The first 200 lines.
تيــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــديم ميـــکـــند
خيلي خوب . همه از تختها بيان پايين زود باشيد . همه چيزو ول کنيد
ميسي
يالا . شل و ول
يک دو سه، با من بيا، چهار
درسته بيا، يالا
با من بيان ، با من بيان
بريم اينجا
خيلي خوب .. قراره همه چيز درست بشه
پس خانم آگوستوس چي ؟
نه . اصلا وقت نداريم
يالا اشکالي نداره ، اشکالي نداره
بريم
سه، چهار، پنج،،،
جني و سايمون،
يالا جني . بيا
جني
سايمون
بيان
دووستي
منتظريم همه چيز تموم بشه
قبل از اينکه بفهميد
دوباره توي تختهامون جمع ميشيم
عيبي نداره . خيلي خوب
هيس
عيبي نداره
اونها بايد درست روي سرمون باشند خانم
فکر کنم نيروگاه را زدند
ولي اگر اينقدر نزديکند خيلي زود مي رسند به ما
همه چي داره ميريزه
خوب . نزديکتر از اون چيزي بود که براي من مهم باشه
عجب جاي قشنگي
ميدونيد ..شايد بخوام تعطيلاتمو اينجا بگذرونم
خيلي احمقي خانم
قرار نيست تعطيلاتمون را اينجا تلف کنيم
چرا نه ؟
تو هر چي لازم داشته باشي را داري
آب شيرين
جاي نشستن
نماي زيبا
اين چيه ؟
آجره ؟
يک منظره فوق العاده
از آجر و سيمان
ولي ما به دام افتاديم چطوري ازش خارج بشيم ؟
بريم بيرون ؟ چرا از زيرزمين ميخواي بري بيرون ؟
ما تازه اومديم
اما پس درسهاي فردامون چي ميشه
من اينجا را دوست ندارم خانم خيلي تاريکه
ميگي خيلي تاريکه ؟
خيلي تاريک و خيلي ترسناک
نه
نيست
خيلي تاريکه و
فقط نور کمه
نور کافي ؟
ببينيد . مسئله همينه . تاريکي
هيچوقت هميشگي نيست
حتي وسط زمستون
وقتي خيس و سرد و غمگينه
وقتي روزها کوتاهه
وقتي نفستون روي پنجره بخار ميکنه
هميشه نور هست
حتي اگر فقط براي چند ساعت باشه اينطور نيست ؟
تاريکي هميشگي نيست
براتون يک داستان بخونم ؟
بله لطفا
توي داستان تفنگ و جنگ هست ؟
جنگ داره
باشه پس
.. حالا
.. اين داستان
خيلي وقت پيش اتفاق افتاده
بيشتر مردم به نور فکر مي کردند
که اولين چيزي بود که توي دنيا به وجود آمد
اما اشتباه مي کردند
اولين چيز
اولين چيز
تاريکي بود
ولي همونطور که گفتم مشکل تاريکي اينه که
هميشگي نيست
در آغاز تاريکي بر جهان حکومت مي کرد
دز سرماي او رشد مي کردند و انزواي دلخراشي داشت
اون مي دونست تا وقتي دنيا را در آغوش تاريکي خودش
نگهداره
در امانه
شکست ناپذيره
و غيرقابل لمسه
حاکم تنها و مطلق قلمروي سايه هاي خودشه
براي سالها کفن تاريک اون همه چيز را در محفظه اي منجمد
از نور پوشونده بود
يخهاي سياه کوچک را ببينيد که همه جا پخش شده بودند
پوشانده بودند و تاريکي تا ابديت فراگير شده بود
برگشته بود به گذشته اي سرد و بي پايان از
آينده اي تاريک و ابدي
امن
مطمئن
سرکوب شده
بعد در يک لحظه
همه چيز تغيير کرد امنيت اون از بين رفت
و به دو قسمت شکافته شد
اونجا يک چيز ديگه بود
يک چيز عجيب که داشت به دنياي اون حمله مي کرد
ناآشنا بود
ناخواسته بود
اما با تمام اينها جذاب بود
نور به آرامي در هوا شناور بود
نور سريع و چابک بود
به سرعت حرکت ميکرد بدون اينکه از خودش جاي پايي بر جا بذاره
و تابناکي به دنبال اون بود
همانطور که او مي چرخيد و دور تاريکي مي چرخيد
