The first 200 lines.
افسانه شیائو چو
قسمت نهم
حتی اگه اتفاقیم برای وو گولی نیفتاده بود
دیر یا زود شاهزاده تای پینگ دلیل دیگه ای
برای ازدواج باهام پیدا میکرد
اعلیحضرت بی رحمه و مکرر مردم رو میکشه
شما موقعیت بالایی دارین
خاندانمونم نوک قله بازی قدرته
از همون بچگیم
خیلی از دوستان خانوادگی قدیمیمون رو میدیدم
که ناگهانی میمیرن
اگه ازدواج یا شاهزاده تای پینگ
بتونه خاندانمون رو تو امنیت نگه داره
پس مشکلی نداره
مردم عادی فقط میبینن
همسر شاهزاده تای پینگ بودن عالی به نظر میاد
اما نمیدونن
شاهزاده تای پینگ تدبیر عمیقی داره
که خیلی غیرقابل پیش بینیه
دخترم
وقتی باهاش ازدواج کردی
باید به دقت قدم برداری
همسر شاهزاده تای پینگ بودن
اونقدرام آسون نیست
میدونم وقتی ازدواج کنم
همونطور که قبلا تو خونه راحت بودم نیستم
اما نگران نباشین پدر
مهم نیست چه اتفاقی بیفته
میخوام زندگی خوبی برای خودم بسازم
باور دارم
میتونی انجامش بدی
بانو
ببینین این لباس عروس خیلی قشنگه
قشنگ نیست؟
خیلی قشنگه
بانو شیائو
یان یان بیا تو
بانو شیائو
خیلی خودخواهی
فقط به خوشبختی خودت اهمیت میدی
اما زندگی هو نیان رو خراب کردی
دختره دیوونه
میخوام بپوشمش
میخوای عروسیم رو خراب کنی؟
فقط به عروسی اهمیت میدی
به خودت فکر میکنی
تا حالا به هونیان و خاندانمون فکر کردی؟
به خاطر نجاتت
هونیان انتخاب دیگه ای جز ازدواج با یان ساگه نداره
الان زندگیش رو خراب کردی
اما احساس راحتی میکنی و به خودت حق میدی
درباره چی حرف میزنی؟
اره همش تقصیر منه
همش تقصیر منه خوبه؟
هونیان خیلی از خود گذشته است
خیلی احمقی یان یان
اصلا فکر نکردی
که چطوری
همچین فکر و آرزویی به ذهن یان ساگه رسیده؟
به نظرم
هونیان میخواد خودش ملکه باشه
و تو یان ساگه میبینه که خیلی مورد توجه اعلیحضرته
و آرزو میکنه
که بتونه یه روزی تاج و تخت رو به ارث ببره
خیلی خودخواهی- بانو-
هونیان بهت کمک کرده
اما داری بهش بی احترامی میکنی
بانو وو گولی
واقعا پشیمونم که بهت کمک کردم
چطور جرات میکنی هلم بدی؟
خیلی خوب یان یان ید
خواهر کوچیکی مثل توندارم
منم خواهر بزرگتری مثل تو ندارم
بذار برم
میخوام امروز یه درس حسابی بهش بدم
بانو
عصبانی نباشین بانو- جلوم رو نگیر-
بانو
میخواین به زودی ازدواج کنین
لطفا آرایشتون رو خراب نکنین
بانو
انقدر روغن رو آتیش نریزین
جلوم رو نگیر
امروز روز بزرگی برای دوتا خواهره
و فقط چند روزی اینجا هستن
چطوره بریم بیرون و
کمی قدم بزنیم و هوا بخوریم؟
حرف زدن بسه
گویی یین ، چونگ جیو
از اینجا بندازینش بیرون
نمیخوام دوباره ببینمش
لازم نیست بندازیم بیرون
اصلا نمیخوام اینجا باشم
اصلا نمیخوام ببینمت
گمشو بیرون
بانو
