The first 200 lines.
پیغامم رو به پدر کاردن برسونید
بهش بگید اردوگاه رو پیدا کردم
سریع برید
با نیروی کمکی برگردید. برید
بله، برادر
چرا چیزی در این مورد بهم گفته نشده؟
فکر میکردم فکرِ خودت بوده
اونا تمام شب از «رو گورج» تا اینجا سواری کردن
با اون حالش؟
خوش ندارم غریبهها رو بیاره اینجا
نیموئه
این دروناست
درونا یه قاچاقچیه
عجب ملکهی خوشگلی
،ابریشم، ادویهجات
و آدم قاچاق میکنه - سه کشتی داریم -
احتمالاً شیش روز دیگه میرسن
میتونم آدمات رو منتقل کنم
به بیزانتیوم
پس فِیهایی که هنوز مخفی شدن چی؟ بقیهی دهکدهها؟ نمیتونیم الان فرار کنیم
نمیتونیم شکمِ همینارم سیر کنیم
شمشیر دستِ توئه. ما دیدیم میتونی باهاش چیکار کنی
و من رو تضعیف کرد و تحلیل بُرد
نیروی من محدودیتهایی داره
.فِیهایی از ده قبیله اینجا هستن .به چیزایی که میتونیم نجات بدیم فکر کن
فرهنگهاشون. زبانهاشون
میتونی از نو شروع کنی
ما طلایی نداریم بهت بدیم
مجاهدینِ سرخپوش دزد و دروغگو هستن
،اونا تظاهر به پاکی میکنن بعدش رشوه میگیرن و محمولهام رو میدزدن
از صدمه زدن بهشون خوشحال میشم
گفتی شیش روز دیگه؟
تو که این رو در نظر نمیگیری؟
من به اونا قول دادم، ازشون محافظت میکنم
باید این رو در نظر بگیرم
هنوز بازماندههایی اون بیرون هستن
دهکدههایی که نیاز به محافظتِ ما دارن
کورا، میدونم
ولی الان حتی نمیتونیم شکمِ اونایی رو که اینجان سیر کنیم
اصلاً چرا باید به اون اعتماد کنیم؟
چون اعتمادمون رو به دست آورده
با خون
اونا دارن میان
کی داره میاد؟ - راهبِ گریان -
مجاهدینِ سرخپوش. نمیدونم چند نفرن
میدونن کجاییم
چقدر فاصله دارن؟ - پیاده یه روز راهه -
شاید زودتر برسن - باید خطوط دفاعیمون رو مستحکم کنیم -
...چی رو مستحکم کنیم
نمیتونیم اینجا بمونیم
ما رو مثلِ موش میکشن بیرون - کشتیها نمیتونن زودتر برسن؟ -
احتمال دیر کردنشون بیشتره
پس سرپناهی برای حداقل شش روز لازم داریم
!برام نقشه بیارید
...اولین شهر بعد از مویکرگ
گرمایره
عموت بهمون کمک میکنه؟
حتی تو بهترین زمانم کمک نمیکنه
در ضمن، بهم گفتن که مجاهدینِ سرخپوش گرمایر رو تصرف کردن
و عموت؟ - بذار بپوسه -
،تا وقتی گرمایر تحت تصرفِ مجاهدینـه
تدارکات و آذوقهی بیپایان برای جنگیدن با ما تو تپهها دارن
هرگز دوام نمیاریم
بنابراین... پسش میگیریم
چی رو پس میگیریم؟
گرمایر رو پس بگیریم؟
حتی با تمامِ قوا هم تعدادمون ازشون کمتره
چهار یا پنج به یک
یه ساعت قبل، حاضر بودی به جنگِ ارتش شاه بری
...آره، ولی این
غذا و جایی برامون نمونده
حالا وقتمون هم تموم شده
فقط کافیه شیش روز نگهش داریم
زمانِ کافی برای استراحت
بازیابیِ نیرو
تهیهی لوازم
ببین، این تنها فرصتِ بقای ماست
اونا اصلاً احتمالش رو نمیدن - ...چون -
!خب، این دیوانگیِ محضه
به این فکر کردی که چطوری انجامش بدیم؟
اونا ساحرهی گرگخو رو میخوان
پس بیاید اون رو بهشون بدیم
،شما حقیقت رو از بانو کشر شنیدید
قابلهای که وارثِ مُرده رو به دنیا آورد
و برای لاپوشونی پادشاهِ دروغین طلا گرفت
اوثر پندراگون
!یه شیّاد و دروغگوئه
حرفهای اون رو پخش کنید
هر مرد، زن و بچه
باید از فسادی که مقاماتِ عالیرتبه !درگیرش شدن باخبر بشن
!شاه دروغین
!غاصب
!شاه دروغین
شهادتِ کشر داره پخش میشه
،به زودی شبهنظامیها به تو رو میکنن
و راه رو تا قلعهی پندراگون هموار میکنن
قابله به خوبی بهت خدمت میکنه
البته
حالا در ازاش چی میخوای؟
امنیتِ یه دخترِ فِی
فقط همین؟
فقط همین
این دختر اسمی هم داره؟
نیموئه
امم
باهات چه نسبتی داره، دروید؟
با من؟
نسبتِ خاصی نداره
میشه وفای به عهد
،یه لحظه فکر کردم بالأخره مرلینِ مخوف قلبِ رئوف و انسانی داره
نگران نباش
به درخواستت فکر میکنم
ولی فعلاً، اشتهات چطوره؟
شنیدم گوشتِ آهوی شمالی عالیه
به دقت زیر نظر بگیرش، برادر
اونا اینجا چیکار میکنن؟
مهمونی از جنوب داریم
فکر کنم همگی مسائلِ زیادی برای بحث کردن داریم
بیا
خب، بیا جشن بگیریم
،قبل از دخالتِ تو
،ما مرلین رو تحتِ کنترل داشتیم
،شمشیرِ سلطنت در چنگِ ما بود
و حالا هیچکدوم رو نداریم
...فقط این
...چرندیات
در مورد قابلهها و شاهانِ غاصب...