تاريکي به سمتش خيز برداشت
به طرز غير قابل مقاومتي به سمت او کشيده شد
و به همين دليل بلافاصله ازش متنفر شد
ولي وقتي نزديکتر شد
وقتي نورو بهتر ديد
احساساتش تغيير کرد
اونو خواست خواست تصاحبش کنه
تا بتونه کنترلش کنه
روشنايي لبخند تاريکي را ديد و او هم لبخند زد
و همانطور خودش را آشکار کرد
با تمام درخشندگيش و شکوه سفيدش
قلب تاريکي مالامال از اميد بود
از تملک احتياج به مطالبه گري داشت
تا نگهش داره جذبش کنه
نور نياز اون به کنترلش بر خودش را حس کرد
و اونو مهار کرد
اون مي دونست که نميتونه بمونه
صبر کن
تو گفتي توي اين داستان جنگ داره
ولي اين يک داستان عاشقانه است
من ازش خوشم مياد خانوم
ولي اونها داشتند همديگرو مي بوسيدند و مشغول کارهاي ديگه بودند
پس جنگش کجاست ؟
به اونم مي رسيم
بدون هشدار نور ناپديد شد
تاريکي غمگين و عصباني بود
او در آرزوي نور بود اما احساس کرد بهش خيانت شده
ولي وقتي روياي انتقام براي خيانتي که بهش شده بود را ديد
حس کرد چيزي درونش تکون خورد
نور برايش هديه اي گذاشته بود
احساساتي که هيچوقت فکرشو نمي کرد از تاريکي بگذره
مگه ممکنه ؟
ممکن بود ؟
اين چه چيز عجيبي بود ؟
يک چيزي درونش داشت رشد مي کرد
دردي غيرقابل تصور تاريکي را در هم فرو برد
اون باهاش چکار کرده بود ؟
شکمشو گرفت
انگشتانش را تا عمق شکافهاي شنل
يخزده اش فرو برد
تاريکي لرزيد، لرزيد، نفس نفس زد
با ترکيدن رنگهاي بيشتر خارج از خودش
در اون وفور خيره کننده
قرمز . نارنجي
سبز واي
آبي
نيلي
و بنفش
همه عالي بودند رنگهاي درخشاني داشتند
که باعث شادي در اون دنياي دلخراش
که تاريکي در اون ساکن بود مي شدند
بنفش شواليه مهربونيه
حضور آرامش بخش اون
آرامشي براي برادر و خواهرش بود
سبز مهربونترين شواليه بود
اون بقيه را بزرگ مي کرد
و با تمام موجودات زنده دوست بود
قرمز پر از انرژي و اشتياق بود
يک شواليه آتشين
او باروحيه و متعهد بود صادق و راستگو
آبي بصيرت را پرورش مي داد و صبور بود
و در ميان جنگجويان حضور قدرتمندي داشت
نيلي پر از عشق بود
و با تمام وجودش به همه اهميت مي داد
اون براي مراقبت از برادران و خواهرانش هر کاري مي کرد
نارنجي شاد و پرانرژي بود
تشنه اکتشاف و پيدا کردن هر چيزي در
دنيا بود
زرد سرگرم کننده و بازيگوش بود
سرشار از زندگي و قدرت
رهبر شواليه ها
بقيه هر وقت راهنمايي مي خواستند نگاهشون به اون بود
همانطور که به فرزندانش نگاه ميکرد
اون بالاخره عشق را درک کرد
ديگه نمي خواست به زندگي پر از انزواي خودش برگرده
ديگه هيچوقت نمي خواست دوباره تنها باشه
حالا ديگه بچه هاي قشنگشو داشت
شواليه هاي آيريس
تاريکي خوشحال شد
سعي کرد اونها را نزديک خودش نگهداره تا مثل نور که از دستش داده بود
از دستشون نده
اما هر چه بيشتر نميذاشت دور بشوند
اونها بيشتر مي خواستند آزاد باشند
اونها مثل ابرها قبل از وزش باد شديد پراکنده شدند
در هر جهتي پرواز کردند و پرواز کردند
تقاضاي تاريکي را رد کردند
پريدند و جهيدند و دويدند
از پنجه هاي او از دستهاش که مي خواست بگيرشون
مثل نور
No comments yet. Be the first to leave one.