عصبانی نشین بانو- برو کنار-
شاهزاده از قصر یان
یان یان
برادر ده رانگ
چه خبره؟
به نظر میاد هونیان نمیخواد باهاش ازدواج کنه
همش به خاطر وو گو لیه
نمیتونی متقاعدش کنی؟
اگه بتونی متقاعدش کنی
شاید افکارش رو عوض کنه
این مراسم عروسی تقریبا درحال برگزاریه
نمیتونیم چیزی رو عوض کنیم
یان یان
هونیان باهوش و مهربونه
میدونه داره چیکار میکنه
وو گو لی چطوری میتونه اینطوری باشه؟
یان یان
حتما به خاطر اینکه
اینطوری سرزنشش کردی خیلی غمگینه
واقعا
میخوای ببینی که با صورت غمگین ازدواج میکنه؟
اگه بخوای اینطوری نگهش داری
چروک میشه
فردا خوب به نظر نمیرسه
اهمیتی نمیدم
میخوای وقتی دارم ازدواج مبکنم
بد به نظر بیام؟
میدونی که
همچین منظوری نداشتم
پس منظورت چیه؟
بگو منظورت چیه؟
نگفتی که
بی وجدانم
و هونیان خیلی از خودگذشته است؟
نگفتی اگه با شی یین ازدواج کنم
دیگه هیچوقت نمیبینیم؟
چرا
از قبل میدونی که اشتباه کردی
اما هنوزم نمیخوای اعتراف کنی
برای همین خیلی عصبانی بودم
اما خواهرمی
که داری ازدواج میکنی
نمیخوام وقتی ازدواج میکنی کسی باهات حرف نزنه
به جز تو
کیه که نادیده ام بگیره؟
تنها کسی هستی که نادیده ام میگیره
تو تنها کسی هستی که بی رحمه
نمیدونی که
همه این روزایی که یان ساگه دستگیرم کرده بود
فقط فکر میکردم
دیگه هیچوقت
پدر رو نمیبینم
دیگه هیچوقت تو و هو نیان رو نمیبینم
همش فکر میکردم
تو دختر کوچولوی بد داری با بقیه سر سوارکاری رقابت میکنی
یا با بقیه میجنگی
دیگه کسی نیست که بهت کمک کنه
خیلی خوب گریه نکن
برای چی گریه میکنی؟
یان یان اونجاست؟
بله
خیلی وقته که اینجا دارن باهمدیگه
میخندن و گریه میکنن
و الانم خوابشون برده
بانو هو نیان
لازمه برم بیدارشون کنم؟
نه نمیخواد
برو لحاف بیار
امشب اینجا مبخوابم
بله خانم
دخترای من
اگه سرنوشتتون اینه
پس دوست دارم یادتون باشه
که خون از آب غلیظتره
مهم نیست شرایط چطوره
باید به همدیگه اعتماد کنین
و همیشه یه ذهنیت داشته باشین
هیچوقت درگیر
کشمکش های سیاسی نشین
(عمارت شیائو) مراقب باش
(عمارت شیائو) ممنونم
خوش اومدین- تبریک میگم-
تبریک میگم
یواش، آرومتر
بفرمایین تو لطفا
خواهش میکنم بفرمایین تو
تبریک میگم
خوش اومدین بفرمایین داخل لطفا
ممنون خوش اومدین
بفرمایین داخل لطفا
برادر زن بفرمایین
پدر زن
پسری ندارم
به جاش سه تا دختر دارم
که به همشون مثل گنج نگاه میکنم
امروز هونیان باهاتون ازدواج میکنه
و امیدوارم در آینده باهاش خوب رفتار کنین
و کنار همدیگه پیر بشین
لطفا خیالتون راحت باشه پدرزن
برای منم مثل یه گنجینه باارزشه
بهتون اعتماد دارم
لطفا این نوشیدنی رو بخورین پدر
هونیان
یادت باشه چی بهت گفتم
No comments yet. Be the first to leave one.