The first 200 lines.
خانم گین؟
خانم گین؟
آدلین!
آدلین!
آخ! مادر! مادر!
میدونم تو چی هستی
میدونم تو چی هستی!
بنشین.
اینها برای چیست؟
خب، اینها برای توست.
تو هستی که سوتین و شورت منو میدزدی، نه؟
میدونم چندتا برداشتی. من اینها رو از "سیرز اند روباک" سفارش میدم.
یه چیز واقعاً تاریک در مورد تو وجود داره، ادی گین.
بله، خب، کُنده از کُنده خبر داره.
خب، در این مورد حق با توست.
اما تو با من صادق نبودی، ادی.
پس من به تو آخرین شانس رو میدم تا راست بگی.
و اگه با من صادق نباشی، خدا رو شاهد میگیرم، کار ما تمومه.
من اون جسد رو دیدم، ادی.
اون جسد مادرت هست؟
نه، اون اون نیست.
حقیقت رو به من بگو.
دارم میگم.
از کجا گیرش آوردی؟
کندمش و بیرون آوردم.
چرا؟
فکر کنم برام جالب بود.
او به من گفت فقط استخوانها رو لازم داره.
کی گفت؟ مادر.
پس الان به اون جسد مرده، این رو میگی؟
آره. یعنی...
اونه. اون مادره. اون...
اون داخلشه.
نمیدونم چطور توصیفش کنم.
اون جسد مادره.
میفهمم.
تو واقعاً آدم شومی هستی، ادی گین.
اولین باری که گوشت رو لمس کردی چه حسی داشت؟
خب... نسبتاً تازه بود.
فقط یک هفته بود که مرده بود.
یه بار یه عکس از "ویجی" دیدم.
یکی از روی پل بروکلین پریده بود.
و وقتی جسد رو پیدا کردن،
صورتش کلاً له شده بود، مثل یه کدو تنبل هالووین توی شب شیطان.
صورت اون هم همینطور پاشیده به نظر میرسه.
اینطور مرد؟
نه.
فکر کنم معمولی مُرد.
نمیدونم چرا مردم دربارهی مرگ اینقدر وسواسی میشن.
خاکستر به خاکستر، خاک به خاک. همونطور که توی انجیل اومده.
هیچ چیز انسانی حالم رو به هم نمیزنه.
فکر میکنم اگه یه انسان بتونه انجامش بده،
جذابه.
و البته، میخوای اینها رو با غذا مصرف کنی.
آره، آره. آره. فقط بده به من، آلبرت. ممنون.
حالت خوبه؟
اوه.
آره، یادم رفت اینجا بودی.
آره، خوبم. به من توجه نکن.
فقط اومدم که آهک بیشتری بگیرم.
اوه.
برای چی این همه آهک میخوای؟
خب، یه گاو جوان دیگه هم مُرد. اوه.
این یکی خیلی جوون بود. آره.
تقریباً مثل یه گوساله.
خب، آهک باعث میشه تجزیه سریعتر بشه.
میشه، اِ، ۲۹ سنت، لطفاً.
آه، لعنتی.
من فقط یه ربع دلار دارم.
یه کم پس میدم. اوه، ادی.
من میتونم اختلافش رو حساب کنم.
مطمئن باشید پس میدم. اوه، مهم نیست.
تو همیشه مثل یه نور روشن هستی وقتی میای اینجا.
تو تنها کسی هستی...
که تا حالا با من مهربون بوده.
حقیقت نداره. چرا. چرا!
و مهربونی واقعی همیشه باعث میشه گریه کنم.
آره.
به من نگاه کن.
اعصابم... داره فرسوده میشه.
دارم از هم میپاشم.
اوه.
کمی رنگپریده به نظر میرسی. آره.
چیزی خوردی؟ من اشتها ندارم.
آخرین باری که غذا خوردم رو به یاد نمیآرم با...
با قرصهایی که دکتر بهم داده.
اما برای هیکلم معجزه کرده.
بله، همینطوره.
از وقتی دانشآموز بودم اینقدر لاغر نبودم.
اما همیشه اینقدر عصبیام.
خب، بهت بگم چی کار کنیم.
چطوره برای یه ساعت تعطیل کنی و من تو رو برای شام ببرم؟
چی؟
اوه، نه، ادی.
من همین الان آخرین ربع دلار تو رو برداشتم.
خب، من تو رو میبرم داروخانه. اونجا اعتبار دارم.
بیا دیگه. به هر حال نمیتونم بذارم یه خانم گریه کنه.
بیا بریم یه غذایی بهت برسونم.
میدونی چیه؟
باشه، ادی گین. اجازه میدم منو ببری.
