The first 200 lines.
کیش!
کیش!
فشار و انتظاراتی که بازیکنانی در حد و اندازه پسر شما
برای بردن به خودشون تحمیل میکنن، باورنکردنیه.
نمیتونم تا ابد اینجا نگهش دارم.
فقط میخوام امشب اینجا بمونه و بعدش با یه روانشناس کودک کار کنه.
میدونستم این اتفاق میافته. مادرش به اندازه کافی سختگیر نیست.
تمام روز مست توی رختخواب افتاده و پسر هر کاری دلش میخواد میکنه.
بعد از آزادیاش، نظارت روش حیاتیه.
مهمترین چیز اینه که در طول درمانش،
نباید به هیچ وجه نزدیک صفحه شطرنج بشه.
من یه زن دائمالخمر دارم و یه پسر دیوونه!
دیگه این کوفتیا رو نمیخوام!
شماها دیوونهاید! هر دوتون!
کمکم کن.
امروز دومین هفته رقابت در این تورنمنت به پایان میرسه.
هر کدوم از بازیکنها حداقل سه بار با دیگری بازی میکنن
و برنده حق بازی برای عنوان قهرمانی جهان در سال آینده رو به دست میاره.
اما خبر مهم، بازگشت شگفتانگیز پیتر سندرسونه
که در حال حاضر صدرنشین تورنمنت هست.
این استاد بزرگ اروپایی که الان ساکن وستپورت، کنتیکت هست،
سه سال پیش دنیای شطرنج رو حیرتزده کرد
وقتی وسط آخرین تورنمنت کاندیداها انصراف داد
در حالی که سه بازی جلو بود
و مسابقه رو به ویکتور یوریلیویچ واگذار کرد.
که در این بازی فقط دو امتیاز از سندرسون عقبه.
تبریک میگم، آقای سندرسون. ممنون، خانم راتلج.
برنامه فردا شما. بابا!
تبریک میگم، کلاد. ممنون، عزیزم.
جو تیم من.
داری انگلیسی بازی میکنی. لوتز این کارو نمیکنه.
بازی اولش رو با همین شروع کرد. میدونه که تو ازش خبر داری.
من جابهجا میکنم.
روی یک شاخه، بله. اما باید یک شاخه منحصر به فرد باشه.
مطمئنم چیزی تو ذهنت داری. البته.
اسب رو بزن. فیل در فیل.
پیاده در پیاده. رخ در وزیر.
این به نفع توئه.
با برد عالی فیلهات، کارش تمومه.
حرکت خوبیه، اما پرریسکه. با بازی امن برنده نمیشی.
تو چرا بیداری؟ خوابم نمیبره. تختم پستی بلندی داره.
یادت رفت چراغ خوابت رو بیاری، نه؟
این هیچ ربطی به اون نداره.
میخوای امشب تو تخت من بخوابی؟
بیا بخوابونمت.
جرمی، فردا بگو یکی یه چراغ خواب بگیره.
سلام. دبی؟
بله؟
منم. یه چیزی رو فراموش کردم.
ببخشید که سفرت رو خراب کردم، فرانک، اما یه روانی واقعی گیرمون افتاده.
مشخصاتش رو بگو. دبی راتلج. سفیدپوست. ۲۴ ساله.
تو هتل فور اوکس کار میکرد. یه همسایه پیداش کرده.
محلی بود؟ نه. از پورتلند به اینجا اومده بود.
چهار ماه پیش.
اینجا چه خبره لعنتی؟
آقایان، اینجا مهمونی نیست.
هر کی لازم نیست اینجا باشه، بزنه به چاک.
همین الان!
من از شهر اومدم اینجا تا از دست این چیزا فرار کنم.
چی پیدا کردی، نولان؟
هیچ نشونهای از ورود اجباری نیست. فکر کنم خودش راهش داده.
چقدر از مرگش میگذره؟ حداکثر شش تا هشت ساعت.
علت مرگ چیه؟
فکر میکنی هر کی این کارو کرده، میخواسته خودکشی نشون بده؟
اگه میخواست، بیشتر دقت میکرد تا جای سوختگی طناب روی مچ دستاش نمونه.
