Release info

(@Jdrama world)4tsu no Fushigi na Story 2020 SP
A Commentary by Qasem_Samangani

Tags

TS
Published on: 2024-03-08
Downloads: 12
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

این داستان بر اساس رویداد های واقعی ساخته شده

اما نام افراد، سازمان ها و مکان های نام برده شده کاملا ساختگی می باشد

جایی در توکیو

"سفارش غذای سنتی سال نو"

این تجربه شخصی منه

اگه کارت تموم شده، سبزیجاتو راست و ریس کن

چشم

...از وقتی بچه بودم آشپزی کردنو دوست داشتم

و کار کردن تو زمینه صنایع غذایی به آرزوم تبدیل شده

البته هنوز نیمه ی راهم

و فعلا تو این فروشگاه محلی، جعبه ناهار درست میکنم

ببخشید که منتظر موندین. خیلی ممنونم

خیلی ممنونم- ممنونم-

...اما بعد از گذشت 5 سال از فارغ التحصیلیم از هنرستان

...فهمیدم که واقعیت سخت تر ازیناست

و نگرانم اینطور موندن کار درستیه یا نه

...و روزی

آپلود زیرنویس : قاسم سمنگانی @Qasem_Samangani

ای وای دیر شد

تومویا(برادر کوچکتر)، صبحانه چی؟- نمیخوام وقتشو ندارم-

آه، جعبه ناهارم کو؟- چی؟-

برای امروز بود؟- چی؟ ای بابا بازم؟-

ببخشید، دفعه دیگه حتما درست میکنم

اشکال نداره، امروز از سوپری یه چیزی میگیرم میخورم

خب دیگه، من میرم- مراقب باش-

...مامان شاغلمون که تنهایی ما دوتارو بزرگ کرد

...دو سال پیش از دنیا رفت

...و منی که نا امیدانه تلاش کردم کارای خونه و شغلم رو همزمان به بهترین نحو انجام بدم

کم کم دیگه وقتی برای خودم باقی نگذاشته بودم

الان که بهش فکر میکنم، همه چیز از اون زمان شروع شد

معجزه ی زمستان

"کار آموزی برای سرآشپزی در هتلی ایتالیایی"

خسته نباشی- آه، شما هم-

منم یکم استراحت کنم

خیلی سرمون شلوغ شده نه؟- آره-

من اومدم

اون شب بود

اونموقع، فکر میکردم فقط خیال کردم

مامانم آدمی واقع گرا و سخت گیری بود

...و کم کم

.برام تبدیل به آدم آزاردهنده ای شد

...نمیخوای

حرف زدن راجب اهداف رویاییتو تموم کنی؟

فکر کردی به این راحتیاست که بتونی برای خودت رستوران بزنی؟

داری میگی نمیتونم رویا داشته باشم؟

این حرفو نزدم

ولی بهتره شروع کنی جدی فکر کنی

منظورت از جدی چیه؟

سه سالی میشه ولش کردی

...درست همون موقع که از هنرستان فارغ التحصیل شدم

...به عنوان کار آموز

تو رستوران شروع به کار کردم

ولی چون مجبورم میکردن کارای خسته کننده و پیش پا افتاده انجام بدم

از لحاظ روحی و جسمی خسته شدم و کار آموزیو ول کردم

انقدر روتو از واقعیت برنگردون باشه؟

اه، بسه

دلم نمیخواد شما دوتام مثل من انقدر سختی بکشین

...مامانم هم زمان دوتا شغل مختلف داشت

.و اینجوری خانواده رو از لحاظ مالی تأمین میکرد

...در این باره ازش ممنون بودم ولی

من نمیخوام مثل تو زندگی کنم مامان

میخوام اونجوری که دوست دارم انجامش بدم

...و در آخر، قبل ازینکه بتونیم قلبامونو به روی هم باز کنیم

مامانم از دنیا رفته بود

مطمئنم مامان هنوز منو نبخشیده

چه من اونموقع رو چه من الان رو

اون روزم یه روز سرد زمستونی مثل امروز بود

...یه جعبه کوفته

و یه جعبه همبرگر لطفا- چشم-

یه کوفته یه همبرگر- فهمیدم-

اون روز خیلی سرمون شلوغ بود

"مامان"

ببخشید که منتظر موندید، بفرمایید، خیلی ممنونم

خیلی ممنونم- خیلی ممنونم-

میتونی استراحت کنی- چشم-

"مامان"

جواب تماسشو ندادم

...و شب اون روز

...مامان تو یه تصادف از دنیا رفت

تومویا؟ برگشتی؟

ای بابا

"برنامه برای آینده"

"یه شغل پیدا کنم"

ها؟

...شاید تومویا نگران هزینه های تحصیلشه

...درواقع دلش میخواد بره دانشگاه

ولی چون نمیخواد منو تو دردسر بندازه بیخیالش شده

بله، فهمیدم. خیلی ممنون برای خریدتون

چیشده؟ حواست به کار نیست

آه، ببخشید

حالت خوب نیست؟- نه، خوبم-

باشه، مراقب باش سرما نخوریا

چشم- سبزیجاتو درست کن-

چشم

"دفتر کار- مرکز تماس"

