The first 200 lines.
©EchEm
چند سال پیش تو نیویورک بود
که با برداشتن چند تا دیویدی از یه مغازه
با نوام چامسکی آشنا شدم
دو تا کار به اسم "تولید رضایت" و "یک شورش بدون مکث"
یادم میاد که
چند تا بچه از طرف مدرسهشون
با پرفسور چامسکی تو ایستگاه رادیویی کوچکشون مصاحبه میکردن
نوام بهشون توجه کامل داشت
برخورد نوام به هرکسی که درخواست مصاحبه میداد همین طور بود
هم فیلم و هم ویدئو به اقتضای ماهیتشون، گمراهکنندهان
ادیتور یا کارگردان یه طرحی میچینه
از بخشهایی که با دقت توی ذهنش انتخاب شده
به عبارت دیگه، بافت و زمینهی متن برجستهتر از خود متن میشه
و در نتیجه، حرفی که به نظر میرسه از دهن سوژه در میاد
در واقع از فیلمسازه
به همین خاطره که به نظر من این پروسه میتونه گمراهکننده باشه
ذهن آدمی برشها رو فراموش میکنه. این قوه ذهنی مخصوص آدمی
که متوجه شدم نوام بهش میگه استمرار ذهنی
مغز، ساختههای مستمر رو به عنوان یک واقعیت درک میکنه
و نهایتاً به این باور میرسه که
تونسته سوژه رو به خوبی بشناسه
از طرف دیگه، تصویرسازیای که من تصمیم گرفتم برای این فیلم انجام بدم
آشکارا برداشت ذهنیِ سازندشه
اگه پیام یا حتی پروپگاندا بتونه منتقل بشه
مخاطب مدام با این هشدار روبروست که
این واقعیت نیست که میبینه
و تصمیم بر عهده خودشه که قانعکننده هستن یا نه
همچنین من به دنبال طرحی بودم
که بتونه ازش یک نتیجۀ منسجم در پی این پروسه طولانی حاصل بشه
راهی که ازش بتونم بر خلاقیت پراکنده گاه و بیگاهم تمرکز کنم
و ایدههایی که توی ذهنمه رو گسترش بدم
البته که منیتِ من هم خیلی بزرگ شد
چرا که دورنمای من گفت و گو
با مهمترین مغز متفکر معاصر بود
همونطور که خودش هم به صورت اتفاقی در پایان یک پرسش
تو یه پاراگراف توضیح داد
که چرا چامسکی از آمریکا متنفره؟
این یه سوءتفاهمیه که فقط وقتی ایجاد میشه
که مردمی که کشور رو اداره میکنن رو همونایی در نظر بگیرید که تأسیسش کردن
اما مهم نیست
پرفسور چامسکی جوانتر نمیشه، پس بهتره عجله کنم
البته به همین دلیله که از عمه و خالهام هم فیلم میگیرم
اگرچه انیمیشنش نمیکنم
اما اونها اهل بحث نیستن
هستن؟
ما قراره یه گفت و گو داشته باشیم
بعضی مواقع سرعتش زیاد میشه و بعضی مواقع هم نه
امیدوارم زیاد گیجکننده نباشه
نه من رو اذیت نمیکنه
باشه، آخه یکم شلوغ پلوغه
این طوریه
این صدا مال دستگاههای قدیمیه
برای همین میخواستم قبلش بشنوین
شنیدنش شما رو یاد جوونیاتون میندازه احتمالا
صدای فیلمبرداری رو خراب نمیکنه؟
چرا صدای دوربین یکمی تو فیلم میاد
اما همینقدر که کلمات رو بفهمم چی هستن کافیه برای من
من سؤالاتم رو قبلا تا حدودی آماده کردم
اما... هووم، عذرخواهی میکنم
یکم هول شدم من الان
هول شدی؟
آره، هول شدم
بعد از این همه تجربه که تو مکانهای عمومی داشتی؟
نه خب... این بیشتر از اینکه به من مربوط باشه
بستگی به کسی که باهاش ملاقات میکنم داره
میخوام با این پرسش شروع کنم
اولین خاطره زندگیتون که یادتون میاد رو بگید
-اولین خاطره زندگیم؟ -بله
خاطرههایی هستن که میتونم بگم مال چه تاریخیان
چونکه میدونم کجا اتفاق افتادن
این خاطره رو هم میتونم بگم تقریبا مال یک سال و نیمگیامه
وقتی نشسته بودم روی...
یادمه کجا بود
قطعا مال یک سال و نیمگیه
روی کابینت نشسته بودم
و خالهام که...
پدر و مادر من هر دو شاغل بودن، که یکم غیرمتعارف بود
برای سالهای دهه سی
برای همین خونه ما همیشه پر از خالهها و پسرخالههام بود
بقیه هم زیاد میومدن
همیشه چند تا خاله بودن که پیش ما بودن
یکیشون بود که سعی داشت به من شوربا بده
که من دوست نداشتم بخورم
واسه همین میذاشتم گوشه لپم و قورتش نمیدادم
اون هم سعی داشت بفهمه چطوری میتونه
یه کاری بکنه که من بجوم و قورتش بدم
اما من قاعدتا مدت طولانیای اونجا نشسته بودم
بچه کلهشقی بودم
قصد هم نداشتم اون شوربا رو بخورم
خیلی خوب یادمه این خاطره رو
حول و حوش شونزده هفده ماهگی بود
از اون زمان چیزهای دیگری رو هم یادمه
اون موقع توی مهدکودک بودم
یادمه که میایستادم اونجا و به اطرافم نگاه میکردم
با خودم فکر میکردم بچهها میخوان چیکار کنن و چرا و از همین چیزها
به نظر شما آیا ارتباطی هست
بین پیشرفت زبان
و چیدمان خاطرهها؟
آیا ربطی داره که مغز از کجا به خاطرهها دسترسی پیدا میکنه...