به نظر من، دستاش رو بسته، مچ دستاش رو بریده
و نشسته نگاه کرده تا از خونریزی بمیره.
اما این اصل مطلب نیست. مشکل این صحنه چیه؟
خونی نیست. پس خون کجاست لعنتی؟
بنگو!
خانم راتلج دوستپسر داشت؟ فکر کنم آره.
منظورت چیه؟
میدونم دیشب مهمون داشت. یه مرد.
از کجا میدونی؟
اتاق خوابش اون ور اتاق منه.
دیوارها خیلی نازکن. میتونستم صداشون رو بشنوم.
چی میخوای به ما بگی؟ داشتن... سکس میکردن؟
بله، داشتن سکس میکردن.
عمداً گوش نمیدادم اما خب دیوارها اینقدر نازکن.
خیلی ممنون.
اولین چیزی که میخوام بگم
اینه که بعضی از ماها فرصت نداشتیم
از وقتی ماه پیش مسئولیت رو به عهده گرفتم، همدیگه رو بشناسیم.
و خیلیهاتون حس میکنید من یه غریبهام
که یه کاری رو به عهده گرفته که باید به یه محلی میرسید.
اما خب اینجوری شد.
میتونید هر چقدر دلتون میخواد غر بزنید و شکایت کنید.
اما باید توی بخش من از قوانین پیروی کنید، به این معنی که
دفعه بعد که یک افسر به گزارش قتل پاسخ میده،
صحنه جرم رو مسدود میکنه و هیچکس وارد نمیشه
به جز کارآگاه واگنر و خودم. مفهوم بود؟
همچنین،
نمیخوام بشنوم کسی درباره این پیام روی دیوار یا خون حرف بزنه.
هیچی.
چیزی؟ فکر نمیکنم بهش تجاوز شده باشه.
هیچ کبودی یا اثری از ضربه در ناحیه لگن نیست.
در مورد اسپرم چی؟ هیچ اثری نیست.
اثر انگشت؟ هیچ اثری نیست.
هیچ اثری به جز مال خودش؟ نه، فرانک.
هیچ اثری نیست.
بله؟ آقای سَندرسون؟
فرانک سِدمن، پلیس راکسبریج، کارآگاه واگنر
نمیدونم شنیدید یا نه... خانم روتلج. بله، شنیدم
میتونیم بیایم تو؟
حتماً. خیلی ممنون.
امیدوارم مزاحم نباشیم. نه.
صبح بخیر! صبح شما هم بخیر.
میتونیم خصوصی حرف بزنیم؟ من میرم کنار، آقایون.
از آشناییتون خوشبختم. منم همینطور، آقا.
راست میرم سر اصل مطلب. چقدر دِبی روتلج رو میشناختی؟
فقط در حد سلام و علیک.
یعنی چی؟ متوجه نمیشم.
با چند نفر صحبت کردم که میگن تو و اون با هم رفیق بودین؟
خب، مسابقات شطرنج میتونه کسلکننده باشه.
مردم وقت آزاد زیادی دارن. دوست دارن غیبت کنن.
دیشب چیکار میکردی؟
با گِرگوری لوتز بازی کردم. بله. دو بازی رو بردی.
ساعت ۸:۴۵ سالن رو ترک کردی. بعدش چیکار کردی؟
برگشتم اتاقم و... رفتم قدم بزنم.
تنهایی؟ معلومه.
من اینجا یه پرینت از تمام تماسهایی که به اتاقت شده دارم.
و یکی اینجا ساعت ۹:۰۴ از دِبی دیدم، "لطفاً با من خونه تماس بگیر."
زنگ زده بود برنامه فردام رو بهم بده.
میفهمم. نکته بامزه اینجاست که...
تو میگی فقط در حد سلام و علیک میشناسیش.
اما این پیام میگه "با من خونه تماس بگیر" و هیچ شمارهای هم نیست.
که این نشون میده تو قبلاً شمارهاش رو میدونستی.
از دفترچه راهنمای مسابقات گرفتم.
