The first 188 lines.
آنچه در «ارواح مدرسه» گذشت...
چه خبره؟
هیچی.
ارواح دیگه ای اون پایین تر هستن، قدیمی تر از ما.
اونا واقعاً اینجا گیر افتادن.
اگه مدرسه رو خراب کنن، ارواحِ اینجا تا ابد همینجا میمونن.
تنها راهشون عبور کردنه.
من درِ خودم رو پیدا کردم. باشه؟
- کس دیگه ای هم ازش خبر داره؟ - نه.
اون سایمون رو گرفت، و بعد منتقلش کرد.
- مثل یه پیوند ذهنی بود. - بچه ها، اون «وَن هایت»ـه.
نه!
داری بهم میگی که «کایل» زنده مونده؟
- آره. - پس کی توی بدن کایله؟
خب، میدونم شنیدن این حرف اصلاً راحت نیست...
ولی با «تریسی» حرف زدم...
و اون فکر میکرد که شاید تو یا... یا یکی که شبیه توئه اون بیرون باشه.
اونا... اونا تمام این مدت اون بیرون بودن...
فقط داشتن زندگی تو رو میکردن، توی جِلد تو راه میرفتن.
میدونم فکرِ خیلی عجیب و غریبیه، ولی این... واقعاً خبر خوبیه...
چون میتونیم بدنت رو پس بگیریم. باشه؟
تیتر اصلی اینه : «کایل به اسپلیت ریور برمیگرده...»
من زندهم؟
آره.
اوه، بـ... بدنته.
چطور همچین چیزی ممکنه؟
در واقع، من قبلاً این رو دیدم.
دو بار.
یه بار با یکی از معلم هام، و مدی.
خب، حالا، چه اتفاقی براشون افتاد؟
بدنشون رو پس گرفتن.
- واقعاً؟ - آره، ولی راحت نبود.
ولی ببین، ما هر کاری که از دستمون بر بیاد انجام میدیم. باشه؟
آه، من و مدی درباره اون یارو تحقیق کردیم، با اسمی که داره ازش استفاده میکنه.
این رو گوش کن. کی سی جنسن.
آره. اون، خب... اون یه تاجره.
- یه جورایی غول لبنیاته. - مگه همچین چیزی هم داریم؟
خب، چیکار میتونیم بکنیم؟ میتونیم جلوش رو بگیریم؟
یا پیداش کنیم؟ هر کاری.
لطفاً.
منظورم اینه که، حداقل میتونیم تلاش کنیم؟ این زندگی منه.
آره. البته که میتونیم تلاش کنیم.
من... دقیقاً نمیدونم چطوری...
ولی، خب، میتونیم... میتونیم ردش رو بگیریم
و ببینیم میتونیم بفهمیم چطوری این کار رو کرده، باشه؟
هی، قول میدم.
اون این کار رو میکنه و، اوم...
ما سراغ پرستار کالورت میریم. اون میدونه باید چیکار کرد.
احتما... احتمالاً.
اوم...
چطور باهاش کنار اومد؟
اِم، تقریباً همونطوری که تو کنار اومدی، وقتی جَنِت توی بدنت بود.
- پس خیلی خونسرد و آروم. - آره، یه چیزی توی همین مایه ها.
- مگه این فنجونِ... - ششممه؟
آره. چشم هام یه ذره دارن میپرن...
ولی داره بهم کمک میکنه تا صدای افکارم رو خفه کنم...
افکارِ اینکه بهترین دوست هام برای همیشه گیر افتادن.
فکرِ اینکه اونا تا ابد توی اون مدرسه باشن...
واقعاً ازش متنفرم.
هه... یه چیز دیگه هم دارم که ازش متنفر میشی.
چی؟
فکر کنم مجبوریم رد یه مرده دزد رو بگیریم.
بازم.
SANDS Movie
بیا.
اوه! خوبه. اومدی.
کل شب داشتیم تحقیق میکردیم.
اوه، مگه امتحان یا چیزی داری؟
چی؟ نه. برای مدرسه نیست. خنگ نباش.
اون یارو «ون هایت» آدم کله گنده ای بود.
صاحب یه عالمه زمین بود، چند تا مغازه توی خیابون اصلی.
- و یه بانک، خیلی فاز اسکروچ داشت. - آره.
طبیعتاً هیچ چیزی توی اینترنت درباره کلیسای فنلاندی ها نیست...
یا جامعه مهاجرانی که سعی کرد کاملاً نابودشون کنه.
- به آمریکا خوش اومدی. - آره.
- و این چیزهای وحشتناک رو پیدا کردیم. - خودشه.
اون کاری میکنه که «دیت لاین» مثل بازیِ بچه ها به نظر بیاد.
بچه ها، این عالیه. ممنون.
اوم، اقتصاد، از اون طرف.
- سایمون، از اون طرف. هوام رو داری؟ - آره.
اوه، نیکی!
- نیکی! - اوم، باید برم سر کلاس.
میدونی چقدر نسبت به درس هام متعهدم.
نیکی، یه عمره دارم دنبالت میگردم.
اوه، مدرسه همین ۳۰ ثانیه پیش شروع شد.
خب...
فکر کنم، اِم...
شاید مدی این رو توی نمایشگاه جا گذاشته باشه.
سایمون احتمالاً باید براش یه رمز بذاره.
هیچکس من رو بازی نمیده... نیکول.
چقدر احتمال داره که اون نگاه نکرده باشه؟
دیدی که در رو قفل کرد؟
آره. توی کلیسا.
اونا رو اون تو قفل کرد و گیر انداخت...
طوری که نتونستن بیان بیرون، و غرق شدن، پس اون کشتشون.
