The first 200 lines.
آنچه گذشت...
اگه این صداها واقعی بودن،
اگه یه چیزی داره باهات ارتباط برقرار میکنه،
یعنی تو بیشتر از هرکسی...
با این شهر ارتباط داری.
ولی باید مدرک جمع کنیم.
اصلا این چیه؟
گفتن موقعی که داشتی ساکه رو دفن میکردی، دیدنت...
و واقعی بودنشون از همین طریق اثبات میشه.
میدونی چه معنایی پشتشه؟
میشه بالشم رو پس بدی؟
میخوای یه چرتی بزنم...
و اگه با این بخوابم، احساس امنیت بیشتری میکنم، متوجهی؟
آره، کاملا درک میکنم. باز هم عذر میخوام.
راستش، میشه گفت بامزه است که من هم لباسی همین شکلی دارم.
میدونم بابا. از تو چمدونت برداشتمش.
چی شده؟
به نظرم ممکنه اشتباه کرده باشم.
از سیر تا پیاز طلاقتون خبر دارم و میدونم قرار بود...
آخرین سفر خوشمون رو تجربه کنیم...
و بعدش بهمون بگین قراره طلاق بگیرین.
توماس مرده! دو تا بچه دیگه هم دارینها!
چرا به ما راضی نیستین؟
اون چیه؟
یه «درخت راهدور»ه.
داشته باش.
چطوری چنین کاری میکنه؟
نمیدونم. ولی اگه گفتی دیگه چیکار میکنه؟
- چیکار میکنه؟ - آدم رو هم جابهجا میکنه.
واقعا؟
ولی مشکلش از این قراره که آدم اصلا نمیدونه از کجا سر درمیاره.
توش اصلا سیم نداره.
چی؟
روکش خالیه. حالا دوشاخهشون رو باش.
داشته باش. اصلا منطقی نیست.
مامان!
تمام اتفاقاتی که تو این شهر میافته، غیرممکنه.
ولی میتونیم بفهمیم ته این سیمکشیها به کجا ختم میشه.
یه نماد عجیب و غریب رو سقفش نقش بسته بود!
حالا دنبال چی هستین؟ هوم؟
فکر جنونآمیزی به سرم زده که احتمالش هست واقعا عملی بشه...
و اگه بشه،
شاید بتونم راهحل برگردوندن این ملت به خونهشون رو پیدا کنم.
خیلی گلهای قشنگیان.
خیلی خوشحالم دوستشون داری.
کی میتونم بیام تو؟
راستش، میشه گفت بیادبی کرده بود.
دقیقا.
چی؟ اصلا قشنگ نبود. امکان نداره.
ای بابا، بیاین بزرگش نکنیم دیگه.
مهمونیه دیگه بچهها، انگار...
- خیلیخب، یکیشون رو انتخاب کن. - اِم، این یکی خوبه.
چه بدونم، آخه به نظرم جشن گرفتن روزی...
که آدم اینجا گیر افتاده یه مقدار غیرعادیه.
دیدگاهت درست نیست.
بقا پیدا کردنمون رو جشن میگیریم.
اینجوری به همه یادآوری میکنیم امکان بقامون وجود داره.
ضمنا، بدک نیست هر از گاهی مهمونی بگیریم.
خیلیخب، دنبال چی میگردی؟
دنبالش نمیگردم. میدونم کجاست.
آها! ایناهاش.
ذخایر سریم اینجان.
ترودی عاشق این پلیوره.
تنها وسیلهام که نمیذارم دستش بهش برسه، همینه.
تازه، الیس خیلی باهاش حال میکنه.
چیه؟
هیچی. اِم...
آخه... آدم با مشاهده رفتارت حس میکنه شرایط اینجا عادیه.
آدم خیلی خاصی هستی.
مسخرهبازی درنیار. هر کسی خیلی خاصه.
حتی ترودی هم خیلی خاصه.
افراد خیلی خاص از همین حرفها میزنن دیگه.
عزیزان دلم رو پیدا کردم.
اِم، پایهاین قبل از مهمونی سرمون رو گرم کنیم؟
عزیز دلم، مهمونی که هنوز شروع نشده.
خودم میدونم! خودم میدونم! واسه همین گفتم قبل از مهمونی دیگه.
چیه؟
هیچی.
فقط... زیادهروی نکن، خب؟
آره بابا، بلدم. خودم بلدم. بلدم.
اِم، جولی؟
تو چی؟
اِم... نمیخواد، مرسی.
خیلیخب.
خیلیخب، باشه پس. خیلی بیحالین.
ویکتور؟ ویکتور، کجایی پسر؟
بریم مهمونی رو شروع کنیم!
حالش خوبه؟
اینجور شبها یه کم بهش سخت میگذره.
همونقدر که زنده موندن یه عده رو گرامی میداریم،
به یاد از دست رفتگانمون هم میافتیم.
بیا، بهتره این رو بپوشی. خیلی ناز میشی.
خیلیخب، اذیتم نکن دیگه پسر.
تو یه نفر که دیگه امروز باید تا خرتناق مست کنی.