هیچ دِبی روتلجی توی دفترچه راهنما نیست.
اون به خاطر اینه که داری توی دفترچه راهنمای عمومی نگاه میکنی.
توی دفترچه راهنمای بازیکنان، هر کسی که به مسابقات مرتبطه اسمش هست.
به نظر میاد اینجا یه مشکل کوچیک داریم.
واقعاً؟ چه جور مشکلی؟
فکر میکنم داری دروغ میگی. اینجور مشکلی.
چی میگی؟ ما هیچی نمیگیم.
فقط داریم چند تا قطعه رو کنار هم میذاریم. همین.
ممنون. خواهش میکنم.
نظرت چیه؟
برای همه چیز یه جواب آماده داشت، اما عالیبای نه.
فکر میکنی پای اون وسطه؟
نمیدونم، ولی در یه مورد حق با توئه.
داره دروغ میگه.
یه صندلی دیگه میخوام. این یکی دیروز پدرمو درآورد.
مهرهها روی تخته خیلی کند حرکت میکنن. حواسمو پرت میکنه.
تندتر میشه.
استاد بزرگ سَندرسون، پنج بازیکن دیگه هم هستن.
اگه قرار باشه به هر درخواست ویژهای تن بدیم...
من که چیز خاصی نمیخوام.
فقط میخوام بتونم تمرکز کنم.
دیوید؟ مشکلی نیست.
فقط یه مسئله تنظیم زمان پاسخگوییه.
میشه کاری کنی که روی تخته سر نخورن؟
تماشاگرها برای دنبال کردن حرکت مشکل پیدا میکنن.
پس میتونی تندشون کنی؟ باشه.
خوب به نظر میاد.
داری مثل یه بچهمدرسهای خرافاتی رفتار میکنی، پیتر.
بعدی چیه؟ عود و تسبیح؟
استاد بزرگ لوتز، برای مسابقه بعدیتون اینجا میشینید.
من نمیتونم اونجا بشینم.
من باید رو به شمال باشم.
قدرت من از شمال میاد.
لطفاً.
سلام، پیتر. سلام، ویکتور.
دیشب بازی جالبی کردی.
گرچه فدا کردن رخت در E4...
همون بازی بود که من در سال ۸۲ مقابل والسنی انجام دادم.
خوشحالم کمکت کرد. دو امتیاز عقب هستی.
این نگرانت نمیکنه؟ من هرگز نگران نمیشم.
گذشته از این... تو کم میاری.
این دفعه نه. خب، پس این دفعه...
باید تا آخر بازی بمونی، نه؟
من اینجا خواهم بود.
آمادهای؟
مطمئنی؟
چیکار میکنی؟
اینو کی بهت گفت؟ خانم لوتز.
اون فقط گفت که آقای لوتز پیش یه واسطه میره.
تا سعی کنه با استادان بزرگ شطرنج در دنیای ارواح تماس بگیره.
با کسی تماس گرفته؟ نه.
ولی با یه قهرمان مرده تخته نرد تماس گرفته.
آقای سَندرسون؟ تلفن با شماست.
الو. الو.
سلام، پیتر. شما کی هستی؟
کسی که قراره به یه بخش مهم از زندگیت تبدیل بشه.
میخوام باهات یه بازی کنم.
گوش کن. من وقت این کارا رو ندارم.
برای دِبی وقت داشتی.
چی؟ من تمام اثر انگشتهای تو رو پاک کردم.
چی شده، بابا؟
هیچی. بریم.
آقای سَندرسون؟ یه پیام براتون هست.
بعداً میبینمت، بابا. خداحافظ.
پلیس رو برام خبر کنید.
چرا زودتر به ما نگفتی اونجا بودی؟
نمیدونم. از ساعتها بازجویی میترسیدم.
نمیتونم قید یه بازی رو بزنم.
ما هم نمیخوایم مرگ کسی در بازیهای شما دخالت کنه.
رابطهتون باهاش چی بود؟
معمولی. داشتی باهاش میخوابیدی، نه؟
جدی نبود. مشکلت چیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.