The first 169 lines.
درهی سیرن
!خسته شدم انقدر صبر کردم
کی قراره پیداشون بشه؟
!زودتر بیاین
!لطفا، یکی به دادم برسه
!اومــــــدن
!ها؟ چـــــــی؟
!بـ بالاخره دیدمتون
!ایول! بالاخره اومدیم بیرون
!آره
!منتظرتون بــــودم
!بالاخره دیدمتــون
این کدوم خریه؟
یه آدمخرگوشی؟
.«همهش داره میگه «بالاخره دیدمتون» و «منتظرتون بودم
.به نظر دردسرسازه. بریم
!صبر کنین! لطفا نرید
!چه خرگوش بیمصرفی
!خواهش میکنم، لطفا خانوادهام رو نجات بدین
خانوادهات؟
.ولش کن
!نه! اگه ولش کنم، منو میذارین و میرین، مگه نه؟
.معلومه
چرا باید خرگوشی که تا حالا توی عمرم ندیدمش رو نجات بدم؟
!مـ مکثم نکرد
!وجدان درد نمیگیری یه خانم زیبا که به کمک نیاز داره رو ولی کنی؟
.چشمک. چشمک
.از خودت تعریف نکن
.خجالتم نمیکشه
اون سر من نعره کشید؟
!نمیتونی! اون خیلی وحشیه !لطفا فرار کنین
!حساب اون دایهدور رو رسیدی... محشره
!ولم کن دیگه
!من شیا هستم، دختر بزرگ قبیلهی هائولیا
!لطفا خانوادهام رو نجات بدین! خواهش میکنم
!خواهش میکنم
مشکلت چیه؟
.خیلی سریشی
...آخه اگه بیخیال بشم، آیندهی قبیلهام
.باشه
!دردم گرفت
.حداقل به حرفت گوش میکنم
.حیلی ازهتون مملونم
!صورتت رو با کت من تمیز نکن
!بـ بازم منو زدی !باورم نمیشه این خانم زیبا رو زدی
!باورم نمیشه میتونی اینو بگی
،مخصوصا وقتی جلوی یوئه ایستادی !که خیلی بهتر از توـه
!و-ولی
!...من
!یه چیزاییم بهتر از اونه
!من بردم
!ببینش، کلا تخت تخته
خوشت میاد؟
ها؟ چی شد؟
سرخ شدی؟ خجالت کشیدی؟
ها؟
اگه عذرخواهی کنم، میبخشیم؟
حرف آخری داری؟
!نــــــــه! نمیخوام بمیــــرم
،پس از خونهتون تبعید شدین بعدش هیولاها بهتون حمله کردن؟
،بیستمنها نمیتونن مانا رو کنترل کنن ،ولی به دلایلی من میتونم
و بالاتر از اون، میتونم از جادوی مخصوصی .که فقط هیولاها میتونن ازش استفاده کنن، استفاده کنم
جادوی مخصوص؟
،بله، بهش میگن بصیرت آینده .میتونم باهاش آیندههای احتمالی رو ببینم
.مثلا اگه این انتخاب رو انجام بدی بعدش چه اتفاقایی میفته
!برای همین میدونستم شما پیداتون میشه
!لطفا نجاتمون بدین !اگه کمکمون نکنین نجات هائولیا از بین میره
.نمیخوام
!لطفا صبر کنین
!من آینده رو دیدم
!دیدم که کمکمون میکنین
و ازش چه سودی بهم میرسه؟
چی؟
هیچی، نه؟
شما میخواین به سمت درخت بزرگ داخل دریای درختان هالتسینا برین، درسته؟
.اونجا همیشه مه غلیظی داره
!کلا جلوی دید رو میگیره و باعث میشه گم بشین
خب؟
...خب، اگه کسی که با دریای درختان آشناست باهاتون باشه
.با خودمون ببریمش
یوئه؟
.راهنما داشته باشیم بد نیست
!خیلی ازت ممنونم
!خداروشکر
!ببین، ببین
!میوه پیدا کردم
!نه، برگرد
!نه
!پـــــدر
!کمک آوردم
!شیا
!پــــدر! بچههـــا
ها؟
.اگه انقدر حالت خوبه که مزاحم بشی، بهتره ازت کار بکشم
کار؟
...کار سختی نیست. فقط ازت میخوام یکم
.طعمهی اون هیولاهای گرسنه بشی...