چند ساله که اینجایی؟
خواهشا بذار به حال خودم باشم.
- عجب... - الیس!
الیس!
یه پیک میخوری؟
خیلیخب.
دانا، دیگه هلو نداریم.
میدونم. اِم...
تموم کردیم.
تموم شده؟
خیال میکردم چند قوطی دیگه تو زیرزمین جاساز کردم،
ولی...
چند وقته یه سری چیز دیگه برات کنار گذاشتم.
یه مقدار سالاد میوه هست. توت خرس هم هست...
هلو تموم کردیم.
تنها چیزی که طی این همه سال...
همیشه داشتیم، هلو بود،
ولی الان دیگه تموم شده.
شرمندهام ویکتور.
باشه.
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و حامی مغیثی»
تبلیغ کسب و کارتون میتونه اینجا باشه! در تلگرام: realKiarashNg@ و Timelordsubs@
کوین، بیا دیگه! الان هوا تاریک میشهها.
اومدم.
بهترین کانال موسیقی تلگرام: RealGMusic@
«از قیافه دوستان حیرتآور جدیدی...»
«که پیدا کرده بود، معلوم بود خیلی خوشحالن...»
«و به جاهایی شگفتانگیز و مملو از سحر و جادو سر زده بود.»
«با این حال، کرومینوکل حس میکرد...»
«هنوز هم وقایعی در راهه...»
«و ماجراجوییش تو این دنیای جدید و غریب...»
«تازه شروع شده.»
جید؟
من گفتم بیا تو؟
مامانم میخواد کارهای شام رو ردیف کنیم.
بیا ببینم.
- داری چیکار میکنی؟ - این دیگه چه کاریه پسر؟
- داشتم میخوندمشها! - اینجا که دیگه کاغذ ندارین!
این که دلیل نمیشه تو کتاب من نقاشی کنی.
میخوای عین روانآزار جماعت...
رو دیوار خونهتون بکشم؟!
واسه چی اومدی اینجا؟
اِم، به نظرم باید راجع به یه سری مسائل صحبت کنیم.
باید خصوصی صحبت کنیم.
خیلیخب، صبح یه سر بیا.
نه. به نظرم بهتره الان صحبت کنیم.
مسئله مهمیه.
پس لابد قراره شب مهمونم باشی دیگه.
بفرما تو.
ظاهرا عازم جایی هستی.
آره. میخواستم یه سر بیام و برات تعریف کنم.
خب، خیال نمیکردم اینقدر حرف داشته باشیم.
داره هفت پادشاه رو خواب میبینه.
خب، مطمئنم...
امروز که مجبورش کردی تا شب تو زیرزمین حفاری کنه،
ده دوازدهتا قانون کودکان کار رو زیر پا گذاشتی.
نه بابا، داشت حال میکرد. صرفا میخواست کمک کنه.
هر وقت جلوی چشمم نیست، خیلی مضطرب میشم.
آره. آره، همچنین.
ولی ببین، پنجرههامون رو که میخکوب کردیم.
درهامون رو هم قفل کردیم.
اگه بخواد هم نمیتونه اون موجودات رو راه بده.
آره، آره.
خاک عالم! بعدش یاد جولی میافتم که تو اون خونه ساکن شده.
شاید دانا، مسئول اون خونه، یه مقدار...
ولی قطعا احمق نیست.
آره.
کارت چطور پیش میره؟
خب،
اگه بتونم کلانتر رو قانع کنم...
که بذاره کل مسالحشون رو به کار بگیرم،
تکتک باتریهاشون رو خالی کنم...
و دانا رو راضی کنم بذاره رو ارتفاعات...
کنار خانه اجتماعات بسازیمش،
به احتمال زیاد همه...
بعد از شکست خوردنم ازم متنفر میشن.
اذیت نکن دیگه، از این حرفها نزن.
سیگنال دریافت کرده بودی دیگه.
نه بابا. خشخش دریافت کرده بودم.
اصلا در حد سیگنال نبود.
خب، از هیچی که بهتره.
آره.
ببین. ببین.
کار مهمیه.
تازه، نیمه پر لیوان رو ببین،
حداقل میتونیم بعدش بریم سراغ حفره زیرزمینمون.
شاید هم افتادیم توش.
شاید هم افتادیم توش. من برمیگردم پایین.
بهتره بریم تو کارش.
وای، خاک بر سرم.
عه، جلوی پات رو بپا دیگه پسر. امان از دستت.
عه، عه، عه. سلام! وایستا ببینم.
- سلام. - شاید بهتر باشه یهکم کمتر بخوری.
چیـ... چیزیم نیست بابا. چیزیم نیست.
مهمونیه دیگه، مگه نه؟
نگران نباش.
همهچی رو به راهه؟
آره، گمون کنم.
گفت نگران نباشم، اینه که نگران میشم.
خیلیخب، دیگه همگی آروم باشین!
- بچهها! - بهتره بریم.
آره، آره، آره.
آهای، خفه شین دیگه!
خیلیخب.
امشب اینجا جمع شدیم...
No comments yet. Be the first to leave one.