The first 200 lines.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
سلام، بابا.
این دختر کوچولوی عزیزمه، آیوا.
- سلام، عزیزم. - سلام، بابا.
میدونی، من و مادرت داشتیم بحث میکردیم...
و احتمالات خیلی جالبی...
در مورد «پارک سیتی» وجود داره.
امروز مادرم رو دیدم.
میتونم کمکتون کنم؟
خب، چطور پیش رفت؟
دارسی.
فکر میکنی ربوده شدی؟
آدم از کجا باید مطمئن بشه؟
بعضیا تراشههایی پیدا میکنن که فضاییها...
ازش به عنوان ردیاب استفاده میکنن.
چی تو رو اینجا کشونده؟
اومدم پدرم رو بکشم.
تو حتماً شیمی بلدی.
این فرمول رو میشناسی؟
این یه ترکیب با عنصر بیگانهست.
این فرمول ممکنه کلید درک کردن نقشهٔ خاکستریها باشه.
چی شده؟
چرا انقدر مرموز شدی؟
تو چرا انقدر کنجکاو شدی؟
تو و لیو عملاً التماسم کردین یه معاون جدید بیارم...
ولی الان خبری ازش نیست و حتی جایگزینش هم نکردی؟
نه.
اینو تو فیلمهای انسانها دیدم.
عاشق شدم.
تو دیگه واسه خاکستریها کار میکنی.
باید کمکمون کنی دیانای بیگانهٔ هری رو پیدا کنیم.
وقتی چیزی که میخوام رو بیاری سیاره رو ترک میکنی...
و دیگه هیچوقت هری رو نمیبینی.
این یکی مرده.
حتی اگر از دست برود، تجربهٔ عشق بهتر است.
گفتهٔ یه احمقی که امیدوارم خودش هم الان مرده باشه.
عشق مثل اینه که با گلوله جنگی بهت شلیک کنن.
هیجان انگیزه، غیر از اون بخش آخرش که...
میخوری زمین و بدنت...
تیکه تیکه میشه.
اون بخش گند میزنه به ماجراجویی.
میدونی الان چی فهمیدم؟
این آهنگ سه بار تا الان تکرار شده.
بعد با خودم گفتم کی ممکنه چند بار...
به یه آهنگ شکست عشقی 1970...
گوش کنه؟
و الانم سر از اینجا در آوردم.
این آهنگ حقیقیترین آهنگیه که تا به حال نوشته شده.
میشه لطفاً قطعش کنی؟
بابت هدر متأسفم ولی امروز صبح...
خیلی مراجع داریم.
برام مهم نیست بمیرن یا زنده بمونن.
شاید بهتر باشه اینو تو دلت نگه داری.
بعد بری خونه و بمب رو تکمیل کنی، لطفاً.
خب، قبلش، شهردار بن نوبت رواندرمانی داره.
مردن شهردار بن برام مهم نیست.
خب، حالا شدیم دو نفر.
داشت شوخی میکرد.
من نکردم.
اوه، لعنت!
قضیه... حساسه.
یه نفر هست که تو محل کار...
باهاش مشکل دارم.
کلانتر مایک.
نه اون نیست.
اگه کلانتر مایک نیست...
پس حتماً «تیمی»ـه که برات ساندویچ میاره.
و اگه نمیتونی با اون درست تا کنی...
پس جداً آدم عوضیای هستی.
خب، مایکه.
آره، اون داره یه کارهایی میکنه.
میدونی، دروغ میگه و مخفیکاری میکنه.
و تا حد زیادی مطمئنم معاون جدیدی که محبورم کرد استخدامش کنم...
یه قاتله.
به هیچکس اعتماد نکن.
هیچوقت احساس واقعی یه مرد دیگه رو نمیدونی.
یا حتی یه زن، پرنده.
میتونی هر روز صبح کنار کلانتر مایک بیدار شی.
ممکنه بهت بگه که دوستت داره و تو هم...
هیچوقت نمیفهمی واقعیه یا نه.
ممکنه صورتت رو نوازش کنه و تو هم با دست...
تخمه بذاری تو دهن لطیفش...
اونم در حالی که میگه میخواد باقی عمرش رو...
کنار تو سپری کنه، ولی همش میتونه دروغ باشه.
میخوام باقی عمرم رو کنار تو سپری کنم.
ممکنه دروغ بگی.
بابت این تصویرسازی ممنون.
تو فقط و فقط خودت رو تو این دنیا داری.
بهم 100 دلار بدهکاری.
اوه، فهمیدم.
داری میگی من دارم تو رابطه قدرت رو به مایک میدم.
باید بفهمم چی به چیه و قدرت خودم رو پس بگیرم.
من اصلاً همچین چیزی نگفتم.
میدونی، روش عجیبی داری.
ولی کم کم دارم متوجه میشم.