!برو بیارشون این طرف، خرگوش بیمصرف
!نــــــــــــــــه
!دیگه نمیتونم تحمل کنم !رفتارت با من خیلی خشنه
نمیشه یکم مهربونتر باشی...؟
،چون من میتونم از قدرتی مشابه اون هیولاها استفاده کنم
.سرنوشتم این بود که طرد و آخرش به دست بقیهی بیستمنها کشته بشم
ولی پدرم و بقیهی اعضای قبیلهی هائولیا بخاطر .محافظت از من، خونهمون، وربرگن، رو ترک کردن
.فقط بخاطر من
ولی آدمخرگوشیها هیچطوری نمیتونن .بجنگن و از خودشون محافظت کنن
...هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که همه انقدر آسوده باشن
.خیلی ازتون ممنونم
.لازم به تشکر نیست
.بهت قول دادم اگه ما رو به مقصدمون برسونی، ازتون محافظت میکنم
این اولین باره جز خودم کسی رو دیدم که از .قدرت هیولاها استفاده میکنه
.برای همین باهاتون احساس غریبی نمیکنم
هدف سفرتون چیه؟
.فقط یه هدف دارم
.که همراه یوئه برگردم خونه، فقط همین
!تصمیمم رو گرفتم !منم توی این سفر همراهیتون میکنم
.لازم نکرده
.فقط توی دستوپایی
!مکثم نکردین
چی؟
!ما میخوایم قویتر بشیم
!دیگه نمیخوایم ضعیف باشیم
!هاجیمه دونو، ازتون خواهش میکنیم
...خب
!گاردت بازه
چـــــی؟
.هوی
بــــله؟
.نگین که بخاطر اون گل دارین بالا پایین میپرین و شادی میکنین
نمیشه کاریش کرد! ما عاشق گلهای زیبا و !حشرات و تمام چیزهای کوچیکیم
!گـ گل
!هاجیمه دونو؟
...دستکم گرفته بودمتون
!خوب گوش بدین، خرگوشای بیمصرف
،اگه نمیخواین خون همهتون رو بریزم !پس جون بکنین و برین اون هیولاها رو بکشین
!بکشین یا کشته میشین
.نیزهی سرخ
!هنوز تموم نشده
!دژ آتشین
!گیرت انداختم
!دیوار باد
!تابود شیشهای
...ها؟ وایـ
.من بردم
...نه
!وایسا
!لپت رو ببین! زخمی شده، زخمی
!تونستم زخمیت کنم
.زخمی نیست
...همین الآن دیدمش
!جرزنی نکن، خیلی نامردیه
...خـ خیلی سرد بود. یه لحظه فکر کردم زنده نمیمونم
دوئلتون تموم شد؟
!بله. بالاخره تونستم یوئه سان رو زخمی کنم !یه پیروزی باشکوه بود
.کاش تو هم بودی و میدیدی، هاجیمه سان
خب، یوئه، چطورـه؟
.تخصصش توی افزایش قوای جسمانیه، در سطح هیولاوار
.پس عالیه
!هاجیمه سان، لطفا منم با خودت ببر
چرا میخوای باهامون بیای؟
...خـ خب، میدونی
چی رو میدونم؟
.چون میخوام کنارت باشم، هاجیمه سان
!دوشتت دارم
چی؟
.رئیس، همهی هیولاهایی که خواستی شکار کردیم
...پـ پدر؟ طرز حرف زدنت ...نه، همه چیزت تغییر کرده
.بهتون گفتم یدونه کافیه
،یه گلهشون افتادن دنبالمون ...و انقدر تخم داشتن که بخوان ما رو بکشن
No comments yet. Be the first to leave one.