The first 200 lines.
اسم من آماندا تیلور هست
و من دختر یک قاتلام.
وقتی مادرم مرد، این بریدههای روزنامه رو پیدا کردم
بین وسایلش.
درباره قتلهای حلنشده کیپ راک.
قتلهای جودیت دانلی و سوزان مید.
من باور دارم اون فکر میکنه
پدر من هم این دخترها رو به قتل رسونده.
کتاب من حقیقت رو فاش میکنه.
بث!
اینجا چی کار میکنی؟
پلیس تو خونهمونه. نمیدونیم چی شده.
میتونی... میتونی لطفاً بیای؟ - البته، البته.
شنیدی؟ گمشو برو!
تو این کارو کردی! میدونم تو لعنتی انجامش دادی!
نمیدونم چرا دیگه فکر نمیکرد
که پدرش قاتل بوده
و شروع کرد تصور کنه که من بودم.
میخوان تو رو به خاطر این متهم کنن.
اوه، کجا... کجا میری؟
اوه، کجا... کجا میری؟
زن پشت تلفن: به نمایندگی از مدیر "ثورن" زنگ میزنم.
یه مسئله حساسی پیش اومده.
احتمالاً با همین فکر میمیرم
که کی خواهرمو کشت.
دوستپسرت کیه؟
اون صاحب "سینک"ـه. همون کلاب؟
مادرت چطوره؟ - خوبه.
سلام میرسونه.
من اون عکس رو گرفتم.
درست قبلش یه عکس دیگه هم گرفتم
وقتی هنوز داشت تماس تصویری میگرفت.
و من دیدمش.
جان کیه کوفتی؟
جان، اوه، سلام، آماندا تیلور هستم.
ببینید، بعد از این بحث ناگهانی ما،
امیدوارم اگه چند نکته دیگه درباره کتاب توضیح بدم،
دوباره به صحبت با من فکر کنید.
فقط... فقط برای اطلاع شما،
من از یه پلتفرم رمزگذاریشده استفاده میکنم،
پس گفتگوی ما،
کاملاً خصوصی میمونه.
اون موقع اسم هر کس و ناکس جان بود.
چرا دنبال یه جان هستی؟
ممکنه مظنون باشه؟
نه، نه بدون نام خانوادگی تأییدشده.
و بدون اظهار نظر.
بدون اظهار نظر؟
بدون اظهار نظر؟
بث، ما باید یادمون باشه
که تو شاهد دادستان هستی.
و بعد از شهادتت جریان رو برات توضیح میدم.
اوه.
تو خیلی کسلکنندهای، میدونستی؟
هر چقدرم که برام سخت باشه کمجلوه باشم،
نمیخوام به پرونده لطمه بزنم
با لو دادن نقشهی کارمون، باشه؟
ببخشید.
متاسفم.
اوه خدای من. - یه لحظه.
اوه. - اشکالی نداره.
متاسفم. - مشکلی نیست.
یه لحظه.
ممنون.
بفرمایید. - ممنون.
خیلی متاسفم. ممنون. - مشکلی نیست.
اوه، وای.
آم... - وایسا.
آآآ! - اینم از این.
ببین، آم... - اوه نه!
...اگه بخوای، من... من میتونم مقداری از اینا رو برات حمل کنم.
آره، میخوای کمکم کنی اینا رو ببرم
23 کیلومتر تا خونهام؟
اوه، خدایا.
باشه. - آم...
آره. اه...
برات اشکالی نداره؟
نه، نه، نه. - متاسفم. - من فقط دارم... - اشکالی نداره.
من اینجا دارم جون میکنم. - بذار من این یکی رو بگیرم.
باشه.
من همین سر خیابون زندگی میکنم.
فقط داشتم مرزهای آدم خیر بودنت رو امتحان میکردم.
میدونی چیه؟ فکر کنم ولش کن.
تو فکر میکنی؟
خب، شاید، نمیدونم. الان که گرفتیش.
یعنی، 23 کیلومتر، خب، مثل اینه که،
کاملاً خارج از محدوده نیکوکاری منه.
قبول.
بالاخره هر کسی یه حدی داره.
راستی، من اندرو هستم. - لیا.
آره، ما داریم با یه هنرمند بزرگ ژاپنی کار میکنیم.
اوه، چه جالب.
پس تو، اه، خودت هم نمایش میذاری؟
پس تو، اه، خودت هم نمایش میذاری؟
هاها.
آم، ببینید، ممنون که به داد رسیدی...
وای لعنتی.
وای لعنتی!
و اینکه همینجوری گذاشتنش تو خیابون.
و قرار بود سرهمشده بیاد!
وای خدای من! این دیگه چه کوفتیه!
