The first 165 lines.
شش داستان اخلاقی
دختری در شیرینی پزی مونسو
" پاریس ، گوشه ای از خیابان " ویلیه
،" بسمت شرق ، خیابان " باتینول
، بسمت شمال
. خیابان " لویس " و بازارش
. کافه-ی دام ویلیه
، سمت چپ خیابان ویلیه
. مترو
،" سمت غرب ، خیابان ،" کرسل
. که به پارک مونسو منتهی میشود
، منطقه ای متروک ، دربرابر باشگاه شهر
. خوابگاه دانشجویی
، وقتی حقوق میخواندم ، هرشب درآنجا غذا میخوردم
، و " سیلوی " ، کسی که در گالری خیابان مونسو ، کار میکرد
. و از کنار پارک ، بسوی خانه میرفت
، من تنها وی را با نگاه میشناختم ، اغلب ، ما در چهارراه یا باشگاه با هم برخورد داشتیم
. ما پنهانی به یکدیگر مینگریستیم
! بر نگرد
. میترسم قد بلندتر از من باشه
، دوستم ، اسمیت . تحریکم کرد که شجاع باشم
. اما من می ترسیدم
. برو ، از فرصت استفاده کن - چی ؟ بلندش کنم ؟ -
. چراکه نه ؟ کسی که نمیفهمه - . یکی میفهمه -
. او از آن دسته دخترهایی نبود که بتوان اغفالش کرد
. و امتحانش برایم سخت بود
، حس کردم این آمادگی را دارد که
، استثنایی در قواعدش داشته باشد . همانگونه که من داشتم
، ولی ریسک بود
، و نمیخواستم که سرهم بندی کرده باشم . برخلاف چیزی که بودم
بله ؟
بلند ؟
. بلندتر از حالت عادی
. ببین ، من دوست دارم برم دنبالش
. نه ، برو سر راهش
سر راهش ؟
. میدانستم که او چه منظوری دارد
، ماه می بود . نزدیک به پایان سال تحصیلی
. او درهمان نزدیکی زندگی میکرد
، چندین بار وی را دیده بودیم
. همراه با سبدی برای تحویل سفارشات
می بینیش ؟ - . کامل -
دیدی گفتم ؟
. ممکنه همینطرف ها زندگی کنه
. صبر کن
. مراقب باش - . نگران نباش -
. رفت توی یه مغازه
. حواسش نیست ، به ما نگاه نمیکنه
. میرم دنبالش
، حتی شاید کاری میکردم که دیده نشم
کمکی میکرد ؟
. به چنگش میارم
، من تصمیم خودم را گرفته بودم ، یا همه چیز یا هیچ . تا اینکه خوشبختی به من لبخند زد
. اونجارو
چیه ؟ - . اونجا -
. اونجا
چیه ؟
. چیزی نشد
. کاملا" به هم نخوردیم
، این یکی از اون روزاست . تقریبا" گردنم داشت می شکست
. کاش دقت میکردم
. "گفتم تقریبا
، تقریبا" ، من خوبم . صدای ماشین ها خیلی بلنده
. داشتم از اونطرف میرفتم - . و من از اونطرف -
میای بریم کافه ؟
. من کار دارم ، یه وقت دیگه . معمولا" همدیگه رو می بینیم
، در سراسر گفتگوی کوتاهی که داشتیم ، من یک اندیشه در سر داشتم
. اورا با خود همراه کنم
، چیزی بگو ، نگران نباش که او چه فکری درسر دارد
. که چه چیزی خوب نیست
. ولی پیروزی من آشکار بود
، باید بگویم . در آن حادثه ، من چیزی را از خود برجای گذاشتم
، بنظر ناراضی نمیرسید
، برعکس . راضی بنظر میرسید
. وی هیچ امتناعی نداشت
، از حالا هر زمان که با وی دیدار کنم . میتوانم صحبت کنم ، خیلی زود
. پس کمترین انتظار من ، اتفاق افتاد
، خوشبختی من . با بدگواری ، همتراز شد
، سه روز گذشت ، هشت روز گذشت
. من اورا ندیدم
، اسمیت ، بدنبال آزمونی که داشت
. بسوی خانواده اش بازگشت
، گرچه من عاشق شده بودم
، اندیشه-ی دست برداشتن از جستجوی سیلوی . هرگز در من رخ نداد
، تنها وقت آزاد من ، هنگام غذا خوردن بود
. بنابرین من شام را کنار گذاشتم
، زمان شام ، 30 دقیقه بود ، و پیاده روی من ، 3 دقیقه
، پس فرصت جستجو برای من . چند برابر بود
