The first 188 lines.
.میگم، تاکاگی سان
وقت داری برگشتنی باهام یه جایی بیای؟
.آره
اینجاست؟
ارائه شده توسط انجمن دنیای انیمه
گردش بین راهی قسمت اول
!گردش بین راهی
.بریم بالا
اوه؟
.موندم چی اون بالائه
خب، هرچی هم که باشه .اول و آخرش قراره خوش بگذره
.من که خیلی هیجان دارم
راستی، تاحالا اینجا اومده بودی؟
.نه، بار اولمه
چرا میپرسی؟
.عجب، هیچی همینجوری پرسیدم
!اینجاش رو خیلی دوست داشتم !همونجایی که ضربه رو پس میزنه
اوه، اونجاش .آره، صحنه قشنگی بود
!صحنه بعدش هم که شاهکار بود !همونجاش که زخمی میشه
راستش خودم بیشتر اون قسمتش که .قبل مسابقه با هم چشم تو چشم شدن رو دوست داشتم
!آره خدایی! اونجاش هم واقعا عالی بود
خب تاکاگی سان، دیگه از چه مانگاهایی خوشت میاد؟
تاکاگی سان؟
.میگم
آفتاب از کدوم طرف در اومده که امروز اینقدر پرحرف شدی، نیشیکاتا؟
چـ- چی داری میگی؟
.من همیشه همینقدر حرف میزدم
شاید بخاطر اینه که مضطربی؟
مضطرب؟ چرا باید مضطرب باشم؟
.خب اگه نیستی پس هیچی
.ولی راستش خودم یک کم استرس دارم
.یه کوچولو
برای چی؟
!هیچی، دیگه ندارم
.انگار هنوز دوزاریش نیوفتاده
:نقشه استادانهی من که ازش بپرسم «چندتا پله اومدیم بالا؟»
.از اونجایی که نباید تاکاگی سان رو دست کم گرفت
،ممکنه از تعداد پلههای مدرسه خبر داشته باشه
.بخاطر همینم باید راهمون رو کج میکردیم و اینجا میومدیم
،چند لحظهی پیش گفتش که دفعه اولشه که اینجا میاد و از اونجایی که من یه بند داشتم باهاش حرف میزدم
.امکان نداره تونسته باشه از اول مسیر پلهها رو بشمره
.دیگه تو مشتمه
!واو! رسیدیم
.وای، این بالا چه قشنگه
!تا میتونی ازش لذت ببر تاکاگی سان
!روحت هم خبر نداره چه بلایی قراره سرت بیاد
.تو هم بیا ببین، نیشیکاتا
.ام، باشه
قشنگه، مگه نه؟
...خب، دعوتم کردی بیام اینجا
تا این منظره رو نشونم بدی؟
!نه! معلومه که نه
.باشه، باشه فهمیدم
!نه جدی میگم! آوردمت اینجا تا باهات مسابقه بدم
.آره، حدس میزدم
.آخه بیشتر از همیشه داشتی حرف میزدی، ضایع بود
اگه میدونستی، پس چرا غیرش رو گفتی!؟
خب، مسابقهی چیه؟
.مسابقه راجب پلههایی هستش که اومدیم بالا
سوال، ما چندتا پله در کل بالا اومدیم؟
.چهارصد و پونزده تا
خب از اونجایی که سوال سختیه .لطف میکنم بهت یه آوانس میدم
...بیستا فرصت حدس زدن بهت میدم اگه
هان؟
چی؟
.چهارصد و پونزده تا
هان!؟ چطور!؟
از کجا میدونستی!؟
.اینجا خیلی معروفه
معروفه...؟
...خب از اونجایی که چهارصد و پونزده تا پله داره
415 =
عشق شیرین
.میشه «عشق شیرین» هم تلفظش کرد
یه افسانه هست که میگه دختر و پسری که باهم بیان اینجا .در نهایت باهم وارد رابطه میشن
ها...؟
پس خبر نداشتی، هان؟
.از بین این همه جا، اتفاقی اینجا رو انتخاب کردی
خـ- خاک برسرم، اگه ازش خبر داشتم !عمرا از دو کیلومتری اینجا هم رد میشدم
!خدایا خودت خلاصم کن
.راستی یه دفتر هم داخل اون معبد کوچیک هستش
میگن که اگه اسم کسی که دوست داری رو .داخلش بنویسی، تا ابد در کنار هم خواهید موند
...عه عجب
.خوبه! حالا که باختی باید مجازات بشی
...پس چطوره که اسم طرفت رو داخل اون دفتر بنویسی
!نه عمرا، من اصلا همچین کسی رو ندارم تو زندگیم
.شوخی کردم
.مجازاتت میشه... خب، فهمیدم
.مجازاتت اینه که بازم یه روزی بیاریم اینجا
.منظرهش رو دوست دارم
