The first 200 lines.
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
یه ماه از وقتی که نامزدم ولم کرد گذشته.
و به قول شاعر بزرگ آمریکایی، کلی کلارکسون،
زندگیم بدون لِو تخمیه.
فرشتههای چارلی.
خیلی خفن بودیم.
الی، نگاه کن.
یه واترپیک. عاشقشونم. انگار شلنگ توالت فرنگیه واسه دهنت.
نه، این مال لِوه. تو خونهمون جا گذاشته.
آدم واترپیکشو جا نمیذاره مگه اینکه قصد برگشت داشته باشه.
وای خدا، راست میگی.
مثل اینه که یه دختر گوشوارهشو تو خونه پسره جا بذاره.
دقیقاً. فکر کردی چجوری تونستم اول کار تورش کنم؟
یه گوشواره الماس ون کلیف کوچولو رو پاتختی.
- خیلی گرونه که. - میدونم. خیلی استرسزا بود.
خب، این همون انرژیه که نیاز داری
قبل از بازی هفتم.
هی. اشکالی نداره امروز بعدازظهر برم لینکلن هایتس؟
سالی یه بار میرم این رستوران، مایا، واسه یه کاری که باید انجام بدم.
راستش، جکی؟ نه! امشب مهمترین بازی زندگیم رو داریم.
چی میتونه از این مهمتر باشه؟
خب، اینه که...
چی؟
هیچی.
ببخشید داداش.
- الی میتونه با پیک برات بفرسته. - نه با پول من.
چطوری مربی؟
برنامه امشب چیه؟
خب، اوم، دارم سعی میکنم بفهمم چجوری رینولدز رو مهار کنم،
ولی فکر کنم بدراگ و دایسون میتونن تو پست دو نفره روش دفاع کنن.
تا وقتی که دایسون موقع کمک، سه امتیازی گوشه رو باز نذاره.
آره.
نمیخوام یه چیز دیگه هم به کارات اضافه کنم،
ولی، اوم، میدونی امشب چی میخوای بگی؟
- به بیتوین؟ چون آنفالوم کرده؟ - به تیم.
قبل از بازی.
- چی؟ - آره.
- باید یه سخنرانی انگیزشی بکنم؟ - آره.
- وای نه. نه. - آره.
آره، قبل از بازی هفتم رسمه. بابات این کارو میکرد، کم...
بازیکنا یه جورایی انتظارشو دارن.
لازمه من یه سخنرانی بکنم که انگیزه بگیرن؟
مگه واسه همین بهشون پول نمیدیم؟
ببین، فکر کنم مهمه که یادمون باشه از کجا شروع کردیم و الان کجاییم.
علاوه بر این، مربیها میان و میرن.
- ولی تو فصل بعد هم اینجایی. - باشه.
چی بگم؟ به چی علاقه دارن؟
خب، اوم، استریپرا، کال آو دیوتی، جان ویک.
عالیه. من به زور یک و نیم تاشونو میشناسم.
هی، از پسش برمیای.
«گرداننده» «قسمت دهم»
ترجمه و زیرنویس از: Ali_Master
روز تقلب فعال شد.
هی، رجی، رو یه چیز خیلی مهم کار میکنم. نمیتونم حرف بزنم.
بعد از پلیآف، میخوام درباره جزئیات رفتن جی حرف بزنیم.
- صبر کن، جی براون؟ - آره، وقتی که میره بوستون.
داره کجا میره؟
من به تیم چی بگم آخه؟ نمیشه یه زنگ تصویری به تونی رابینز بزنن؟
- رفیقمه. - ببین، تو رئیسشونی.
باید از خودت باشه. ببین، باید از ته دلت حرف بزنی.
بیا بندازیمش تو هوش مصنوعی.
من همیشه ازش واسه نوشتن گزارشهای هفتگیم استفاده میکنم.
جدی؟
نه بابا، من عاشق کاغذبازیام.
