The first 200 lines.
قسمت 39 امروز، در بیست و ششمین روز از ماه چهارم، در سال 1694،
بانو چان دونگ یی به عنوان همسر سلطنتی رتبه چهارم منصوب خواهد شد.
و ایشان این فرمان را اطاعت میکنند.
شما حالا همسر سلطنتی چان هستید، با تمام وجودتون به عالیجناب خدمت کنید.
و ستون محکم سلطنتی در قصر مرکزی باشید.
اطاعت میکنم. باتمام وجودم، بانو ملکه.
ـ تبریک میگیم، والاحضرت. ـ تبریک میگیم، والاحضرت.
ـ تبریک میگیم، والاحضرت.
یک سال بعد
دادخواستو بده به من
این غیرقابل قبوله
به اداره مالیات اطلاع بدین اینو به سال بعد موکول کنن.
و مالیات اجباری برنج رو کاهش بدن.
اما، ما چطور باید این مقدارو جبران کنیم؟
از خزانه سلطنتی استفاده کنین،
و در ضمن، میتونید این مبلغو از درباریان و خاندان سلطنتی و زمینهای سلطنتی تامین کنید.
بله، عالیجناب. دستورات شمارو انجام خواهم داد.
بعدی چیه؟
این گزارشهای مامورین مخفی از تمام استانهاست، عالیجناب.
نشونم بده.
عالیجناب، ناهار شما آمادست.
الن وقت ندارم. بعدا.
تو خیلی عالی بودی، افسر چا.
شما لطف دارید، عالیجناب.
ـ این آخرین بازدید نیروهای نظامیه؟ ـ بله، عالیجناب.
ـ زمان بازدید سه وزارت خونه کیه؟ ـ 3 بعدالظهر، عالیجناب.
واقعا؟ یعنی اینکه من 30 دقیقه وقت دارم!
شما، دوباره میخواید برید اونجا؟
شما چطور؟ نمیخوای با من بیای؟
نه، عالیجناب. من باید به کارام برسم.
خیلی خوب. تو به کارات برس!
عالیجناب کجا میرن؟
شما نمیدونید ایشون این جور وقتا کجا میرن؟!
ـ حمام آماده شده؟ ـ بله بانوی من.
ـ امروز هوا گرمه. چای گل داوودی آماده کن. ـ بله.
ـ بانوی من... بانوی من... ـ چیه؟ چی شده؟
ـ عالیجناب دارن میان! ـ چی؟ دوباره؟
ـ بله! ـ ولی ایشون دو ساعت قبل اینجا بودن!
بله، دارن دوباره میان!
ـ عالیه... ـ عالیجناب وارد میشوند.
خوب! شاهزاده و بانو چان الان دارن چیکار میکنن؟
اون خیلی زیباست!
واقعا این طوره. اون خوشگله.
ـ اونو شنیدید؟ ـ بله بانوی من!
مثل اینکه شاهزاده میخواد حرف بزنه!
چیه؟ چطور شده؟
ـ عالیجناب! شما هم اینجایید، ملکه.
خیلی خوب، بگید ببینم چی شده؟
عالیجناب! شاهزاده داشتند سعی میکردند صحبت کنند.
ـ واقعا؟ الان؟ ـ بله، عالیجناب!
من خیلی هیجان زده شدم. وقتی اونو شنیدم.
آره... اون فقط دو ماهشه ولی میخواد صحبت کنه!
اون خیلی باهوشه!
آره.... با... باب... بابا... بابا
بابا!
عالیجناب اینجاست. این کافی نیست!
ـ برگرد و یکی دیگه بیار! ـ مطمئن باش که غذای خوبیه.
ـ بله، بانوی من! ـ بانو بونگ!
اوه... بله
اگه اومدید که والاحضرت رو ببینید، باید منتظر بمونید. عالیجناب الان داخلن.
ـ چی؟ دوباره؟ ـ ایشون سه بار در روز میان!
مردم میگن که قوانین کشور از قصر بانو چان صادر میشه!
ـ میدونم! ـ ایشون باید خیلی خوشحال باشن!
البته که این طوره! ایشون منتظر یه بچه بودن، و اون یه پسره!
بانوی من والاحضرت اینجان!
والاحضرت!
مدتیه که ندیدمت، بانو یو.
بانوی من. چی شما رو به اینجا کشونده؟
شنیدم که به اقامتگاه من اومده بودید. علاوه بر این میخواستم باهاتون صحبت کنم.