هان؟
...وایسا، مگه اینجا برای
چی شده؟
حالا که من رو تا اینجا کشوندی داری بهونه میگیری، عجب؟
تازه، این فقط یه افسانهس نگو که باور کردی؟
!معلومه که نه! بعدش هم منظورم این نبود
...آخه افسانهها میدونی دیگه
گردش بین راهی قسمت دوم
.گردش بین راهی، قسمت دوم
گفتش که میخواد بیارتم یه جای خوش منظره .منم دلیلی ندیدم که بگم نه
ولی حالا که نگاه میکنم، مطمئنم اینجا همون چهارصد و !پونزده پلهی عشق شیرین افسانهایه که مردم راجبش حرف میزنن
واسه چی منو آورده اینجا؟ چی تو سرشه؟
نکنه واقعا عاشقمه...؟
چـ- چیزی شده؟
.نه هیچی
!خدااا! مثل لبو سرخ شدم
!میخوام برم خونه
ولی اگه الان برم، ممکنه فکر کنه ...یه بچهم که اینجور داستانها رو باور میکنه
.واو
.راست میگفتی، واقعا منظره قشنگی داره
چی شده؟
!یالا یه چیزی راجب افسانه چهارصد و پونزده پله بگو
!حسابی آمادهم که جوابش رو بدم
.واقعا به همچین چیزایی باور داری؟ خیلی بچهای
.هوجو
...راستش، اینجا
!داره میگه
.هواش خیلی تازس...
هان!؟
نه، از اولش هم باید میدونستم این غلطا .به پخمهای مثل من نیومده
.یه روز دیگه دوباره تلاش میکنم
....جان؟ نگاه چطور داره نفس میکشه
شوخی میکنی! نکنه واقعا بخاطر منظره اومده اینجا!؟
یعنی فقط منم که به فکر افسانهس!؟
!خداا! خیلی بچهم
!اینطوریه
.راستی اینو شنیدی؟ یه افسانه راجب اینجا دهن به دهن میشه
هان؟
...میگن که
.ا-اه ولش کن، خیلی بچگونهس
.واقعا منظره قشنگیه
.آره واقعا
.خیلی قشنگه
گردش بین راهی قسمت سوم
!گردش بین راهی، قسمت سوم
!خب ناکای کون! با شماره سه از پلهها میریم بالا
هان؟
!وایسا ناکای کون
ای بابا، چرا بدون من شروع کردی؟
.شرمنده، از پلهها خوشم میاد
!مسخره بازی در نیار
،نمیفهمی؟ این پلهها بخت باز کنن !کاری میکنن دختر پسرا با هم قرار بذارن
!پس باید درست انجامش بدیم
.باشه، ولی ما که همین الانش هم با هم قرار میذاریم
!مهم نیست
!یالا، بیا اینجا !همزمان شروع میکنیم
.راستش، یکم حسش عجیبه
تـ- تو هم قلبت تند تند میزنه، ناکای کون؟
.حالا که گفتی، آره گمونم
واقعا؟
.اوه! اینجارو
!سنگه خیلی شبیه یه صورت داغونه
.رسیدیم
هان؟ چی شده مانو؟
...ام... خب
چیه؟
...مـ... میخواستم
میخواستم بدونم واقعا... دوستم داری؟
!آره، معلومه که دارم
!بریم منظره رو ببینیم
!خیلی معمولی بود
هان؟
!خیلی معمولی گفتیش !کم کم دارم نگران میشم
.باشه ولی نمیفهمم چطور یه جور دیگه بگم که معمولی نباشه
.ولش کن نخواستیم
.فعلا بیا اسم همدیگه رو توی دفتر بنویسیم
میگن که اگه اسم هم رو بنویسیم .تا ابد کنار هم میمونیم
...نه، من همینجوری راضیم
واسه چی!؟
.میدونستم، میدونستم دوستم نداری
.وایسا، داری اشتباه میکنی
!پس واسه چی نمیخوای اسمم رو بنویسی
...ای بابا... یکم خجالت میکشم بگم
!بگو دیگه! بخاطر من بگو
...راستش
.قبلا تنهایی اینجا اومده بودم
.اسمت رو همون موقع توی دفتر نوشتم
مانو
!از دست تو، چرا زودتر بهم نگفتی
واقعا دوستم داری ناکای کون، نه؟
.معلومه
گردش بین راهی قسمت چهارم
گردش بین راهی قسمت چهارم
...مینا... سانائه
اینجا همون جاییـه که اینقدر دلتون میخواست بیاید؟
!اوهوم
.آره
این دوتا اینقدر اصرار کردن که راهمون رو کج کنیم و .از یه جای دیگه بریم خونه که منم قبول کردم
No comments yet. Be the first to leave one.