The first 61 lines.
اونجاست
کاپیتان لنگ دایناسورها رو از این رودخونه مخفی آورد بالا.
و اون تنها جای اطرافه.
پس حتماً گبا و تخم بامپی رو بردن اونجا.
اوه...
وای خدای من، این جوجهها بامزهترین جوجههای دنیا نیستن؟
باحاله. حیف که دایناسور نیستن.
میدونی، همون چیزی که اومدیم پیداش کنیم.
صبر کن.
شنیدی؟
من چیزی نمیشنوم.
نه.
بن راست میگه.
صدای ژنراتور میاد.
مزارع متروکه ژنراتور نمیخوان.
پس شاید، اینجا فقط یه مرغداری نیست.
بابا، گوش کن.
فکر کنم جایی رو که دنبالش بودیم پیدا کردیم.
الان مکان رو برات میفرستم.
کس دیگه ای فکر نمیکنه غیرمسئولانهاس
که یه چهارده ساله خاص رو اون پایین و توی خطر ببریم؟
اون تازه با ما توی رودخونه بود.
و نمیتونیم همینجوری اینجا تنها ولش کنیم.
حق با توئه. همهتون با زینا عقب بمونید.
من میرم اوضاع رو بررسی کنم.
ما اینجا نمیمونیم که تو سرتو بندازی پایین بری تو دل خطر.
زینا به اندازه کافی بزرگه که خودش تصمیم بگیره.
درسته، زین؟
منو جا نمیذارید!
وایستا! ما با هم قویتریم!
باشه. پس فکر کنم همهمون میریم.
هی، آرومتر.
امن نیست.
دیگه صداش رو نمیشنوم.
منم همینطور.
فرار کنید!
کنجی!
نه!
صبر کن. تو اون صدا رو میشنوی؟
باز همون صداست.
دایناسورها آزاد شدن!
ا... اون تو!
وای!
نگاه کن چی شده.
خب، فکر کنم داریم میریم پایین.
بن و کنجی چی میشن؟
نگران نباش. مطمئنم که خوب میشن.
وقتی رفتیم اون پایین، حتماً یه راه دیگه برای بیرون رفتن هست، نه؟
باورم نمیشه از اون چیزا تندتر دویدیم، رفیق.
منم همینطور.
یه کم تعجب کردم که بهشون پیشنهاد مشتزنی ندادی.
آره. گفتم برای تنوع یه چیز جدید امتحان کنم.
سمی راست میگفت. اینجا قطعاً فقط یه مرغداری نیست.
مثل اینکه الان توی شکم هیولا هستیم.
من این چراغای کمنور رو به چراغای چشمکزن هر روز ترجیح میدم.
واقعاً؟ من چشمکزدنش رو دوست داشتم. حس میکردم توی مهمونیام.
راستی، میشه برگردیم به اون اتاقی که چراغاش چشمک میزد؟
دلال فقط دایناسور وارد و صادر نمیکنه.
بلکه دارن خودشونم تولید میکنن.
هیچی مثل یه کارنامه متنوع نیست.
نگران نباش، هیچی حس نمیکنه. اون مایع...
No comments yet. Be the first to leave one.