میگم- هوم؟-

...تو فکرم کار الانمو ول کنم

و یه کار عادی پیدا کنم

ها؟

برای همین، دیگه نگو که میخوای کار پیدا کنی

برو دانشگاه باشه؟ نگران هزینه هاش نباش یه کاریش میکنیم

چی داری میگی؟- ها؟-

نمیخواستی سرآشپز شی؟

نمیخواستی رستوران بزنی؟

خواهر، شوخی نکن لطفا

اگه میخوای قید رویاتو بزنی، منو دلیل نکن

چه الان چه قبلا، تو همیشه در حال فرار بودی

حتی الانم داری از دست مامان فرار میکنی نه؟

نه

پس چرا رو به روی عکسش دعا نمیکنی؟

...میدونم که هر روز آب گلارو عوض میکنی

ولی هیچوقت ندیدم براش دعا بخونی

~خب دیگه، من میرم حموم یه دستی به سر و روم بکشم

"دیدی بهت گفتم؟"

حس کردم مامان داره همچین حرفی میزنه

...بعد از اون اتفاق، برای مدتی

اتفاق خاصی نیوفتاد

...ولی

تومویا، میری بیرون؟- آره-

تومویا، یادت رفته کلید موتورو برداری

بیا

ها؟ اینکه کلید خونست - ها؟؟-

چی؟

ای باباا

ببخشید، یه دقیقه صبر کن

چرا؟

خواهر، اومدی؟-

ببخشید، بیا بگیرش، ببخشید

~حله، مرسی

مراقب باش- باشه-

...بله، بله فهمیدم، متاسفم

...واقعا متاسفم، الان چک میکنم

و بهتون زنگ میزنم... بله

میگم- بله؟-

این چیه؟

"آقای اندو/ سی دسامبر / غذای سال نو برای 30 نفر" تو سفارش غذای سال نو برای 30 نفر گرفتی؟

آه

از سفارشتون متشکرم

آه، ببخشید، من گرفتمش

تو معمولا ازین اشتباها نمیکنی

واقعا متاسفم

الان میرم پیش مشتریمون و ازشون معذرت خواهی میکنم

نه نمیخواد، الان بهشون زنگ میزنم

...اما

آه سلام

آقای اندو؟ بله اشتباه ما بوده

بله، ببخشید، واقعا متاسفم

تومویا؟

چی؟ چیشده؟

آه... چیز جدی ای نیست

ولی زخمی شدی

جلو روم یه تصادف جزئی رخ داده بود

حواسم بهش پرت شدو افتادم

واقعا خوبی؟- آره بابا خوبم، مشکلی نیست-

...ولی، تومویا

...اگه یکم زودتر کلید موتور رو بهش داده بودم

بخاطر تصادف حواسش پرت نمیشد و نمیفتاد

اونموقع به این فکر کردم

مامان

همونطوری شد که گفتی

من هیچیو نمیفهمیدم

هیچی اونطور که میخوام پیش نمیره

...تقصیر منه که تومویا

چرا به حرفت گوش نکردم؟

چرا انقد لجباز بودم؟

...چرا اون روز

الان که فکر میکنم، اون صدایی که میشنیدم همیشه ازینجا میومد

اول ژانویه 2016 امروز دخترم دوباره شروع به کار کرد وقتی از کارش تو رستوران استعفا داد نگرانش شده بودم

اگه اون به خودش اعتماد داره و سخت کار میکنه کار کردن تو فروشگاه محلی هم کار پر زرق و برقیه مطمئنم که این دستخط مادرمه

خوشحالم همه چیز خوب پیش رفت تبریک میگم

این جعبه ناهاریه که همیشه تو فروشگاه درست میکنم

زشته که بفهمه، برای همین مخفیانه اینو خریدم

خوشمزه بود

"...اون تاس کبابی رو که"

"...وقتی خواب بودیم یواشکی درست کرد رو"

"تو جعبه ناهار امروزش پیدا کردم"

اون فهمیده بوده

با اینکه کلی بهم زخم زبون زد

چهارم اکتبر 2018 جعبه ناهار جدیدی برای فروش آوردن "جعبه ناهار بیبیم بپ با طعم گوشت گاو"

مامان یواشکی اومده و جعبه ناهاری که من درست کردم رو خریده

خیلی خوش طعم بود

و اونو خورده

"تموم تلاشتو بکن"

"این یکی بهترینش بود"

اون مخفیانه حواسش بهم بوده و حمایتم میکرده

"بیست و سوم دسامبر 2018" این روزی بود که مامان از دنیا رفت

طعم جعبه ناهار امروز، "طعم خانواده ی من"؟ آخرین تاریخ

...چیزی که تو این روز نوشته بود

"مزش شبیه مزه غداهای منه" چیزی نبود جز نظرش راجب جعبه ناهار من

"یه جورایی، وقتی این طعم "خانواده ی من رو خوردم دلم تنگ گذشته شد

"و باعث شد بخوام صدای دخترمو بشنوم"

"بهش زنگ زدم ولی برنداشت، لابد سرش شلوغه"

"درسته که تازگیا باهم به تفاهم نمیرسیم"

"ولی امروز که اومد باید بشینم باهاش درست و حسابی حرف بزنم"

"...با هم بشینیم راجب آیندش تصمیم بگیریم"

"و تلاشمو میکنم که احساساتشو درک کنم"

"مامان همیشه پیشت میمونه"

...مامان

مامان

...اون روز بخاطر این زنگ زدی که میخواستی

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left