The first 200 lines.
مامان!
مامان، نگاه کن!
ببین چی پیدا کردم
اسمش رو گذاشتم آلفرد. بهنظرت بهش میاد؟
آره واقعاً
بهنظرت بهتر نیست ولش کنی؟
بعید میدونم آلفرد دلش بخواد توی همچین قفسی باشهها
پس چطور بزرگشدنش رو ببینم؟
متأسفانه نمیبینی
بعضاً چون نمیتونیم یه چیزهایی رو تاابد پیش خودمون نگه داریم، باید ازشون دل بکَنیم
یه روز برای خودت مَردی میشی؛
اونوقت من هم باید ازت دل بکنم
چون نمیتونم تاابد پیش خودم نگهت دارم
دیوونهبازی درنیار
من همیشه پیش تو و بابایی میمونم
مامان!
مامان!
مامان!
بیدار شو
پدرت حتماً همه چیزو راجعبه من بهت گفته
ولی احتمالاً به اینکه واقعاً چرا سر از اینجا درآوردیم اشارهای نکرده
خودم و خودت رو میگم
نگاهشون کن
اونها میخواستن گذشتهشون رو فراموش کنن؛ برای همین راهی این سفر شدن
حالا اونها هم اینجا گیر افتادن
مادرت گولت زده
همهمون رو فریب داده
و فقط خودش میتونه ما رو از اینجا خلاص کنه
اگر دست و دلت نلرزه، میتونم حقیقت رو بهت نشون بدم
:دیجی موویز در شبکههای اجتماعی @DigiMoviez
« کـلـیـد »
آیک
مورا
اون کجاست؟
چطور من رو سوار پرومتئوس کرد؟
دروغ بسه دیگه. اون واقعاً کیه؟
اون…
شوهرمه
پسری رو هم که توی پرومتئوس پیدا کردیم، پسر منه
چی؟
ولی هیچکدومش رو یادم نمیاد
میدونم خیلی عجیبه، منتها پدرم
صاحب کارخونۀ کشتیسازیه؛
انگار کاری کرده یادمون بره اصلاً چرا اومدیم اینجا
چی گفت؟
قوانینی بر جهان ما حاکمه، که نمیشه دورشون زد
ولی هیچی توی این دنیا تابع منطق نیست
اینجا
این کشتی واقعی نیست
خیال واهیه، وَهمه
شبیهسازیه
داری چرت میگی
یادت میاد چطور سوار این کشتی شدی؟
معلومه که یادم میاد
امکان نداره
چی؟
چی گفت؟
میپرسه یادمون میاد چطور سوار این کشتی شدیم
چی؟
خواهشاً میشه بحثتون رو برام توضیح بدین؟
فکر میکردم فقط واسه منـه… ولی نه انگار
واسه همهمونـه
« هنری »
علتش رو نمیدونم،
ولی هیچکدوممون بیدلیل نیومدیم اینجا
شو…
شوهرت
اون آوردتمون اینجا؟
اون برای پدرت کار میکنه؟
بهنظرم هدفِ اون کمکه
بهنظرم میخواد از اینجا خلاصمون کنه
گوه توش
یالا
یالا، جونِ من
تو رو خدا کار کن!