لطفا بفرمایید داخل بانوی من.
به نظر اداره بازرسی مهمان نواز نیست!
بله؟! میخواید یه کم چای میل کنید؟
اوه... حالا که اصرار دارین دعوتتونو رد نمیکنم.
لطفا از این طرف بیاین.
چرا هی اینور اونور رو نگاه میکنی؟ بیا بریم.
ـ همسر چان خیلی قدرتمنده! ـ آره، میدونم.
کی فکر میکرد که ایشون یه پسر به دنیا بیاره؟
ما آدممونو اشتباه انتخاب کردیم!
ـ چی میشه اگه ولیعهد دوباره انتخاب بشه؟ ـ چی؟
ـ تو شایعاتو نشنیدی؟ ـ چی؟
بانوی من.
اون اینجاست؟
ـ بانوی من... ـ ازت پرسیدم اون اینجاست؟
بمیر، لعنتی!
از تمام خدایان آسمانها درخواست میکنم!
لطفا بچه چان دونگ یی رو بکشید!
ـ آه... حضرت والا! ـ اینجا چه غلطی میکنی؟
بانوی من! من...
تو فکر میکنی که با این کارای احمقانه به من و شاهزاده کمک میکنی؟ این فکر توه؟
لطفا منو ببخشید، بانوی من!
من فقط نگران شما و شاهزاده بودم.
ـ مادر! ـ بله من کسی بودم که ازش خواست اون کارو بکنه!
من از خشم میمیرم، اگه اون کارو نکنم!
ـ مادر! ـ بانوی من! این تنها کاریه که میتونم بکنم.
من هیچ چی برای کشتن همسر چان و بچش ندارم!
شما شنیدید که مردم میگن پسر اون جایگاه ولیعهد رو خواهد گرفت؟
این شما رو خشمگین نمیکنه؟
شما نشستین و تماشا میکنین؟
این کارای بچگانه چیزیه که شما انجام میدین؟
چطور میتونین با این وضعو عوض کنین؟
شما فکر میکنین من فقط اینجا نشستم و منتظرم که این اتفاق بیفته؟
شما فکر میکنین که من بدون این عروسک نمیتونم جایگاهمو پس بگیرم؟
نه، البته که اینجور نیست!
من فقط منتظر زمان مناسبم.
بانوی من...
ـ ایشون مایلند در خلوت صحبت کنند. اینجا رو ترک کنید. ـ بله.
چی... تو الان چی گفتی؟
همون طور که گفتم، ما باید ولیعهدو عوض کنیم...
دهنتو ببند!
چه طور جرات میکنی در حضور ملکه این حرفو بزنی؟
وزیر...
این چیزیه که من میخوام.
چی...؟ بانوی من!
میدونم که گفتن این خطرناکه.
همین طور میدونم که هنوز سن اون برای این که ولیعه بشه کمه!
بانو...!
اگه ولیعهد وقتی که همسر هویی هنوز تو قصره به تخت بشینه،
اونا دوباره دولت رو به آشوب میکشن.
ولی با این حال، همسر چان از یه خانواده سطح پایینه.
ـ چطور میتونن فرزندشونو ... ـ وزیر، مواظب حرف زدنت باش.
پسر همسر چان پسر عالیجناب هم هست.
ولی بانوی من، حزب غربی با این کار مخالفت خواهد کرد.
بهتر نیست ما یه همسر از خانواده نجیب زاده بیاریم و بچه اونو ولیعهد کنیم؟
نه، پسر همسر چان کسیه که باید به تخت بشینه.
این تصمیمیه که گرفتم.
روشنه که ما باید با دقت گام برداریم.
این برای آینده خانواده سلطنتی لازمه.
قربان، منظور شما چیه؟ ولیعهد؟
میدونم که حرکت تو این مسیر خطرناکه.
اما تو باید بدونی که قصر چه جور جاییه و همسر هویی چه شخصیتی داره!
تو قصر، تو باید اختیار همه چیزو داشته باشی. اگه بخوای زنده بمونی.
و همسر هویی بهتر از هر کسی اینو میدونه.
اون نمیخواد به راحتی کنار بره.
و اگه این اتفاق بیفته، فکر میکنی کی در خطر خواهد بود؟
دیگه ملکه قدرتی نخواهد داشت.
این همسر چان و پسرش خواهند بود که در خطرند.
