The first 200 lines.
«زیرنویس اختصاصی از فیلیمو»
«دانشگاه جادو»
وای خدای من.
دختر کوچولوی بیچاره!
بهتره تا سرما نخوردی ببرمت تو.
وای نگاهش کن آخه تو دیگه از کجا پیدات شد؟
چه اسباب بازی کوچیک و عجیبی کنارت بود!
وای چه ماه گرفتگی مادرزادی زیبایی داری.
من اسم تو رو میزارم «اورا».
تو دیگه جات کنار من امنه، اورا. من ازت محافظت میکنم
«دانشگاه جادو»
اورا، هنوز کارت تموم نشده عزیزم؟
چرا خاله.
خب بیا پایین دیگه. زودباش!
اوه ممنونم عزیز دلم.
باید قبل از اینکه گرند ویل بیاد تا با گاریش بره بازار، گاریش رو پر کنیم.
میدونم خاله هر سال همین کار رو میکنیم.
وای خدای من سرو کله اش پیدا شد.
رزها قرمز هستن ، رنگ پول سبزه.
بیا بهش سلام کن! میخوام گرند ویل ببینه تو چقدر بزرگ شدی.
میدونم خاله هر سال همین کارو میکنم.
برای کیک امشب اماده ای؟
برات یه کیک خیلی بزرگ درست کردم.
نباید زحمت میکشیدی.
چرا باید این کارو بکنم!
مگه در سال، چند بار دختر کوچولوم 16 ساله میشه؟
الان چیکار کردم؟
من نمیدونم ولی جون منو نجات دادی عزیز دلم. ممنونم!
خدای من اینجا چه اتفاقی افتاد؟
راستش خودمون هم نمیدونیم.
خب یکی باید بدونه.
پس گاری من چی؟ از سر راه نیوردمش که!
تمام سیب ها هم پخش شدن روی زمین، حالا چطور باید ببرم شون بازار؟
این گاری رو به شما سپردم و حالا نابود شده.
اخه چطور باید این رو تعمیر کنم؟ فکر کردین من بیمه دارم؟
یه نگاه به من بندازید! فکر کردین من انقدر پولدارم؟
خاله ، تو میدونی من امروز چیکار کردم؟
- من حدس میزنم یه نوع جادو باشه. - جادو؟
اگر بتونم جادو کنم، پس من چی هستم؟
تو فقط دختر کوچولوی من هستی که دیگه بزرگ شده!
حالا نمیخواد نگرانش باشی. بیا یکم کیک بخوریم.
ولی من باید بدونم!
تنها چیزی که من میدونم اینه که 16 سال پیش...
دقیقاً در همین بعد از ظهر...
یکی تو رو گذاشت جلوی در خونه ی من.
و تنها چیزی که کنارت گذاشته بودن، اون اسباب بازی مسخره بود تا همراهت باشه.
یودل کوچولوی مسخره
همیشه به خودم میگفتم بالاخره یه روزی میرسه، که یه اتفاقی میوفته...
و من میفهمم که چه سرنوشتی در انتظار تو خواهد بود دختر عزیزم.
بله درسته امروز همون روزه،
16 سال گذشته و من حالا آماده ام.
آره، آخ...اوخ! زنگ زدم.
من خیلی وقته که حرکت نکردم.
تو میتونی حرف بزنی؟
- و راه بری؟ - بله.
و میخواستم به خاطر تمام زحماتی که برای دختر کوچولوی ما کشیدین ازتون تشکر کنم.
خاله، اینجا چه خبره؟
عقب وایسا من جلوش رو میگیرم.
صبر کن. نه!
اوه نه! معذرت میخوام یودل!
من فکر نمیکردم انقدر قدرتمند بشی.
ولی خیلی جالبه، یعنی فکر کنم.
- تو میدونی من چی هستم؟ - اوه بله تو یه افسونگری.
- من یک افسونگرم؟ - اون چیه؟
- آره یه افسونگر.
تو استعداد جادوئی داری اورا.
و حالا که 16 ساله ات شده، میتونی توی مدرسه یاد بگیری چطور ازشون استفاده کنی.
من یک جادوگرم و میتونم برم مدرسه؟
مدرسه ی معمولی که نه!
دانشگاه مانتروس، یکی از بهترین دانشگاه ها!
خب راستش بهترین دانشگاه جادو ـه.
- خاله؟ - اورا،
تو دیگه بزرگ شدی!
تمام این سال ها من حس میکردم که تو با بقیه بچه ها فرق داری.
این فرصت عالی ایه. فرصتی برای یاد گرفتن جادو...
و پیدا کردن سرنوشت خودت!
من مطمعنم که یودل از تو محافظت میکنم،
خودت میدونی که خاله ی تو دیگه داره پیر میشه.
نه خاله!
من بهت اعتماد دارم اورا.
برو و جادوی خودت رو کشف کن
اوه، میدونستم این روز فرا میرسه،
و تو کوچولوی آهنی، تمام مدت حواست بهش باشه!
این ماموریته منه.
نگران نباش چیزی نمیشه.
فقط مراقب خودت باش اورا،
اگر یه روزی به مشکل برخوردی من همیشه اینجا هستم.
میدونم!
دنبالم بیا بانوی جوان من راه رو نشونت میدم.
موفق باشی اورا من دوست دارم.
منم همینطور خاله.
تو مسیر رو بلدی دیگه؟
البته که بلدم. مسیر دانشگاه رو داخل حافظه ی من بارگذاری کردن!
- ممنون میشم اگر این که رو سرم هست رو بچرخونی. - باشه!
تو دیگه چه کارهایی بلدی که من نمیدونم؟
این هم بلدم.