. ولی خیابان ، ضعیفترین احتمال را داشت
، او براحتی میتوانست در مسیردیگری رفته باشد ، نمیدانستم
، او چگونه تردد میکند . میتواند با مترو یا اتوبوس باشد
، ولی وی نمیتواند برای رفتن به بازار . توقف کرده باشد
، من تصمیم گرفتم میدان جستجوی خودم را . تا خیابان لویس ، گسترش دهم
، علاوه بر این باید فرض میکردم
، این گشت های شبانه حرارت ، کندی . و خستگی ایجاد میکرد
، نوشیدنی های متنوع و خنک . همراه با غذاهای مقوی
، معده-ی من مرا فریب میداد ، خسته از کافه تریا
. و در آرزوی پیشامد تعطیلی بود
، فاصله-ی بین دو وعده غذایی . و وسوسه های فصل توت فرنگی
، فروشگاه بوی خوش میداد
، پس از ساعتها نگهداری و تکثیر
، آسایش بیشتری نسبت به باشگاه . و بوهای سالن داشت
، ولی جستجوی من بیهوده بود
. هزاران نفر در آنجا ساکن هستند
. آنجا ممکن است پرجمعیت ترین منطقه-ی پاریس باشد
آیا باید همچنان مقاومت کنم ؟
آیا باید همچنان بگردم ؟
، من جوان بودم ، و احمقانه امید داشتم
، که ناگهان اورا در پشت پنجره ببینم
، یا بهنگام بیرون آمدن از فروشگاه
. ویکبار دیگر وی را رو در روی خود ببینم
، پس تصمیم گرفتم به گشتن ادامه بدم
، و یافتم
،" در خیابان " لیبوتوکس
، یک شیرینی فروشی کوچک
، جاییکه من به عادت ، بسکوئیت و شیرینی تهیه میکردم
. که خوراک اصلی من محسوب میشد
، برو جکی برو ، می فهمی ؟
. بذار کار کنم
. اوه پسر
. بی خاصیت
، تو باید حرف بزنی . برو لباس بپوش
. من لخت نیستم
. چقدر خنگی
. یه بسکوئیت
. میره روی اعصابم
کدو یکی ؟ - . از اون -
می برید ؟
. بله
. چهل سانتیم
. بسکوئیت ها بمانند هر شیرینی فروشیِ دیگری بود
، آنها در یک کارخانه تولید میشوند . و به هرجایی پخش میگردند
، ولی در اینجا ، من بدون اینکه توسط سیلوی دیده شوم ، میتوانستم بخورم
. که شاید غیرمنتظره در لابلای جمعیت پدیدار گردد
، علاوه براین ، شیرینی خریدن من ، تبدیل به نوعی تشریفات
. و دختر شیرینی فروش شد
، در سن من ، چیزی بیزارکننده تر از خرید نبود
، من دوست داشتم وارد فروشگاه شوم . بگونه ای که برای اولین بار باشد ، که بدانجا رفته ام
، ولی من مورد خوشامدگویی و توجه دختری بودم که . در برابرم بازی میکرد
. سلام خانم ، یه بسکوئیت
چهل سانتیم ؟
. و هنوز نشانی از سیلوی نبود
آیا او از من دوری میکرد ؟ چرا ، بخاطر خدا ؟
آیا او در کشور بود ؟ بیمار بود ؟
مرده ؟ ازدواج کرده ؟
. هرچیزی ممکن بود
، تا پایان هفته . شب زنده داری من ، برحسب عادت بود
، من بسوی شیرینی فروشی می شتافتم
، وارد شدن های من ، آهستگی من . و حالات ویژه-ی من ، مورد توجه بود
دوتا بسکوئیت ؟
. لعنت
. نگران نباش ، بعدا" جارو کن
. بفرما
، صبر کنید . فکر کنم اشتباه شد
، من به دختر شیرینی فروش ، که به من علاقمند بود ، نگاه طولانی نداشتم
، ولی میتوانید اسمش را خودبینی بگذارید
، که درحقیقت ، علاقه-ی آن دختر به من ، طبیعی بود
، و از زمانیکه وی با معیارهای من ، همخوانی پیدا کرد
. سیلویِ من ، تنها ماند
، اینگونه شد ، چراکه من به سیلوی فکر میکردم
، که من در راستای پیشبرد روابط با ، دختر شیرینی فروش
، به همترازی بیشتری رسیدم . که با هیچ عشق دیگری تجربه نداشتم
. بله ، یه بسکوئیت
. و یه رول
، بذارین ببینم ، اون یکی رو بدین
No comments yet. Be the first to leave one.