و اگه این اتفاق بیفته، فکر میکنی کی در خطر خواهد بود؟
دیگه ملکه قدرتی نخواهد داشت.
این همسر چان و پسرش خواهند بود که در خطرند.
ـ خوبه، اون کی به پایتخت میرسه؟ ـ ده روز بعد میرسه.
عالیه، بهش بگین باید محتاط و سریع باشه.
بله، بانوی من.
خوب، عالیجناب، شما وقتی پسر جدیدتونو بغل میکنیدخوشحالید؟
بله... منم میخوام شما خوشحال باشین.
بعدش شما درد و رنج واقعی رو خواهید دید.
ساکت باشین. فکر کنم اون میخواد بخوابه.
حقه باز... اون باید خسته باشه.
اما با چه قیافه کنجکاوانه ای خوابیده. نگاه کن چه چشمای نافذی داره!
عالیجناب، شما خسته اید. باید زودتر به استراحت گاهتون برین.
نهة من خستگیم در میره وقتی به شاهزتده نگاه میکنم.
به هر حال یه چیزی برات آوردم، دونگ یی.
عالیجناب، این...!
درسته، این اسمشه. یانگ سو بعنی زندگی بلند.
یانگ سو...
من خیلی شبا تلاش کردم تا این اسم به ذهنم رسید،
و تنها چیزی که ازش میخوام، یه زندگی طولانی با ماست.
پزشک سلطنتی گفته که اون سالمه. چرا که نباشه؟!
تو همش در حال رفتن به اینور و اونور پایتخت بودی!
البته! در واقع من نگران بودم که اون مثل شما ضعیف باشه!
چی؟ ضعیف؟ اینو که از افسر چا نشنیدی؟
من مثل تو کار نمیکنم!
واقعا؟ اون چیزی نگفته.
که این طور! تو جشن صد روزگی شاهزاده، من بهت مهارت های تیراندازیمو نشون میدم.
غش میکنی وقتی میبینی که من هی به هدف میزنم.
عالیجناب، من حرفای شمارو باور دارم. ولی شما میتونین مهارت های تیراندازیتونو وقت دیگه ای بهم نشون بدین؟
من خوشحال میشم اگه بتونیم جشن صد روزگی شاهزاده رو لغو کنیم.
لغو؟ منظورت چیه؟
دونگ یی؟
شما برای یه دفتر خیریه تو پایتخت بودجه میخواین؟
بله، بانو ملکه. من شنیدم که به خاطر قحطی پایتخت پر از فقرایی شده که بهش پناه آوردن.
من میدونم که عالیجناب و ملکه چقدر ناراحتند.
و من میخوام که به جای یه جشن پر هزینه به مردم کمک کنم.
اما این اولین جشن شاهزادست.
این صرفا یه جشن نیست.
این جشن برای برکت و طول عمر شاهزادست.
بله، به همین خاطر من این درخواستو کردم.
برای دریافت نعمت، باید از اون نعمتها رو با دیگران شریک بشی.
شاهزاده حتی وقتی تو شکم من بود از اداره رفاه پوره میخواست.
من میدونم شاهزاده خوشحال میشه وقتی بفهمه
که اولین مراسمش، شریک کردن دیگران در غذاش بوده.
من نمیتونم در مقابل قلب مهربون شما ایستادگی کنم.
بانوی من... هر کاری میخوای بکن.
اگه چیزی خواستید، بگید.
ـ بریم! ـ بله.
چی میگید؟ والاحضرت چان یه دفتر خیریه باز کردن؟
درسته، همین طوره...
به جای جشن صد روزگی شاهزاده، ایشون میخوان به مردم کمک کنن!
ایشون چه زن مهربونین!
چون که والاحضرت هم مثل ما از طبقه رعیت جامعه هستن!
برای همین ایشون از مشکلات و بدبختی های ما خبر دارن.
بله ایشون همین طورن!
امپراتور به ما پوره خواهند داد چونکه شاهزاده 100 روزه شده!
خیلی عالیه!
من کجا میتونم برم؟ چرا شما هرجا من میرم دنبالم میاین؟
ما فقط به دستوراتمون عمل میکنیم.
من میخوام یه یه کار شخصی بکنم! میخواین با من بیاین؟!
ـ سرورم! ـ نگهبانا همین وران.
نامه ملکه کجاست؟
ایناهاش.
همه چیز طبق نقشه پیش میره.
No comments yet. Be the first to leave one.