چیز اشتباه رو بهم میگی تا درستش رو یاد بگیرم.
- اشتباهه. - صحیح.
جلسهٔ عالیای بود.
چراغ رو خاموش کن!
پسرهٔ حرومی.
هری، لعنت!
دیگه بسه. الان دستگاه رو قطع میکنم.
آدم دلش نمیخواد تو دفتر دکتر اینو بشنوه.
سلام.
مری الن هستم.
میدونم.
خواستم بهخاطر رفتارم عذر خواهی کنم.
من وضعیت خوبی نداشتم.
یه اتفاقاتی افتاده بود.
مهم نیست.
میخوای راجعبه خانواده و گذشتهت بدونی؟
چطوره بریم یه چی بخوریم و حرف بزنیم؟
قربان، یه مشکلی داریم.
اون حقهای که بهم گفتی...
موی خودم رو بذارم روی ظرف ناهارم تو یخچال...
تا بفهمم کسی بهش دست میزنه...
روی تخته تحقیقاتمون پیاده کردم، و بهش دست زدن.
داری میگی موت رو...
گذاشتی تو یخچال؟
تکنیک خودت بود.
گفتی موت رو میذاری روی...
من گفتم موی خودم رو میذارم روی غذام.
نگفتم موی خودت رو بذار روی غذات.
این غیر بهداشتیه.
اون بخشش که راجعبه تخته تحقیقات بود رو شنیدی؟
من همهچی رو میشنوم، معاون.
من مثل روباه صحراییم.
یه نگاه بهش بنداز.
بدجور بامزهست.
خب، از اونجایی که اومد راجعبه کارهای ما...
سؤال پرسید، از نظر من جاسوس احتمالیمون...
شهرداره.
بعلاوه اینکه همین الانم داره جاسوسیمون رو میکنه.
نه، اشکال نداره.
هیچی دستگیرش نشده.
اگه پرسید، میگیم اون تخته...
بخشی از یه بازیه که داریم انجام میدیم، یه معمای قتل...
به اسم «ماشین بیگانهیاب.»
آره، بخشی از مجموعهٔ «معمای قتل...
کلانتر مایک»، خب؟
اسم بخش بعدی هم هست «کلانتر مایک و راز...
کارخونهٔ چوببری قدیمی.»
خب.
ولی در مورد اون یکی قضیه، گفتی...
یه شیمیدان دیگه پیدا میکنی که بتونه در رابطه با فرمولی که تو...
دفترچهٔ رابرت بود، بهمون کمک کنه.
گفتی بهمون.
برگشتی سر تحقیقاتمون؟
بله، قربان.
نمیخوام که از روی ترس...
نتونم کار درست رو انجام بدم.
اگه بتونم مامانبزرگم رو راهی بیمارستان کنم، هر کاری از من بر میاد.
همم.
حالش چطوره؟
سراغش رو نگرفتم.
بگذریم، یهجور نقشهٔ دیوانهوار واسه گیر انداختن جوزف دارم.
خب هر چی که هست، حالا که شهردار...
همش حواسش بهمون هست، قراره خیلی سختتر بشه.
یهذره سختتر.
لایزا؟
سلام، بابا.
سلام.
الان وقت خیلی خوبی واسه اینجا اومدن نیست.
شاید بهتر باشه یه موقع بیای که هوا گرمتر باشه...
و بتونیم توپ بازی کنیم.
پس میخوای دوباره منو بفرستی برم؟
نه، دفعهٔ قبل نفرستادمت بری.
گذاشتمت توی یه اتوبوس خوشگل.
حتی آخرین سیبم هم دادم بهت.
خدا خدا میکردی از شرم خلاص شی.
لایزا، خیلی سرکش شدی.
اگه از چاقو پرت کردن به سمت بابا دست بر نداری...
نمیذارم زیاد از گوشی استفاده کنی.
اونجا یخبندون بود.
حتی یه کاپشن هم برام نذاشتی.
با قبل فرق کردی.
بریجت.
بچهم، توئی.
هی، هی، هی، هی!
از پوستهٔ جدیدت خوشم اومد.
خب، دماغم رو شکوندی.
بریجت! اوه!
خیلی قوی شدی.
بچهٔ قوی و بزرگم.
یادگرفتی لباس لایزا رو بازسازی کنی.
بابا خیلی بهت افتخار میکنه.
تو بدترین پدر دنیایی، ازت متنفرم.
اوه، میخوای من بمیرم؟
خب.
نه، هنوز نه.
اول یه برنامهٔ دیگه برات دارم...
یه چیز بدتر از مرگ.
چیه؟
گمونم خودت بفهمی.
هی، کلاهت رو...
جا گذاشتی.
این کلاه دیگه واسه من میشه.
آه.
آه، سلام.
اوه، ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.