The first 130 lines.
« تـــرجمه و زیرنـــویس از Erfan_Ugmid »
جنگجوی اژدها ... نه صبرکن
استادِ اژدها با آزمون حماسیش برای وضعیت استادیش روبه رو میشه !
دزد دریاییها !
اونا هلوی طلاییه مقدسو دزدیدن
تا دا ! این منم استادِ اژدها !
- صبرکن چی ؟ - نه ، من استاد اژدهای اصلیم.
!هعی،هعی، هعی،هعی
ما نمیتونیم همگیمون پو باشیم
- چرا میتونیم ، وو هو ! - شوخیت گرفته ؟
بچه ها ، تمومش کنید
بچهها ! دارید داستانو خراب میکنید !
من اول پو بودم ، و اونا تو یه زمان یه پو بیشتر نمیتونن باشن ، خیلی خب ؟
این دانشه.
! کتکش بزنید
بیخیال بچهها ، استاد پو هر لحظه ممکنه به روستا برسه !
ما داریم وقتمونو تلف میکنیم تا ...
! ارکید کمیاب لانگهوارو
اوه ! یکیشو پیدا کردیم !
وقتی پو برای جشن هلوی شکوفه پیداش بشه
اینو بهش میدم.
در گذشته وقتی دانش آموز کونگ فویی
به عهدش به کونگ فو متعهد میشد، یه هدیه به یک استاد تقدیم میکرد.
هعی بچه ها ! بنظر میرسه که مهمونی قراره کنسل بشه.
ما هیچوقت نمیتونیم به موقع برسیم
آم
میگما ، آهـ... مطمئنید این امنه ؟
! نه
... نمیتونم ببینم ، نمیتونم ببینم
همین الان نگاه کردم ! نباید نگاه میکردم.
آقایون و خانوما
به جشنواره سالیانهٔ شکوفهی هلو خوش اومدید.
ما مفتخریم که ... جنگجوی اژدها ، پو
پسرم
در حال اومدن به اینجاست تا مجسمهی هلوی مقدسه روستامونو برکت بده.
اون برنامه برکت دهیه خیلی شلوغی داره، پس این برای شهرمون بزرگ خواهد بود.
اشاره کردم اون پسرمه ؟
- ! و اون استاد اژدهاس - ! واو
میتونی قیچیش کنی ؟
و اون اینجا خواهد بود در سکوتمون ... خواب آور ، آرامش بخش
! هلوی غول پیکر ! داره رد میشه ! همگی از سر راه برید کنار
مواظب باشید !
تغییر جهت بدید ! پاهاتون بزارید داخلش
! باید بپریم
! هلو
واو! چه اتفاقی اینجا افتاده ؟
نمیتونم ببینم!
استاد پو. آرزو میکنم تا بتونم دانش آموزتون باشم.
! اون افکارو نگه دار ، هیچکس وحشت نکنه
! استاد اژدها داخلِ خونهست
! نمیزارم اتفاقی برای اون خپلا بیافته
... این احساس و دارم که ما در اعماقیم
- اونا همیشه همینکارو انجام میدن - اوه نه !
اونا نظم وهماهنگی ندارن
اوه ! کمک کنید اینکارو تموم کنم
رفقا ، رفقا ، شما نمیتونید...
همه از دستمون عصبانین. حتی استاد پوهم فکر میکنه که گند زدیم.
فکر میکنید این همه داد و بیداد بخاطر ماست ؟
آره باو. فکرمیکنم بخاطر ماست.
! واو ! اون خیلی شلوغ کاری بود
یه وحشی بازیه کامل بود ، نه ؟
- ممنون که یادمون میاری مادربزرگ. - آو ، بیخیال
فقط با خرجاتون یکم خوش میگذرونم.
وقت بستن چشماست کوچولوا.
میدونم این براتون آسون نیست که دونفر از خانوادهتون رفتن.
و همگی داخل شهر ازتون عصبانین.
تصور میکنم که الان کمتر از همیشه محبوب باشید.
! بچه ها ، متنفرم که الان باهاتون روراست باشم ، اوف
بهترین سخنرانیت نبود مامانبزرگ.
