیه سایر زن‌ها نبود

درباره‌ کارهای او به هیچ وجه بزرگنمایی نشده است

هرچند که، مواقعی هم بوده که درباره او سوءظن‌هایی مطرح شده بود

اولین بار، او را در قسطنطنیه (استانبول) دیدم

برای رسیدن به آنجا، از میان بیایان گذشته بود

آن هم با وجود همه‌ی لباس‌های راحتی و سرویس‌های کارد و چنگال و غیره

وسایلی که اصرار می‌کرد که در گردش‌هایش با خود ببرد

هیچ‌وقت به این باورم شک نکردم که او

با اقدام عمدی، به پایان خودش رسید

نــامــه‌هــایـــی از بــــغـــداد

بغداد، سال 1918 ، 28 ماه نوامبر

پدر عزیزم. الان درحال گذراندن

جالب‌ترین زمان زندگیم هستم

به ندرت اتفاق می‌افتد که به کسی بگویند آینده‌‌اش در دستان‌ خودش است

و بعد از او بپرسند که چه آینده‌ای را دوست داری

من شیفته این سرزمین شده‌ام شیفته هر آنچه می‌بینم و می‌شنوم

از شرق هرگز خسته نمی‌شوم و حس نمی‌کنم در جایی بیگانه هستم

اینجا کشور دوم من است و اگر خانواده‌ام در انگلستان نبودند

هرگز آرزوی بازگشت به آنجا را نداشتم

پدر، به این نتیجه رسیده‌ام که

همواره چیزهای بزرگ مرا ناراحت می‌کنند

و چیزهای کوچک باعث خوشحالیم می‌شوند

می‌توان گفت: تغییرات کوچک شادی آفرین

البته به استثنای یک چیز خیلی بزرگ که باعث شادی من است

عشق و آرامش در خانواده‌ام

چیزی که همیشه داشته‌ام و نمی‌خواهم آن را از دست بدهم

و تو پدر، در مرکز آن هستی

بدرود ای عزیزترینم

دختر مهربانت گرترود

گرترود مارگارت لوتین بل

در «رانتون»، خانه‌ی خانوادگی‌ ما در یورک‌شایر

خانم «گرترود مارگارت لوتین بل»، 14 ژولای سال 1868 در

عمارت پدربزرگش «سر آیزاک لوتین بل» به دنیا آمد

کارخانه‌دار برجسته آهن و مالک معادن زغال سنگ

مادر «گرترود»، خانم «مری شیلد» وقتی که

برادرش «موریس» متولد شد از دنیا رفت

زمانی که «گرترود» سه سال داشت

اما درباره رابطه‌ی «گرترود» با پدرش باید گفت آنها بسیار شیفته یکدیگر بودند

برای هر کدام از آنها، دیگری دلیل زندگی بود

وقتی «گرترود» هشت ساله بود من و پدرش با هم ازدواج کردیم

به خاطر دارم که دفتر خاطرات او را در یازده سالگی پیدا کردم

دفتری که کریسمس یکسال قبل به او هدیه داده بودند و فقط چند صفحه از آن سالم باقی مانده بود

او هیچوقت املای خوبی نداشت

و در تمام طول زندگیش کلماتی بودند که همیشه اشتباه می‌نوشت

سپتامبر 1885 در قطار

مادر عزیزم

می‌خواستم بپرسم که آیا باید همچنان به یادگیری گام‌ها ادامه بدهم؟

متاسفانه می‌دانم که نظر شما چیست

اما همیشه امید کمی دارم که شاید نظرت عوض شود

مادر عزیز و مهربانم

همیشه می‌خواهم که مطابق میل شما رفتار کنم

اما خیلی وقت‌ها موفق نمی‌شوم

از رفتن متنفرم

از رفتن به دانشگاه هم متنفرم

از خوابیدن در آن تخت و در آن اتاق کوچک زشت

از بیدار شدن در صبح‌های سرد

و از فهمیدن این واقعیت که دیگر در تخت گرم و دوست داشتنی خودم نیستم

هرچند که بدترین قسمت دارد به پایان می‌رسد

ما تقریبا رسیدیم

دختر دوست‌داشتنی و البته غمگین تو «گرترود»

