Release info

The Bakery Girl Of Monceau 1963
A Commentary by oranous
برگردان و زیرنویس از اورانــوس [email protected]

Tags

other
Published on: 2014-12-25
Downloads: 92
Hearing Impaired: Yes

Farsi Persian subtitle preview

The first 165 lines.

شش داستان اخلاقی

دختری در شیرینی پزی مونسو

" پاریس ، گوشه ای از خیابان " ویلیه

،" بسمت شرق ، خیابان " باتینول

، بسمت شمال

. خیابان " لویس " و بازارش

. کافه-ی دام ویلیه

، سمت چپ خیابان ویلیه

. مترو

،" سمت غرب ، خیابان ،" کرسل

. که به پارک مونسو منتهی میشود

، منطقه ای متروک ، دربرابر باشگاه شهر

. خوابگاه دانشجویی

، وقتی حقوق میخواندم ، هرشب درآنجا غذا میخوردم

، و " سیلوی " ، کسی که در گالری خیابان مونسو ، کار میکرد

. و از کنار پارک ، بسوی خانه میرفت

، من تنها وی را با نگاه میشناختم ، اغلب ، ما در چهارراه یا باشگاه با هم برخورد داشتیم

. ما پنهانی به یکدیگر مینگریستیم

! بر نگرد

. میترسم قد بلندتر از من باشه

، دوستم ، اسمیت . تحریکم کرد که شجاع باشم

. اما من می ترسیدم

. برو ، از فرصت استفاده کن - چی ؟ بلندش کنم ؟ -

. چراکه نه ؟ کسی که نمیفهمه - . یکی میفهمه -

. او از آن دسته دخترهایی نبود که بتوان اغفالش کرد

. و امتحانش برایم سخت بود

، حس کردم این آمادگی را دارد که

، استثنایی در قواعدش داشته باشد . همانگونه که من داشتم

، ولی ریسک بود

، و نمیخواستم که سرهم بندی کرده باشم . برخلاف چیزی که بودم

بله ؟

بلند ؟

. بلندتر از حالت عادی

. ببین ، من دوست دارم برم دنبالش

. نه ، برو سر راهش

سر راهش ؟

. میدانستم که او چه منظوری دارد

، ماه می بود . نزدیک به پایان سال تحصیلی

. او درهمان نزدیکی زندگی میکرد

، چندین بار وی را دیده بودیم

. همراه با سبدی برای تحویل سفارشات

می بینیش ؟ - . کامل -

دیدی گفتم ؟

. ممکنه همینطرف ها زندگی کنه

. صبر کن

. مراقب باش - . نگران نباش -

. رفت توی یه مغازه

. حواسش نیست ، به ما نگاه نمیکنه

. میرم دنبالش

، حتی شاید کاری میکردم که دیده نشم

کمکی میکرد ؟

. به چنگش میارم

، من تصمیم خودم را گرفته بودم ، یا همه چیز یا هیچ . تا اینکه خوشبختی به من لبخند زد