خبره خوب ؟ همهچی موقتیه.
رفقا مسائل و زود یادشون میره.
شو و خیر بچه ها.
باید یه کاری انجام بدیم تا همگی بفهمن که ما چقدر متاسفیم.
این با من ، میخوام برم اون پایین و همهرو افسون کنم.
اون اختراعو روشن کنم باو چاریسما.
شاید یکم چرت بزنم. یکم شیرینیه کوچولوی چشمی پاندایی بهش بدم.
میتونی جدی باشی ، مثلا، برای یه لحظه ؟
ما ایندفعه واقعا گند زدیم. تقریبا کل شهرو نابود کردیم.
ولی ، هعی ! از طرف خوبش، همگی دارن درمورد ما حرف میزنن.
هاه ؟ هاه ؟ درست نمیگم ؟ آره
صبرکن ، چی میشه اگه بریم پایین و مجسمهی هلورو برگردونیم به روستا ؟
- چجوری ؟ - نمیدونم ، بغلتونیمش ؟
باید یه کاری انجام بدیم تا همگی بفهمن که ما چقدر متاسفیم.
- درسته ؟ - ! خیلی خب
خب چجوری این بچهی بدو این همه راه به روستا برگردونیم ؟
سوال خوبی بود.
و جوابش اینه که یه چیزی که صداش میکنن ، کارگروهی.
چون اگه باهم کار کنیم کاری نیست که نتونیم انجام بدیم.
البته بجز کشیدن یه هلوی سنگیه غول پیکر به بالایه تپه.
خیلی خب ، با شمارهی سه. یک ، دو ...
صبرکنید. این یه هول دادنه ، یک دو سهای هستش ؟
یا یه هولِ ، یک دویی ؟
آره. منم همین سوالو داشتم رییس.
و نباید گرم کنیم ؟ میدونی که، ... مثلا یه حرکت کششی خوب انجام بدیم قبل از اینکه
- یک ، دو ، سه ، هول بدید ، باشه ؟! - آ بله.
خیلی خب ، بریم تو کارش.
... یک ! دو، سه ، هول بدید
! نو های، نیگاه کن
هعی ، این مکانو بنگرید. خیلی شلوغ پلوغه.
اینجا یکم احساس خالی از سکنه بودن داره.
! رفیق، اینجا شبیه یه آرامگاه هستش
اوه ، نمیتونم صبرکنم تا اون همه جسدو ببینم.
فکر میکنید این مجسمه ها برای چی هستن ؟
" معبد چهار صورت فلکی."
"اژدهای آبی... ققنوس سرخ
ببر سفید ... لاکپشت سیاه."
خیلی خب ، تا نفهمیدیم اینا چین هیچکس به چیزی دست نمیزنه.
مثلا چی ؟ اینطوری ؟
- خیلی رو مخی. - میتونم پشتمو بهش بمالم ، هاه ؟
این لمس کردن حساب میشه ؟ یه کوچولو مالش ؟
اوه ، نمیتونم پشتمو کنترل کنم.
ووپس
! یا زیرشلواریه مقدس
- ها ؟ - ها ؟
اون چه کوفتی بود ؟
آره ، اون چه کوفتی بود ؟
... اون چراغا ، و مجسمه ها
و اون مثلا ، خوندنه عجیب غریبی بودش ، یا فقط
- داخل ذهنم بود ؟ - ... آره ، هردوی اون چراغا
فن تاگ ! رفیق این خیلی کمک میکنه اگه من فقط
- تنها کسی باشم که زهره ترک بشم. - آره ، بچه ها
یه چیز غیر طبیعی قطعا داخل اون غار اتفاق افتاد.
یه چیز ترسناک.
! ما قراره معروف شیم ، آره
آه ، نوهای ؟ توداری ... برق میزنی.
چی ؟
! هعی ، هعی
اوه ، دستای منم برق میزنه.
- چه اتفاقی داره می افته ؟ - من از کجا بدونم ؟
- صدای جیغ شنیدم. - هممون خوبیم مامانبزرگ.
No comments yet. Be the first to leave one.