The first 200 lines.
OUR UNWRITTEN SEOUL سئول نانوشته ما
I still find myself thinking about that moment. هنوزم به اون لحظه فکر میکنم.
Shoot. اه!
Hyeon Sang-wol! I know you're here. هیون سانگول! میدونم اینجایی.
Come out now. بیا بیرون دیگه.
PRESENTS FROM AMERICA سوغاتیهای آمریکا
Hey! هی!
Sang-wol went to the rooftop a minute ago. سانگول یه دقیقه پیش رفت پشت بوم.
- Darn it. - The rooftop? - ای بابا! - پشت بوم؟
Don't "hey" us. به ما "هِی" نگو.
The moment when you, who devoured every book اون لحظهای که تو، کسی که هر کتابی رو میبلعیدی
and carried around a thick dictionary... و یه دیکشنری قطور همیشه همرات بود...
They're gone. رفتند.
...chose to open the pages of my book, ...تصمیم گرفتی صفحات کتاب من رو باز کنی،
pages no one had bothered to read. صفحاتی که هیچکس به خودش زحمتِ خوندنشون رو نداده بود.
There. "Sang-wol." ایناهاش. "سانگول."
Lucky you. Ro-sa isn't in here. شانس آوردی. روزا اینجا نیست.
Look. ببین.
It's okay. From now on, I'll read for you. اشکالی نداره. از حالا به بعد من برات میخونم.
"Sangwol." "سانگول."
- "A term for frost and the moon." - The moment my foggy world... - اصطلاحی برای یخبندان و ماه. - اون لحظهای که دنیای مه آلود من...
- "The cold moon on a frosty night." - ...became clear because of your voice. - "ماه سرد در یک شب یخبندان." - ...بخاطر صدای تو روشن شد.
If you hadn't opened my book then, maybe... اگه اون موقع کتابم رو باز نکرده بودی، شاید...
FAMOUS POET KIM RO-SA EXPOSED افشای کیم روزا، شاعر مشهور
...I would never have waited... ...هیچوقت منتظر نمیموندم...
POEMS BY KIM RO-SA اشعار کیم روزا
...for someone else to read me. ...تا کس دیگهای منو بخونه.
EPISODE 10 READING YOU قسمت ۱۰ خوندن تو
Are you sure you'll be okay? Take a few more days off. مطمئنی حالت خوبه؟ چند روز دیگه هم مرخصی بگیر.
No, I'm good. نه، خوبم.
I have a lot to do. کلی کار دارم.
Should I go instead? به جاش من برم؟
I'll just say I got a haircut. فقط میگم موهامو کوتاه کردم.
Wipe the sleep out of your eyes first. اول خواب از سرت بپره.
I'm just worried. فقط نگرانم.
Everyone will be gossiping again at work. همه تو اداره دوباره غیبت میکنن.
It's fine. My mind is clear now. اشکالی نداره. ذهنم الان راحته.
See you later. بعدا میبینمت.
You really don't want me to come with you? واقعا نمیخوای من باهات بیام؟
What if that jerk is holding a grudge and is waiting for you? اگه اون عوضی کینه به دل گرفته باشه و منتظرت باشه چی؟
He's probably too busy to wait around for me. احتمالاً سرش شلوغتر از اونیه که منتظر من بمونه.
Sexual harassment? آزار جنسی؟
Why is she bringing up something that's already been settled? چرا چیزی رو پیش میکشه که قبلا حل شده؟
Ms. Yu was supposed to be transferred to the Childal branch. قرار بود خانم یو به شعبه چیدال منتقل بشه.
But the person who filed the report can't be transferred. اما کسی که گزارش رو ثبت کرده، نمیتونه منتقل بشه.
She used the rule to her advantage. اون از این قانون به نفع خودش استفاده کرد.
Still, you were unfairly accused. Why do you have to switch teams? با این حال، به ناحق متهمت کردن. چرا تو باید تیمت رو عوض کنی؟
They're acting like you're guilty when nothing's been settled. طوری رفتار میکنن که انگار تو گناهکاری، در حالی که هیچی حل نشده.