برنیس وردن زیادی سخت کار میکند.
درسته.
به نام عیسی مسیح، آمین.
آمین.
غذای خوب، گوشت خوب، خدای خوب، بیا شروع کنیم.
آلبرت، میتونم یه کم دیگه قهوه بگیرم؟
خب، همونطور که داشتم میگفتم،
من به پسرم افتخار میکنم.
معاون کلانتری و این جور چیزا.
ولی هیچوقت برای دیدنم نمیاد.
خب، حالا زندگی خودش رو داره.
ولی من ۱۷ سالم بود که اون رو به دنیا آوردم.
به زور یه زن کامل شده بودم.
ولی یهو این بچه رو داشتم، میدونی؟ گیر افتاده بودم.
داری استیکت رو نمیخوری.
آره، من... فقط یه سیگار میخوام.
بعدش اشتهایم دوباره برمیگرده.
هوم.
برنیس، انگار یه مشکلی وجود داره.
نه، نه، نه، نه. این...
نه.
متأسفم.
فقط تو من رو یاد اون میندازی.
پسرت؟ نه، "برت".
مردی که دیوانهوار عاشقش بودم.
آخ. اون اومد تو مغازه.
شوهرم لئون تقریباً یک سال بود که مرده بود.
دنبال میخهای محکمکاری میگشت، ولی اندازهاش رو نمیدونست.
خب، من همه چیز رو درباره میخهای محکمکاری میدونستم.
و قبل از اینکه بفهمم، ما ساعتها و ساعتها با هم حرف میزدیم.
و دیوانهوار عاشق همدیگه شدیم.
و بهم گفت که با من فرار میکنه.
اگه این چیزی بود که من میخواستم.
و من بهش گفتم، "برت،"
گفتم، "من نمیتونم یه زن هرزه باشم."
"من... به خاطر خدا یه پسر دارم که معاون کلانتره.
و این آخرین شانس منه. "من میخوام این رابطه واقعی باشه."
"میدونی، من نمیتونم با لقب اون ایزابل بدنام شناخته بشم
که مغازه ابزارفروشی رو میگردونه."
و همین کار رو کرد.
آره، همین کار رو کرد. زنش رو ترک کرد و اومد پیش من.
بهش گفت، "ترودی."
"ترودی، من عاشق اون زنی شدم که مغازه ابزارفروشی داره."
"و هیچوقت به این اندازه خوشحال نبودم."
بعدش چی شد؟
وایتکس نوشید، ادی.
خودکشی کرد.
وای، پسر.
اتفاقاً میدونی کجا دفنش کردن؟
فقط از روی کنجکاوی میپرسم.
آه، ادی، چه آبروریزیای شد.
اون نمیتونست با این شایعات کنار بیاد، میدونی؟
این همه پشت سر حرف زدن.
و البته همه من رو مقصر میدونستن.
بهم میگفتن "اون زن میخهای ولگرد."
و بعدش هم اون رفت.
میدونی، پوووف، همینجوری، غیبش زد.
و حالا من دارم این قرصها رو میخورم و میترسم اگه نخورمشون،
ندونم چه بلایی سرم میاد.
فکر کنم ممکنه دیوونه بشم.
داری سینههام رو تحسین میکنی، اد گین؟
متأسفم.
اوه، نه.
نه، عذرخواهی نکن.
اون چه مدل سینهبندی هست؟
هیچوقت همچین سینهبند توریای ندیده بودم.
آره، برت برام خریدش.
هرچند یادآوری این موضوع آزارم میده،
هنوز هم میپوشمش.
برای گرامیداشت عشق از دست رفتهمون.
فکر میکنی من میتونم بپوشمش؟
ببخشید چی گفتی؟
میتونم؟
خب...
آره.
از اونجایی که انقدر بهم لطف داشتی،
من کی هستم که بگم نه؟
اوه.
تو درست مثل اونی.
من رو وادار میکنی که شیطنت کنم.
و وادار میکنی که هرزه باشم.
بوش کن.
عطر من روش مونده.
چه شبی شد این شب، ادی.
نمیخوام تموم بشه. خب، مجبور نیست تموم بشه.
اوه! آه.
یه کم از انجامش فاصله گرفتم.
خب، با احتیاط و مداومت آدم برنده میشه.
مطمئناً همینطوره.
اوه، سلام.
اون کیه؟
هیچکس.
فکر کنم برم برامون یه نوشابه بگیرم.
باشه.
وای!
اوه!
دو تا کوکاکولا، لطفاً.
سلام.
اون میتونه یه مبل فوقالعاده بشه.
اوه، ادی.
No comments yet. Be the first to leave one.