خیلی خب. انگار دلیل بیشتری لازم داشتیم تا باور کنیم هیولای توی کلیسا...
- واقعاً یه... - هیولاست.
هی، یواش. به هم اتاقی جدیدمون توهین نکن.
راندا، ما قطعاً نمیدونیم که اصلاً آخرش با اون میمونیم یا نه.
بیاید... بیاید واقع بین باشیم.
هی، مدی، چیز دیگه ای از پدرت فهمیدی که بتونه کمک کنه تا ابد توی زخم هامون گیر نکنیم؟
آره، عالی میشه.
ولی اصراری نیست.
هنوز نه. ولی یه خبر خوب دارم.
معلوم شده که بدن کایل تسخیر شده بود.
این کجاش خبر خوبیه؟
خب، اونی که تسخیرش کرده، فکر کنم عضو شورای شهره...
پس اون درباره پروژه های بزرگ شهری تصمیم میگیره...
مثل ساختن مدرسه های جدید.
پس اون، بیشتر از هر کسی، ممکنه درک کنه که چرا نمیتونن اینجا رو تخریب کنن.
شاید واقعاً بتونم با این آدم منطقی حرف بزنم.
منطقی حرف زدن با کسی که بدن «کایل» رو تصاحب کرده...
اونم برای دو دهه تمام؟
ببخشید، یه روحِ ناشناسِ بیمارستانی...
مثل «جنت» عمل کرده، و همینطوری بدن «کایل» رو گرفته...
و داره برای خودش میچرخه، انگار نه انگار که اتفاق مهمیه؟
ما هیچی درباره این یارو نمیدونیم.
ممکنه یه روانی باشه، یا یه آدم منحرف...
یا کسی که، مثلاً، نمیدونم، پرنده خونگی نگه میداره.
خب، حق با اونه. منظورم اینه که نقشه چیه؟
برم جلو و بگم : «برحسب اتفاق، منم توی شرایط تو بودم»؟
امیدوار باشیم که بخواد درباره دزدیدن زندگی یه نفر دیگه خاطره بازی کنه؟
باید هر راهی که به ذهنمون میرسه رو امتحان کنیم.
و خب، اینم آخرین شانسمونه.
آره.
مراقب باش.
از بلایی که زمانِ موندن اون تو داره سرت میاره، خوشم نمیاد.
اثرِ زمانه یا اون تخته ای که توی سرش خورد؟
معذرت میخوام!
چی؟ برای چی؟
برای وقتی که با اون تخته زدمت.
اوه!
سایمون این رو پیدا کرد.
حالا، بر اساس چیزهایی که داخل جای زخم شنیدم...
فکر میکنم ممکنه...
خب، ممکنه یه جور رشوه بوده باشه...
یا، اوم... یا پیشکشی برای کلیسا.
«آ. و. اچ.»
آلفرد ون هایت.
باید دوباره برگردم اون پایین.
- نه، لازم نیست. - نه، باید بره.
به هر دلیلی که هست، اون موجود فقط میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه.
ببینید، وقتمون داره تموم میشه.
برای نجات دادن سایمون و خودمون.
واقعاً باور دارم که توی اون مکان جواب هایی هست...
اگه فقط از راه درستش وارد عمل بشیم.
باشه. ولی سایمون باید استراحت کنه.
حداقل برای چند ساعت دیگه.
میتونیم حرف بزنیم؟
استراحت کن.
فکر کنم دارم دیوونه میشم.
مدتیه دارم یه سری... خواب های وحشتناکی میبینم.
به سختی میتونم بخوابم.
وقتی این خواب ها رو میبینم، یه بازه های زمانی ای هست که...
چیزی ازشون یادم نمیاد.
زیویر میگه یهو خیره میمونم، و چشم هام مات میشه.
خب مدی، تو تازه یه تجربه شوکه کننده ای رو پشت سر گذاشتی.
فکر نمیکنی ممکنه همش ناشی از ترس...
و اضطرابی باشه که داره خودش رو نشون میده؟
حس بدی دارم که دارم اینطوری برات درد و دل میکنم.
میدونم خودت خیلی تحت فشاری، اون وقت من دارم اینا رو میگم.
قسم میخورم نذارم اینجا زندانی بمونی.
- یه راهی برای این پیدا میکنم. - هی، هی. هی. اوم...
فکر کردم توافق کردیم که حل کردن این موضوع فقط به عهده تو نیست.
در ضمن، هیچکس ازت همچین انتظاری نداره.
سایمون ازت همچین انتظاری نداره.
خودت هم نباید از خودت همچین انتظاری داشته باشی.
تو نسبت به همه چی خیلی خونسردی.
خب... من باهاتم.
جدی میگم...
ما هیچ اختیاری در مورد روند این ماجرا نداریم...
و این چه زنده باشی، و چه مرده، حقیقت داره.
تو نخواسته بودی که توی موتورخونه باشی.
منم نخواسته بودم که توی زمین فوتبال بمیرم.
پس میگم بهتره زمانی رو که داریم، با کسایی بگذرونیم که برامون مهمن.
فکر کنم باید برم و کسی رو پیدا کنم که واقعاً برام عزیزه تا باهاش حرف بزنم، مگه نه؟
آره، درسته.
گردنبندم سر جاش برگشت.
اینطوری بهتر شد.
دوست دارم تیکه ای از من پیش تو باشه.
در حال لمس کردنِ تو.
حاضر بودم هر چیزی بدم تا همین الان لمست کنم.
هر چیزی؟
اوه، اگه میتونستم لمست کنم، اون رو از روی شونهت برمیداشتم.
اون یکی رو.
.درش بیار
چقدر زورگو.
خیلی به این بخش از وجودت فکر میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.