میشه بزنی تو سرم لطفا؟
چطور بود؟ باحاله نه؟
همه موسیقی رو دوست دارن.
پس تمام این سال ها رو اون طاقچه خوابیده بودی؟
همینطوره!
حتی وقتی بچه بودم و باهات بازی میکردم؟
کاملا خواب بودم!
وایسا تو که واقعا با من بازی نمیکردی مگه نه؟
چرا بازی میکردم.
صبر کن اورا پشت سر من بیا تا بتونم ازت محافظت کنم.
محض احتیاط این حرف رو میزنم.
هی!
نه، نه.
دقیقا چطور داری از من محافظت میکنی؟
خب اتفاق میفته دیگه.
نمیخواد بهم کمک کنی خودم میتونم.
پس بزن بریم بهتره دیگه وقت تلف نکنیم.
بهت قول میدم که دیگه همچین اتفاقی نمیفته.
من کاملا با این محیط اشنا هستم. یه پل یکم جلوتر از ما قرار داره.
اینجا دیگه کجاست؟
اینجا خیلی ترسناکه.
- تو هم اون رو دیدی؟ - مطمئن باش که داریم راه درست رو میریم!
و بالاخره رسیدیم به مقصدمون...
یعنی دانشکده ی جادوگران جوان مانتروس!
راستش بالای اون کوهستان پشت اون ابرها ست.
دیگه هیچکدوم از حرفات رو باور نمیکنم.
خب خیلی وقت پیش این پل رو ساختن.
بالاخره هر پلی یه روز خراب میشه درست میگم؟
ولی نگران نباش این مشکل خیلی کوچیکیه.
خب، اون رو چی میگی؟
هان؟
یه اژدها؟
من که چیزی درباره ی اژدها یادم نمیاد.
ای اژدهای بدجنس از ما دور شو ببینم.
هی، تو سیب دوست داری؟
گفتم برو!
دست از سر اون بردار.
هی، صبر کن! به اژدها اسیب نزن.
- اون از دانشگاه اومده - ما فقط از خودمون دفاع کردیم.
- تو کی هستی؟ - من شان هستم،
من دارم میرم سمت دانشگاه و این اژدها قراره منو برسونه.
ولی باید یه سکه ی طلایی داشته باشی.
من که سکه ی طلایی ندارم.
نه منم چیزی درباره ی سکه ی طلایی نمیدونم.
مگه از دانشگاه براتون نامه نیومده؟ اونجا نوشته بود.
من تمام عمرم مردم رو به سمت دانشگاه مانتروس راهنمایی کردم...
پس مطمئنم اگه همچین چیزی بود، بهم میگفتن.
خب میتونید با من بیاین ولی مطمئن نیستم شما رو راه بِدن.
یعنی تو کاملا مطمئنی یودل؟
من تو رو میبرم دانشگاه اورا نگران نباش.
باشه بزنید بریم.
راستی اسم من اورا است.
واقعاً؟ اسمت اورا ست؟
آره.
خب بزن بریم، زودباش اورا.
پسر خوب.
زودباش یودل بزن بریم.
وای خدای من دفعه ی اولمه که سوار یه اژدها میشم.
منم همینطور.
خیلی خب، به سمت دانشگاه!
اجی مجی اژدها برو!
وای خدا سفت بچسب اورا.
از این بالا جنگل چقدر زیباست.
به دانشگاه فوق العاده زیبای مانتروس نگاه کنید.
وای!
من هیچوقت از این بالا دانشگاه رو ندیده بودم.
باورم نمیشه رسیدم اینجا.
- کمک لازم نداری؟ - خودم از پس کارهام برمیام.
باشه هر جور راحتی.
چه سواری ای کردیم.
و بالاخره رسیدیم اورا. دانشگاه جادوگران مانتروس!
ولی از اونی که من یادمه بزرگتر به نظر میاد.
و شما اقای میلر هستین؟
دوستام شان صدام میکنن.
پس آقای میلر هستید!
آخرین اژدها رو خیلی دیر تحویل دادید.
حالا دلیلش چی بود؟
خب راستش اون دوتا یکم وقت تلف کردن.
پس تقصیر رو میندازی گردن دیگران؟ خب...
به دانشگاه خوش اومدین اقای میلر!
خب اسم شما چیه بانوی جوان؟
اسم من اورا هفین ففر ـه.
خب... من اسم شما رو تو لیست نمیبینم.
ولی آخه من حتی سکه ی طلایی هم دریافت نکردم.
خب پس شما اجازه ی ورود ندارید.
شما اصلا چطور سوار اژدها شدین؟
لمبرت این همه سر و صدا برای چیه؟
خب این بانوی جوان، برای شهریهی دانشگاه سکه ی طلا نداره.
اوه لمبرت من همیشه برای چنین موقعیتی یک سکه ی اضافه همراهم دارم.
اصلا بیا فکر کنیم یه بورسیه است باشه؟
ازتون خیلی ممنونم.
یک ماه گرفتگی قرمز مثل یک رز!
از بچگی رو دستم بوده.
راستش خیلی خاصه.
- چطور میتونم کارتون رو جبران کنم؟ - مطمئنم یه روزی این کارم رو جبران میکنی.
نکنه اون موجود هم قراره باهات بیاد تو؟
اون یودله ، اون منو اورد اینجا.
اهمیتی نداره. هیچ ماشینی حق ورود نداره.
اون یه ماشین نیست لمبرت اون حیوان خونگیشه!
درسته عزیزم؟
آره. حدس میزنم همینطور باشه.
منم یدونه دارم.
منم مثل تو خیلی زود به حیوان های بامزه وابسته میشم.
من فرانک هستم.
No comments yet. Be the first to leave one.