آم...
عالیه.
آه، باید...
...بیارمش تو یا...
آم...
وای خدای من.
این چیه، یه خونه تاشوئه؟
نه، فلورگنه.
اوه، البته.
کیه که به یه فلورگن نیاز نداشته باشه، مگه نه؟
بیا تو.
آم، فکر کنم اینجا خوبه.
وای، چه خوب.
پس تو گاراژ زندگی نمیکنی. این خوبه.
تو گاراژ؟ نه.
آره.
نه، خب، اصلا اینطور نیست. این خونه خودمه.
قشنگه، مگه نه؟ من، آم...
راستش، من قبل از تصادفم خریدمش،
و انقدر دوستش دارم که تغییرات لازم رو توش ایجاد کردم.
به هر حال، ممنون.
ممنون که این کار رو کردی.
و ممنون که وسایل خریدم رو نجات دادی.
نه، مشکلی نیست، اون خیلی سنگینتر بود
نه، مشکلی نیست، اون خیلی سنگینتر بود
از چیزی که فکر میکردم وقتی کمک رو پیشنهاد دادم، پس...
از دیدنت خوشبختم.
هی، آم...
اگه بخوای، من...
هیچ منظور بدی ندارم، ولی من...
منظورم اینه که، من میتونم بعد از دادگاه برگردم
و کمکت کنم اینو بذاری...
بعد از چی؟
بعد از دادگاه.
ولی من... من تو دادگاه نیستم. من...
اوهوم.
من عضو... من عضو... من عضو هیئت منصفهام.
اوه، باشه، آره. - آره، من یه... من یه...
...عضو هیئت منصفهام.
جدی میگم، من...
...من... خوشحال میشم کمک کنم
و خب... واقعاً تو مسیرمه.
راستش رو بخوای، میتونم از یکی دیگه کمک بگیرم.
مشکلی نیست. میتونم یه کارگر بگیرم...
چی، داری یه نوازنده حرفهای رو رد میکنی
به خاطر یه... مثلاً یه نجار یا یه همچین کسی؟
یعنی، دیوونهای؟
شمارهام رو بهت میدم،
و تو فکراتو بکن، و اگه فکر کردی ایده خوبیه،
اون وقت میتونی یه پیام بهم بدی.
آم... - یا نه.
آم... - یا نه.
خب، باشه. - آره؟
باشه.
کی این حرف رو زد؟
دوست داری حرفی که الان زدی رو تکرار کنی؟
جنگجویان صلیبی باید کارشون رو بهتر انجام میدادن
و همه تروریستها رو میکشتن.
جنگجویان صلیبی باید کارشون رو بهتر انجام میدادن
و همه تروریستها رو میکشتن.
باشه.
ولی از دید مسلمانها،
این مسیحیها بودن که تروریست محسوب میشدن، مگه نه؟
چیزی که در مورد تاریخ جذابه
اینه که میتونی روایتها رو تغییر بدی
بر اساس دیدگاهت.
یه مثال میزنم برات.
مثلاً، تو سال ۱۰...
باشه. من...
متاسفم.
م-من نمیدونستم که داشت فیلمبرداری میشد
و این قراره این همه دردسر درست کنه.
تو ازشون خواستی مقالههای جنگهای صلیبی رو بنویسن
از دید یه بچه مسلمان.
نه، نه، نه، نه. من بهشون... من بهشون گزینه دادم.
من یه معلم تاریخم. دارم سعی میکنم کارم رو انجام بدم.
بسام! - این کاریه که من انجام میدم. چی شده؟
متاسفم، ولی...
بهت هشدارهای رسمی لازم داده شده
و از بالا تحت فشارم.
و از بالا تحت فشارم.
دیگه از دست من کاری برنمیاد.
جدی نمیگی.
جدی میگی؟
مریلین.
تو منو میشناسی.
من همچنین دارم این رو در نظر میگیرم
غیبتت در رویدادهای مدرسه بعدازظهرهای جمعه.
نه، برنامه کاری من عمداً طوری تنظیم شده بود
که نماز جمعه رو شامل بشه.
مریلین، امکان نداره جدی بگی.
برنامه کاری تو همچنین قرار بود شامل بشه
کارناوالهای ورزشی، اجتماعات خاص، اردوها،
هر چیز دیگهای که بعدازظهر جمعه برگزار میشه.
باشه.
ببین، من نمیخوام غیر منطقی باشم، واقعاً نمیخوام.
و هر دومون یه نتیجه ارزشمند داریم که باید بهش برسیم.
چی؟ - سلما.
اگه استعفا بدی، اون میتونه بورسیهاش رو حفظ کنه.
No comments yet. Be the first to leave one.