It is what it is. همینه که هست.
It's unfair, but rules are rules. ناعادلانه ست، ولی قانون قانونه.
وقتی تحقیقات تموم شه، برمیگردم.
میدونم تو غیابم دستتون تنگ میشه،
ولی تحمل کنین.
ولی شما تازه برگشتین که.
اومد.
مگه... پوزخند زد؟
اَه! این دیگه چی بود؟
شنیدم از آقای پارک شکایت کردین.
چیزی شده؟
نه. بالاخره کارهایی که عقب انداخته بودم رو انجام دادم.
اگه کمکی خواستین، بهم بگین.
البته فوری نه،
ولی قصد دارم اون کارایی که بهم دادین رو هم انجام بدم.
چی شد که نظرتون عوض شد؟
خواهرم ازتون خواست؟
خودتون میدونین که اون اهل این جور لطفا نیست.
تصمیم خودم بود.
پس تو این کار با منی؟
ولی به روش خودم و با ریتم خودم انجامش میدم.
نمیخوام دوباره تو مسابقهای که یه بار باختم، ببازم.
بفرمایید!
این یه تشکر کوچیکه برای اینکه زحمت کشیدین تا کلانتری اومدین.
اینم یه رشوهست برای رسیدگی به پرونده شکایت می-ره.
یه بِیگل هم هست.
خب. حرف بزن.
نمیشه همینجوری سر به هوا بپری وسط یه همچین وضعیتی.
- باید بهم زنگ میزدی- - هی.
من میتونم تو دعوا راحت ببرمت.
شاید تو رو آره، ولی اون پسره...
زدن اون هنوزم مشکله. گوش کن.
باید کارا رو با حرف یا قانون حل کنی،
نه با مشتات.
اگه واقعا صدمه میدیدی چی؟
اگه به عنوان حمله بهت نگاه میکردن، تو میتونستی...
باشه بابا، فهمیدم. فقط بخور.
دیگه این کارو نمیکنم.
خوبه، نه؟
اصلا اونجا چیکار میکردی؟
مگه کشیک میدادی یا چیزی؟
اصلا.
مامان مجبورم کرد بیام سئول، منم اومدم،
و به این برخوردم.
فکر کنم یه حسی بهش میگفت.
شاید یه غریزه مادری پنهان بود.
پس تو سئول میمونی؟
آره، احتمالا برای یه مدت کوتاه.
گفتی حس میکنی به اینجا تعلق نداری.
چی نظرتو عوض کرد؟
نمیدونم.
هنوزم اینجا کاری ندارم.
شاید به خاطر مامانه.
- مامانت؟ - آره.
وقتی تو سئول زندگی میکردم، بدون اینکه به مامان بگم،
خیلی دلشوره داشتم و نگران بودم.
اما وقتی بهم گفت برو، یهو دلم آروم گرفت،
انگار اجازهشو گرفته بودم یا همچین چیزی.
خندهداره، مگه نه؟
از کی تا حالا من به اجازه مامان احتیاج دارم؟
شاید فقط میخواستی مطمئن بشی، نه که اجازه بگیری.
که حال مامانت بدون تو خوبه.
چرا من تو سی سالگی اینطوریم؟
به هر حال، فعلاً به دیدنم عادت کن.
چی میشه اگه... دوباره با گریه بیدارم کنی؟
هی.
جدی میگی؟
من اینو میخورم.
یعنی چی حال مامان خوب نیست؟
اینطور نیست که مریض باشه یا چیزی،
اما خیلی انرژی نداره و غذا نخورده.
برای همین داشتم فکر میکردم کی میجی میاد.
نمیشه یه سر بیاد، حتی شده واسه یه کم؟
فکر کنم اگه میجی اینجا باشه، یه چیزی میخوره.
این دیگه مسئولیت میجی نیست.
اگه مامان غذا نمیخوره، تو باید کاری کنی غذا بخوره.