شــاگــرد اول در درس تـــاریـــخ

آکسفود، سال 1866 ماه می

عاشق اینجا شده‌ام

خیلی بهتر از آن است که تصور می‌کردم

و برخلاف انتظارم اصلا حس غریبی و تنهایی نمی‌کنم

چند روز پیش به کلاس پرفسور «برایت» رفتیم

پرفسور با صورتی برافروخته و عصبانی وارد کلاس شد

و ما را وادار کرد تا پشت به او در کلاس بنشینیم

او بارها با اساتید دانشگاه در کلاس درس مشاجره کرده بود

با یکی از آنها درباره موقعیت یکی از شهرهای آلمان بحث کرد

استاد می‌گفت که شهر در سمت چپ رودخانه «راین» است

و «گرترود» با صدای بلند گفت ببخشید، اما در سمت راست است

من آنجا رفته‌ام

زنان این دانشگاه را باید سر جای‌شان نشاند

مادر عزیزم باید داستان جالبی را برایت تعریف کنم

خانم «مینی هوپ» معمولا با یکی از مردان دانشگاه آکسفورد گفتگو می‌کرد

اخیرا، او دست «مینی هوپ» را گرفته و از او پرسیده که

اون دختر جوون را با لباس آبی می‌بینی

و در جواب، «مینی» با صدایی آرام گفته: بله

بعد اون آقا با تعجب و شگفتی گفته

اون دختر، شاگرد اول درس تاریخ شده است

یکشنبه، خیابان «اسلوان»، پلاک 95 ، محل سکونت ما در لندن

بابا امشب بعد از شام برای مهمانی سیگار به منزل آقای «بایرِن» می‌رود

آقای «بایرن» آدم سرزنده‌ای است و من فکر می‌کردم که من هم به مهمانی خواهم رفت

اما متاسفانه مجلس، مردانه است

تقزیبا همین زمان‌ها بود که «گرترود» سیگار کشیدن را آغاز کرد

یک بار با مترو به ملاقات یکی از دوستانش به نام «مری تالبرت» رفت

مادر خیلی ترسیده بود

او بیش از حد احساس استقلال می‌کرد

ســـفـــر به شـــــرق

خواهرم، همسر «سِر فرانک لسِلِس» بود

مردی که سفیر بریتانیا در ایران بود

از من خواست تا «گرترود»را بعد از آکسفورد به آنجا بفرستم

او فکر میکرد که (مقررات حاکم بر) جامعه دیپلماسی در خارج از کشور

ممکن است باعث شود تا «گرترود» رفتارهایی نامناسبی را که در آکسفورد آموخته بود کنار بگذارد

تــهــران، سال 1982 نهم ماه می

ما شنبه عصر به باغ فردوس رسیدیم

اینجا در میان نور و غبار، لحظه‌ای فرا می‌رسد که شرق را با همه سرزندگی‌اش درک می‌کنی

اولین درس فارسی را نزد شیخی دوست داشتنی آموختم

همراه دیگر ما در این باغ اقای «کداگن» است

مردی هوشمند، تنیس بازی ماهر و همچنین بیلیارد بازی ماهر

شیفته مطالعه، اما آنطور که به من گفتند خودش در نوشتن استعداد نداشت

زیرک، تمیز، خوش لباس

از او خوشم می‌آید

اتفاقی خوب و حتی می‌توان گفت بیش از حد من بود که

این همه راه تا تهران بیام و با انسانی تا این اندازه دلنشین آشنا شوم

هر وقت به او نیاز داشتیم، بود و هیچ وقت مزاحمتی نداشت

آقای «هنری کداگن» غیر معمول بود

برای همین، بین همکارانش چندان محبوب نبود

فکر کنم به غیر از «سر فرانک» و خانم «لسلس» همسر او

فقط من و همسرم واقعا از او خوشمان می‌آمد

آقای «کداگن» خیلی به موسیقی علاقه داشت و عصرها را پیش ما می‌آمد تا

وقتی همسرم آثاری از «باخ»، «شوپن» و «واگنر» را می‌نواخت گوش دهد

در سایر مواقع هم ، همسرم برای ما کتاب می‌خواند

به خاطر دارم که در یکی از گردش‌ها گرترود» و «کداگن» از بنای یک دروازه بالا رفتند»