. اونجارو

چیه ؟ - . اونجا -

. اونجا

چیه ؟

. چیزی نشد

. کاملا" به هم نخوردیم

، این یکی از اون روزاست . تقریبا" گردنم داشت می شکست

. کاش دقت میکردم

. "گفتم تقریبا

، تقریبا" ، من خوبم . صدای ماشین ها خیلی بلنده

. داشتم از اونطرف میرفتم - . و من از اونطرف -

میای بریم کافه ؟

. من کار دارم ، یه وقت دیگه . معمولا" همدیگه رو می بینیم

، در سراسر گفتگوی کوتاهی که داشتیم ، من یک اندیشه در سر داشتم

. اورا با خود همراه کنم

، چیزی بگو ، نگران نباش که او چه فکری درسر دارد

. که چه چیزی خوب نیست

. ولی پیروزی من آشکار بود

، باید بگویم . در آن حادثه ، من چیزی را از خود برجای گذاشتم

، بنظر ناراضی نمیرسید

، برعکس . راضی بنظر میرسید

. وی هیچ امتناعی نداشت

، از حالا هر زمان که با وی دیدار کنم . میتوانم صحبت کنم ، خیلی زود

. پس کمترین انتظار من ، اتفاق افتاد

، خوشبختی من . با بدگواری ، همتراز شد

، سه روز گذشت ، هشت روز گذشت

. من اورا ندیدم

، اسمیت ، بدنبال آزمونی که داشت

. بسوی خانواده اش بازگشت

، گرچه من عاشق شده بودم

، اندیشه-ی دست برداشتن از جستجوی سیلوی . هرگز در من رخ نداد

، تنها وقت آزاد من ، هنگام غذا خوردن بود

. بنابرین من شام را کنار گذاشتم

، زمان شام ، 30 دقیقه بود ، و پیاده روی من ، 3 دقیقه

، پس فرصت جستجو برای من . چند برابر بود

. ولی خیابان ، ضعیفترین احتمال را داشت

، او براحتی میتوانست در مسیردیگری رفته باشد ، نمیدانستم

، او چگونه تردد میکند . میتواند با مترو یا اتوبوس باشد

، ولی وی نمیتواند برای رفتن به بازار . توقف کرده باشد

، من تصمیم گرفتم میدان جستجوی خودم را . تا خیابان لویس ، گسترش دهم

، علاوه بر این باید فرض میکردم

، این گشت های شبانه حرارت ، کندی . و خستگی ایجاد میکرد

، نوشیدنی های متنوع و خنک . همراه با غذاهای مقوی

، معده-ی من مرا فریب میداد ، خسته از کافه تریا

. و در آرزوی پیشامد تعطیلی بود

، فاصله-ی بین دو وعده غذایی . و وسوسه های فصل توت فرنگی

، فروشگاه بوی خوش میداد

، پس از ساعتها نگهداری و تکثیر

، آسایش بیشتری نسبت به باشگاه . و بوهای سالن داشت

، ولی جستجوی من بیهوده بود

. هزاران نفر در آنجا ساکن هستند

. آنجا ممکن است پرجمعیت ترین منطقه-ی پاریس باشد

آیا باید همچنان مقاومت کنم ؟

آیا باید همچنان بگردم ؟

، من جوان بودم ، و احمقانه امید داشتم

، که ناگهان اورا در پشت پنجره ببینم

، یا بهنگام بیرون آمدن از فروشگاه

. ویکبار دیگر وی را رو در روی خود ببینم

، پس تصمیم گرفتم به گشتن ادامه بدم

، و یافتم

،" در خیابان " لیبوتوکس

، یک شیرینی فروشی کوچک

، جاییکه من به عادت ، بسکوئیت و شیرینی تهیه میکردم

. که خوراک اصلی من محسوب میشد

، برو جکی برو ، می فهمی ؟

. بذار کار کنم

. اوه پسر

. بی خاصیت

، تو باید حرف بزنی . برو لباس بپوش

. من لخت نیستم

. چقدر خنگی

. یه بسکوئیت

. میره روی اعصابم

کدو یکی ؟ - . از اون -

می برید ؟

. بله

. چهل سانتیم

. بسکوئیت ها بمانند هر شیرینی فروشیِ دیگری بود

، آنها در یک کارخانه تولید میشوند . و به هرجایی پخش میگردند

، ولی در اینجا ، من بدون اینکه توسط سیلوی دیده شوم ، میتوانستم بخورم

. که شاید غیرمنتظره در لابلای جمعیت پدیدار گردد

، علاوه براین ، شیرینی خریدن من ، تبدیل به نوعی تشریفات

. و دختر شیرینی فروش شد

، در سن من ، چیزی بیزارکننده تر از خرید نبود

، من دوست داشتم وارد فروشگاه شوم . بگونه ای که برای اولین بار باشد ، که بدانجا رفته ام

، ولی من مورد خوشامدگویی و توجه دختری بودم که . در برابرم بازی میکرد

. سلام خانم ، یه بسکوئیت

چهل سانتیم ؟

. و هنوز نشانی از سیلوی نبود

آیا او از من دوری میکرد ؟ چرا ، بخاطر خدا ؟

آیا او در کشور بود ؟ بیمار بود ؟

مرده ؟ ازدواج کرده ؟

. هرچیزی ممکن بود

، تا پایان هفته . شب زنده داری من ، برحسب عادت بود

، من بسوی شیرینی فروشی می شتافتم

، وارد شدن های من ، آهستگی من . و حالات ویژه-ی من ، مورد توجه بود

دوتا بسکوئیت ؟

. لعنت

. نگران نباش ، بعدا" جارو کن

. بفرما

، صبر کنید . فکر کنم اشتباه شد

، من به دختر شیرینی فروش ، که به من علاقمند بود ، نگاه طولانی نداشتم

، ولی میتوانید اسمش را خودبینی بگذارید

، که درحقیقت ، علاقه-ی آن دختر به من ، طبیعی بود

، و از زمانیکه وی با معیارهای من ، همخوانی پیدا کرد

. سیلویِ من ، تنها ماند

، اینگونه شد ، چراکه من به سیلوی فکر میکردم

، که من در راستای پیشبرد روابط با ، دختر شیرینی فروش

، به همترازی بیشتری رسیدم . که با هیچ عشق دیگری تجربه نداشتم

. بله ، یه بسکوئیت

. و یه رول

، بذارین ببینم ، اون یکی رو بدین

The Bakery Girl of Monceau subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for The Bakery Girl of Monceau

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left