مغز انسان ساختار خیلی پیچیدهای داره
چه بسا به هر دری بزنیم تا خاطرات مزاحممون رو فراموش کنیم،
ولی باز هم نتونیم اونها رو کامل از ذهنمون پاک کنیم
اون خاطرات بخشی از هویتمونن
با بند بند وجودمون عجین شدهن
وقتشه به یاد بیاری
حقیقت تو پشت این دیوارهاست
دلیلی نداره بترسی
اینها واقعی نیست
یادت میاد؟
داره پخش میشه
تا درست بهمون نگی اینجا چه خبره
یه قدم دیگه هم برنمیدارم
اصلاً چرا باید هنوز بهت اعتماد کنیم؟
این کشتی مال پدرته
حتماً از یه چیزی خبر داری
اصلاً اینجا چیکار میکنی؟
نمیدونم
فقط یادمه قبل از اینکه توی کربروس بیدار بشم
یه پاکت نامه جلوی خونهم پیدا کرده بودم
گمونم از طرف برادرم بود
این توش بود
نمیدونم چطور، ولی پدرم یهجوری حافظهم رو پاک کرده
هویت خودم و اتفاقاتی که افتاده رو از ذهنم پاک کرده
ولی بهنظرم این کلیدِ هر جا که باشه،
حافظهم رو برمیگردونه،
و همهمون رو از اینجا خلاص میکنه
مادر درست میگفت
ما ابداً نباید سوار این کشتی میشدیم
حالا همه مُردن
اولک مُرده
مادرم مُرده
من دیگه یه لحظه هم اینجا نمیمونم
من از کشتی پیاده میشم
راست میگه
باید یه قایق نجات بندازیم تو آب. نباید تو این کشتی کوفتی بمونیم
متوجه نیستی، نه؟
جایی نیست که بریم
نه این کشتی واقعیه، نه اون اقیانوس
همه چیز توی ذهنتونه
شک ندارم زن باهوشی هستی
تحصیلات پزشکیت و
مخالفتت با سنتها و محدودیتهای زنها رو تحسین میکنم
ولی این حرفهات تو کَتِ خودت هم نمیره
با هیچ منطقی جور درنمیاد
بیا از این کشتی پیاده بشیم
وایسا، کجا میرید؟
از کشتی پیاده میشیم. اگه میخوای تو هم بیا
میخوان از کشتی پیاده شن
بیا بریم
خودت دیدیشون
پیکانها رو میگم
خاطرات خودت، من
حرفهامو باور میکنی؟
کجا رفت؟
بهنظرت اونجاست؟ فکر میکنی پدرت توی حافظۀ خودته؟
دفترش سر جاش نبود. ولی گفت میدونم کجاست
نه!
چطوری خودمون رو برسونیم تیمارستان؟
دنبالم بیا
این خاطرات اونه
من توی تمام این عکسها هستم؛ ولی هیچکدومش رو یادم نمیاد
نگاهشون که میکنم احساس خاصی ندارم
ازدواجت رو یادت نمیاد؟
اگر اینها همهش وهمه، ممکنه خاطرات اون هم توهم باشه؟
از کجا معلوم راستش رو بگه؟
پسره گفت که یه خالق درکاره. یکی که تمام اینها رو درست کرده
پدرت
بهنظرت اون اینجا رو بهوجود آورده؟
هر کی که درستش کرده باشه، باید یهجور منطق پشتش باشه
یه طرحی
یعنی یه الگو داره؟ یهجور نقشه؟
بخشهای مختلفی از ذهن انسان میزبان خاطراتشن
ولی گذرگاههای عصبی حکم پل ارتباطی بینشون رو دارن
وقتی بوی خاصی رو حس میکنی،
ممکنه خاطرات زیادی که با اون بو مرتبطن برات تداعی بشن
پس شاید اینجا هم همینه…
یهجور تقلید از ذهن انسان،
که قسمتهای مختلفش به هم وصلن
چه خبره؟
بیاید ادامه بدیم
لعنتی
داره تکون میخوره
گوه توش
این دیگه چیه؟
یالا! از این طرف!
بیاید بریم! یالا!
کجا رفتن؟
آهای!
شاید اون دکتره درست میگفت، نه؟
ماجرا هر چی که باشه، من از این کشتی پیاده میشم
حتماً یه راه خروجی هست
وایسا. کجا میری؟ تا الان کم تلفات ندادیم!
باید برگردیم. باید دکتر و ناخدا رو پیدا کنیم
حتی در صورت حذف خاطرات توی این شبیهسازی،
حواسمون باز هم نسبت به محرکها واکنش نشون میدن
ذهنت شاید اتفاقاتِ توی اون اتاق رو فراموش کرده باشه
ولی جسمت نه
حقیقت رو بهت نشون میدم
بهم اعتماد کن
بشین
میدونم خیال میکنی مادرت اینجا گیر افتاده
ولی اینجا زندان اون نیست
زندان توئه
شاید دردت بگیره
نمیتونی جلوی مرگش رو بگیری، مورا
مورا؟
مامان؟
بابا؟
مورا، خودت هم میدونی این کار اشتباهه
چرا صدام رو نمیشنوین؟
مامان، اینجا چه خبره؟
- مامان! - خواهش میکنم
- خواهش میکنم - باید ازش دل بکَنی
مامان! مامان!
- نمیتونم - مامان، مامان، جونِ من!
مامان، تو رو خدا! مامان، نه!
- نگران نباش، عزیز دلم - نه! نه، مامان، تو رو خدا!
- اصلاً نترس - نه! نه!
- یادت میره. بهت قول میدم - نه! تو رو خدا، نه!
یادت میره همچین اتفاقی افتاده
تنها راهش همینه. فقط اینجوری میتونیم کنار هم باشیم
نه! نه!
تو رو خدا! نه!
حقیقت رو دیدی، مگه نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.