تا بتوانند شعری از حافظ را بخوانند

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

پدر عزیزم، می‌ترسم نامه‌ای که در آن نوشته بودم

من و آقای کداگن نامزد کردیم را دریافت نکرده باشی

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

اگر نامه به دست شما نرسیده باشد این خبر ممکن است باعث شگفتی شما شود

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

سال 1892 ماه جولای

دوست عزیزم، «دامنل»، عمیقا در مورد رابطه‌ام با آقای «کداگن» نگران هستم

او بسیار فقیر است

و فکر می‌کنم پدرش ورشکسته شده باشد

و اما پدر من، هرچند که یک فرشته است

و هر کاری بتواند برای من خواهد کرد

قطعا نمی‌تواند مخارج دو خانه را تامین کند

و این چیزی است که قصد داریم تا از او بخواهیم

از آنجایی که پدرم منتظر بازگشت من است هیچ بحث نهایی صورت نگرفته است

تا آن زمان، من و هنری «کداگن»، اجازه نداریم که یکدیگر را نامزد هم بدانیم

و ترس من این است که درنهایت شانس ما برای ازدواج

بسیار بعید باشد

!زمانی در آینده

پدرم در دفتر یاداشت‌های روزانه‌اش نوشته است که

با قطار شب از «یورک‌شایر» به جنوب رفت تا با «گرترود» صحبت کند

اما به جز ابراز عشق و همدردی

نتواسته بود چیزی دیگری به او بدهد

او دیگر هیچ وقت «هنری کداگن» را ندید

و 9 ماه بعد «کداگن» به دلیل یک بیماری در ایران مرد

من «گرترود» را در لندن و در مسیرش به سمت «ماترهورن» دیدم

او مصمم بود که غیرممکن‌ترین قله‌های سوئیس را فتح کند

از آنجا که خودم هم زمانی عاشق کوهنوردی بودم، او را درک می‌کردم

اما فکر می‌کنم او بیش از اندازه ارزش قائل میشد برای

کارهایی که بسیار خطرناک و مشکل بودند

او صعودهای قابل توجهی رو برای اولین‌بار انجام داد

صعودهایی که نیاز به مهارت و استقامت بالا داشت

اما سرنوشت او در همان اولین سفرش به ایران رقم خورده بود

مصمم بود به شرق بازگردد

برای خــودم جــایـــگــاهی یـــافـتـــم

همراه خانواده روزِن

نینا روزن در بحر المیت

شرق را به غرب ترجیح میدهم

از بعضی جهات نمی‌خواهم در آینده در انگلستان باشم. انشاءالله اورشلیم سال 1900

در شرق، مردم یکدیگر را به راحتی تحمل می‌کنند که دلیل آن تنوع فرهنگی بیشتر در آنجاست

یک مرد وقتی از خانه بیرون می‌رود ممکن است از سر تا به پای خود را بپوشاند

یا اگر بخواهد، فقط یک عبای ساده تن کند

هیچ کس به او توجه خاصی نخواهد کرد

چرا باید کسی به او توجه کند؟ دارد مطابق میلش رفتار می‌کند

برای همین ، عاقلانه‌تر این است که یک اروپایی هم دست از تقلید و پیروی از اطرافیانش بر دارد

احترام بسیار بیشتری در نزد دیگران خواهی داشت اگر مطابق آنچه دوست داری عمل کنی

چنان شیفته زبان عربی شده‌ام که به هیچ کار دیگری فکر نمی‌کنم

کاری که الان باید انجام بدهم این است که از همه فاصله بگیرم

مگر عرب زبان‌ها‎

این کار باید باعث شود تا در زبان عربی مهارت پیدا کنم

و بتوانم از آن لذت ببرم

تیمارگر و اسب من

دوست دارم به دمشق بروم

و بعد از آن به پالیمرا تا ویرانه‌های باستانی را ببینم

هیچ وقت تا به این اندازه به دنیای باستان نزدیک نبوده‌ام

عزیزترین، مهربان‌ترین و عاقل‌ترین پدر دنیا اگر ناراحت نمی‌شوی

من ترجیح می‌دهم این کار را بکنم تا اینکه به لندن بازگردم

در کل، این کار خیلی ارزشمند‌تر است

عکس‌های من خیلی هم بد نیستند

همه وقت فراغتم را مشغول عکاسی و چاپ عکس هستم

با راهنمای وفادارم، فتوح

پالمیرا، سال 1900

گفتم که در حال نوشتن یک کتاب هستم؟ یک سفرنامه

معبد بعل‌شمین

درباره‌ی «سوریه از نگاه مردم آن» است درباره‌ی چیزهایی است که از همسفران می‌شنوم، وقتی دور هم هستیم

یا داستان‌هایی که حین سفر برایم تعریف می‌کنند

یا شایعاتی که در کوچه و خیابان شنیده می‌شود

دژ اخیضر

احساس بسیار غریبی است، کاملا تنها بودن در دل طبیعت و دور از تمدن

Letters from Baghdad subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left