- پشمام. - چی شده؟
- لِو داره میره مینسوتا؟ - چی؟
«خوشحالم که به بیمارستان کودکان لیکلند تو مینیاپولیس میپیوندم.
پیام بدین اگه کپشن خوب سراغ دارین.»
چه غلطا!
میدونم، یه نورثفیس بخر دیگه. لازم نیست پستش کنی.
لِو داره میره مینیاپولیس؟ یعنی تموم شد رفت.
پس واترپیکش چی؟
شاید یه دونه دیگه خریده.
آخی.
لطفاً تنهام بذار.
- لطفاً برو. فقط یه دقیقه وقت میخوام. - باشه.
من باید برم جلسه کارکنان رو اداره کنم. ولی دوستت دارم.
ببین، اگه چیزی خواستی من هستم.
- اوم، نس و سندی دنبالت میگردن. - جکی، بهشون بگو برن به درک.
همین الانشم اینجان، پس شنیدن چی گفتی.
مگه خل شدی؟ جی سه سال دیگه قرارداد داره.
آره، مگه خل شدی؟
یادم رفت چی میخواستم بگم، از رو سندی گفتم.
نیاین اینجا سرم داد بزنین!
وقتی دست از خریت برداری، ما هم دست از داد زدن برمیداریم.
خریت محض! خدایا...
ببخشید جکی. این یه بحث خانوادگیه.
مجبور شدم جی رو بفرستم بره چون زن سابقش داره با بچههاش میره اون سر کشور.
نمیتونه تو فصل تعطیلی بره ببینتشون
مثل بقیه بابای موفقهای غایب؟
آره، زوم داریم، فیستایم داریم، مایکروسافت تیمز هم داره مشکلاتش رو حل میکنه.
الان نمیتونم با این چرت و پرتا کنار بیام!
لِو واقعاً ولم کرده، دارم از هم میپاشم،
و من عاشق اون فسقلیام.
باید بیشتر بهش میگفتم.
همش سرکارم با شما احمقا.
هی...
حالت خوبه؟
لِو داره میره مینیاپولیس.
میره با یه زن نروژی غول پیکر آشنا میشه
و بچههای یهودی قد بلند میاره که هاکی بازی میکنن.
آیلا، لِو یه دکتر خوشتیپ و مهربون تو دهه چهلم زندگیشه
که تا حالا ازدواج نکرده
و دوست داره با زنهای همسن خودش قرار بذاره.
تو لس آنجلس، دیگه هیچوقت همچین مردی پیدا نمیکنی.
چرا... چرا داری اینا رو میگی؟
چون حقیقته، خب؟ باید خودتو جمع و جور کنی،
یه سوتین پوشآپ بپوشی، و بری مردتو پس بگیری.
نذار بره غرب میانه.
زنهای اونجا خیلی کم توقعترن.
هنوز خیلی از قضیه جی عصبانیم، ولی نس راست میگه.
بهتره بری.
برو.
باشه، دارم میرم.
قول میدم وقتی برگشتم درباره جی حرف بزنیم.
دستت نلرزه یکی دو تا دکمه دیگه رو هم باز کن!
اینقدر درباره سینههای خواهرمون حرف نزن.
لِو!
- آیلا؟ - باید باهات حرف بزنم.
- اوم، وسط یه کاری هستیم. - فقط یه لحظه طول میکشه. اوم...
لِو عزیز، فرهنگ لغت وبستر روابط رو اینجوری تعریف میکنه که...
آیلا، خواهشاً نگو که داری اینو با یه تعریف شروع میکنی.
- نه، دارم از ته دلم حرف میزنم. - خب، آشغال نریز.
- اشکالی نداره... - باشه، خوبه.
اینه.
من عاشقتم، لِو لونسون.
میدونم گند زدم.
قدرتو ندونستم، و این بزرگترین اشتباه زندگیم بود.
و دارم با خودم کنار میام. من خودخواه و معتاد کارم...
کل خونه پر از در ظرف پودینگه.
من چندشآورم، باشه؟
خودم با خودم قرار نمیذارم.