خودت که میدونی چقدر یکدندهست.
فکر کردم شاید به حرف میجی گوش کنه.
میجی تا مدتی نیست. کاری داره.
باشه.
لطفاً حسابی مراقبش باش.
باشه.
مامانت حالش خوب نیست؟
ای بابا.
چرا پای حرف مردم وایمیستی؟
خودت بلند حرف میزدی.
میجی کجا رفت؟
سئول.
چی؟ چرا اونجاست؟
مگه باید دلیل داشته باشه؟
من بهش گفتم بره پیش میرا بمونه.
حال مامانت خوب نیست. بگو چند روز برگرده.
خودت گفتی، من دخترشم، میجی فقط نوهشه.
اونم حق داره زندگی خودشو داشته باشه.
چی؟
همچین لحظههاییه که هدف واقعی آموزش رو یادم میاره.
واقعاً آدم عوض میشه.
حتی تو هم میتونی رشد کنی.
خیلی افتخار میکنم.
- داری مسخرم میکنی؟ - اما حداقل نباید یه سر بزنی؟
وقتی پیرها غذا نخورن، جدیه.
باید کاری کنی یه چیزی بخوره.
کنار کسی که ازش بدت میاد، نمیشه غذا خورد.
هیچی از گلوت پایین نمیره.
از کی بدش میاد؟ تو؟
ای بابا.
چرا این فکر رو میکنی؟ تو که دخترشی.
نمیفهمی.
باورم نمیشه درست بعد رفتن میجی این اتفاق افتاد.
اینجوری فکر نکن. مگه بچه دبیرستانی هستی؟
تو دیگه بزرگ شدی. برو مادرت رو ببین.
باشه. بذار به کارم برسم.
مثل بچهها رفتار میکنی.
چقدر میشه؟
- بیست و چهار هزار وون میشه. - ممنون بابت غذا.
- بیست و چهار هزار وون میشه. - باشه.
بفرمایید.
- ممنون. عالی بود. - ببخشید.
عینکام رو امروز نیاوردم.
- باشه. - میشه یه چیزی برام بخونی؟
حتماً!
اون کتاب شعر رو میبینی؟
این مقاله با عکسش.
بذار ببینم.
"افشای هویت کیم روسا، شاعر معروف."
"خانم ریپلی با استعداد که تمام زندگی یک نفر را دزدید."
"کیم روسا، شاعری که به خاطر غزلیات دلنشینش محبوب بود،
حالا مظنون به جعل هویت است
و زندگی کردن با نام یک شاعر مرحوم."
"فردی آشنا از یتیمخانه شاعر مرحوم،
ظاهراً مالک ساختمان، حق امتیاز و داراییهای او شده است--"
چیز خاصی نیست. میتونید برید.
باشه. ممنونم.
افشای هویت کیم روسا، شاعر معروف
این حقیقت داره؟ اطلاعات غلط پخش نمیکنی، نه؟
این یک سوءظن بر اساس واقعیاته.
مگه ازم نخواستی هر کاری که لازمه رو انجام بدم؟
ولی با این همه سروصدا راه انداختن چی به دست میاریم؟
این جنجال رسانهای نظر صاحب ملک رو عوض نمیکنه.
به نظر نمیاد اون نظرش رو عوض کنه،
پس من دارم سعی میکنم صاحب رو عوض کنم.
بله؟
چطور میتونیم...
شاعر مرحوم، کیم روسا، چیزی فراتر از یک اسم از خودش به جا گذاشته.
اون رستوران، داراییها،
و تنها پسرش هست.
همه اونا باید به صاحب اصلیشون برگردن.
پسرش میخواد ساختمون رو بفروشه؟
عموش میخواد.
پسر کیم روسا از نظر قانونی محجور است،
پس حتی اگه ارث بهش برسه، هنوز به رضایت قیمش احتیاج داره.
عموش برای قیم بودنش داوطلب شده.
No comments yet. Be the first to leave one.