ما درباره فراگیری زبان خیلی چیزها یاد گرفتیم
هرچی با دقت بیشتری در مورد زبان مطالعه شده
هرچی تکنیکهای تحقیق پیچیدهتر شده
بهتر متوجه شدیم که
کودکان دانش نسبتاً بالایی درباره زبان دارند
بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم
قبل از اینکه بتونن حتی این دانش رو بروز بدن
شواهد مستقیمی برای این حرف وجود داره...
قراین و اماراتی هم هست در این مورد
به عنوان مثال برای بعضی از این قراین
یک تکنیکی هست در آموزش زبان
به کودکِ کور و کر
همسر من در این زمینه خیلی کار کرده
بهش میگن متود تادوما
بله، با دست
درواقع کاری که میکنن اینه که به فرد یاد میدن
تا دستش رو بذاره روی صورت دیگری
و با استفاده از تغییر در حالتهای چهره و تارهای صورتی
درک کنه دیگری چی میگه
اگرچه اطلاعات بسیار بسیار کمی منتقل میشه
اما مردم رضایت بسیار بالایی از دانش زبانی
که این طوری منتقل میشه دارن
و به همین ترتیب
باید آزمایشهای خیلی پیچیدهای انجام بشه
تا بفهمیم چی نمیدونن
اگرچه استفاده از این متود برای کسانی که قبل از هجده ماهگی
بینایی و شنواییشون رو از دست دادن
هیچ وقت موفقیتآمیز نبوده
در این مورد اینطور به نظر میرسه که
در اون دوران ظهور و بروز اولیه
زمانی که کودک دانش زیادی رو ابراز و اظهار نمیکنه
در حد گفتن یک کلمه یا یه جمله دو کلمهای
داره ویژگیهای اصلی زبان رو فرا میگیره
این میزان خیلی زیادی از دانشه
که بر مبنای اون میره جلو. وقتی...
این البته ناخودآگاهه، اما بر مبنای همون میره جلو
و وقتی این دستورالعملها رو بعدا یاد میگیره
شواهد خیلی کمی وجود داره
که در واقع میتونه توی جامعه زندگی کنه
جایی که مردم دارن صحبت میکنن
و میتونه بفهمه که دارن چی میگن
اگه بتونه دستش رو روی صورتشون بذاره
یه چیزی رو هم بگم، میدونید
یکی از جالبترین چیزها در باره زبان
که واقعا در موردش زیاد کار نشده هنوز
اینه که یه نوزاد یک روزه رو در نظر بگیر
این نوزاد...
توی دنیا خیلی چیزها در جریانه
چطوری یه نوزاد یک روزه میتونه بفهمه
این اتفاقاتی که تو دنیا داره میفته
ربطش به زبان چیه؟
این یه شاهکار باورنکردنیه
هیچ موجود زندهای نمیتونه این کار رو بکنه
آره... وقتی داشتم بزرگ میشدم
ما به تناسخ باور داشتیم
تناسخ؟
یه افسانه است. اما به نظر من
باعث شد من به عنوان یک موجود مستقل کامل تبدیل به موجود جدیدی بشم
این افلاطونه
نظریه افلاطون درباره به یاد آوردن همینه
افلاطون همیشه مبهوت این سوال بود که آدم از کجا انقدر چیز میدونه؟
و جوابش این بود که
لابد از زندگیِ پیشین یادشه
تو هم به باهوشیِ افلاطونی
میخواستم خیلی خلاصه بپرسم
پدر و مادرتون متود آموزشی خاصی داشتن؟
و همین طور خیلی خلاصه از متود آموزشی مدرسه تون بگید
من تو مؤسسه پیشرفته دویت بودم
که مدرسه خیلی موفقی هم بود
برای من که خیلی خوب بود
ساختار غیرمنظمی نداشت اما تأکید داشت روی
ابتکار، خلاقیت و همکاری با همدیگه
به کسی نمره نمیدادن
اما هر کسی رو تشویق میکردن به دنبال کردن علاقههای خودش
این دستورالعمل خاصی نداشت، اما رویه اصلی مدرسه بود
و به همین جهت شما چیزهایی رو یاد میگرفتی که باید یاد میگرفتی
اما در جهت خواست و علاقه خودت
و غالبا در همکاری با بقیه
درواقع من اصلا خبر نداشتم
که شاگرد خوبی هستم، تا موقعی که رفتم راهنمایی
من از یک محیط بسیار آزاد و خلاق
و پرنشاط رفتم به
یک مدرسه بسیار نظاممند و قاعدهمند
جایی که همه رتبهبندی میشدن
و هرکسی باید دقیقاً همون کاری که بهش میگفتن رو انجام میداد
و هرکسی سعی داشت مسیرش رو به دانشگاه هموار کنه و از همین قبیل
اونجا بود که من فهمیدم دانشآموز خوبی هستم
یعنی من میدونستم که جهشی خوندهام
همه هم میدونستن که جهشی خوندم
ولی هیچ کس دیگری...
تنها چیزی که باعث میشد بقیه بفهمن این بود که
سنام از بقیه کمتر بود توی کلاس
اما جدا از اون معنی خاصی نمیداد
من سالهای مدرسه ابتدایی رو خیلی خوب یادمه
اما راهنمایی رو به سختی یادم میاد
شبیه یک سیاه چاله س
و به نظر شما رقابت کردن باعث نابودی انگیزه میشه؟
نباید بشه
چه اهمیتی داره از دیگری بهتر باشی؟
این مدرسه راهنمایی کجا بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.