ولی یه جوری،
این دکتر اطفال خوشگل با قلب طلایی رو گول زدم
که عاشقم بشه.
کیکم الان بیشترش موم شمعه.
فقط زیر 16 سالهها و بالای 90 سالهها حق دارن به تولد اهمیت بدن.
باشه. هی، بچهها، میشه یه دقیقه به ما وقت بدین؟
- قوی باش. - باشه، ممنون.
میدونم.
ببین، خیلی شجاعت میخواست که بیای اینجا
اونم تو اوج فصل آبله مرغون
و با اینکه میدونستی همکارام چقدر ازت بدشون میاد.
من از این چیزا خبر نداشتم.
هر دو تاش خیلی شدیده.
نمیتونی بری مینسوتا.
زندگیت اینجاست. با منه.
یعنی، نمیدونم بدون تو چیکار کنم، لِو.
چند روز پیش، نشستم رو کنترل همه کاره.
الان تلویزیون همش به اسپانیاییه.
آی... آیلا، فقط یه دقیقه وقت میخوام اینو هضم کنم، باشه؟
- میفهمم... - میشه یکم بهم وقت بدی؟
البته.
مثلاً، یه دقیقه؟ یا کمتر از یه ساعت...؟
مجبوری کاری رو بکنی که از همه بیشتر ازش متنفری.
- باید صبر کنی. - میفهمم.
خب، این یه تمرین خصوصیه، و ما یه قانون
سختگیرانه داریم که کلهخرای عوضی راه نمیدیم.
عه صوفیا، صبر کن.
ببین، میدونم، خراب کردم. ولی این درباره ما نیست.
فقط به یه دوست نیاز دارم.
هیچکس نه دوستیت رو میخواد نه کلامیدیات رو، پسر هرزه. حالا برو رد کارت.
باشه، آره، کلامیدیا گرفتم،
که براش داکسیسایکلین خوردم، و کاملاً خوب شده، اینم بگم.
یه مشکلی دارم، و... حس میکنم هیچکس که میشناسم درک نمیکنه جز تو.
من دیگه میرم.
نه، جکی، صبر کن.
هی، جکی!
نظرت چیه یه سخنرانی کوچولو واسه تیم بنویسی؟
بهت یه 50 دلاری میدم.
جکی؟
جکی؟
هی، جکی رو ندیدی؟
نه، هیچ جا پیداش نمیکنم.
بهم گفت امروز به این خال پشتم نگاه میکنه.
چه خبره؟
هر روز ساعت 2 برام آبمیوه سبز با یه نی باحال جدید میاره.
الان 2:30ـه. حالا چیکار کنم؟ آب بخورم؟
یه چیزی درست نیست. باید پیداش کنیم.
عجیبه که اینجا نیست.
کجای دیگه میتونه باشه؟ من هیچوقت ندیدم با کسی جز ما حرف بزنه.
من دیدم.
صوفیا، خیلی ممنون که باهامون حرف میزنی.
رقصندههای ویو سیتی بخش مهمی از این سازمان هستن.
- میتونیم بیمه درمانی بگیریم؟ - نه. ببین، میدونی جکی کجاست؟
- چرا باید بهتون بگم؟ - ما خانوادهشیم.
- روش عجیبی برای نشون دادنش دارین. - ببین چیه. یا بگو یا اخراجی.
داره شوخی میکنه.
منظورش این نیست.
این غیرقانونیه.
شغل همه در امانه.
بعد از اون رفتاری که باهاش داشتین، حق ندارین بدونین.
سندی، تو ناسپاسی.
نس ازش سوءاستفاده میکنه، و آیلا، تو قدرشو نمیدونی.
تنها چیزی که همیشه میخواست یه خانواده بود، و هیچکدومتون نمیدونین اون چیه.
صوفیا، میفهمیم، ولی باید درستش کنیم. پس کجاست؟
همون جاییه که هر سال تولد مامانش میره.
امروز تولد مامانشه؟
آره.
میدونم کجاست.
No comments yet. Be the first to leave one.