جماعت دارن اون بیرون این رو فریاد میزنن
به ما بگو که این فقط یکی از حُقههای جادویی و احمقانهی مرلینـه
!به ما بگو
من هیچوقت قرار نبود بچه بزرگ کنم
،میدونی
من قرار بود حکومت کنم
این استعداد من بود
که ملکهی مادر تمام اَتباعم باشم
ولی تو این دنیای رقتانگیزِ مردها با دودمانهای احمقانه
و قوانینِ عتیقهشون، چنین چیزی ممکن نبود
به من محول شده بود که تو رو شاه کنم
و به نظر میاد موفق به انجام همین کارِ ساده هم نشدم
...مادر - ولی میبینی که نیستم -
من مادرت نیستم، اوثر
،بهت اطمینان میدم
پسرِ واقعی من
از فولادِ نابتری ساخته میشد
تو شاه واقعی نیستی
من خریدمت
به عنوانِ پسر خودم بزرگت کردم
من تو رو به تختِ سلطنت نشوندم
...تو
ما رو نابود کردی
،من شاید مادرت نباشم، اوثر
ولی همیشه ملکهی مادر هستم
،حالا، دقیقاً کاری رو میکنی که من میگم
،و طبقِ مشورت من اتحاد تشکیل میدی
و فقط اون موقع از این توفان جون به در میبری
،اگه سلطنتِ ما رو خراب کنی
همراه با ما عذاب میکشی
من دلم نمیخواد دشمنت باشم
البته ترسی هم ازش ندارم
مجاهدینِ من این سرزمینها رو پاکسازی کردن
اونا رو به عنوانِ یه پیشکش نزد شما میارم
اینجا روالش اینطوره؟
کلیسا به شاهان میگه صاحبِ کدوم زمینها هستن
و باید باهاشون چیکار کنن؟
،شاهی که تحتِ هدایت رُم باشه
قدرتِ خدا رو پشتش داره
شاهی که تحت هدایت حکمت فِیها ،باشه که یه جادوگر در اختیارش میذاره
به سرنوشتِ اوثر دچار میشه
الان متوجه شدم
لهجهات
این لهجهی مردمِ شهر دانروئه، مگه نه کاردن؟
گوشِ خوبی داری
ولی شهرت زیاد به اُسقفهاش مشهور نیست، مگه نه؟
دانرو؟
گمونم پدرت کارگرِ معدن بود
و پدرش هم همینطور
من رسالتِ متفاوتی داشتم
اه! دست بردار، کاردن
تو خدا رو تو کلیسا ندیدی
یه راه خروج از اون شهرِ فلکزده دیدی که ازش خزیدی بیرون
،کشیشها پذیرفتنت
ولی پاپ قبولت نکرد
،نتونستی با پول اعتمادش رو بخری
واسه همین حالا خون و خاکستر پیشکش میکنی
مجاهدینت رشد کردن و همه در سراسرِ این سرزمین ازشون ترس دارن
و با این حال تو به جای رُم، اینجا موندی
...مردی داره این حرف رو میزنه
که نه دینی داره، نه کشوری
کلیسا و گارد تثلیثش قدرتِ زیادی دارن، سرورم
هیچکدوم از اونا اینجا ننشستن
مرلین حقیقت رو پیچ و تاب میده
تا یه انتخابِ ساده رو پیچیده کنه، عالیجناب
،شما طرف فِیها هستید
یا طرفِ کلیسا؟
...من طرفِ
خودم هستم، کشیش
نه کسِ دیگه
بایدم همینطور باشه، عالیجناب
...ولی بدونید
،که چند ساعت بعد، وقتی آفتاب طلوع کنه
No comments yet. Be the first to leave one.