The first 200 lines.
آنچه گذشت...
فهمیدیم کاماریا از ابزار تست شنوایی
برای شناسایی جادوگرها استفاده میکنه.
اورزاتی داره میره.
امیدوارم بره پیش رده بالاهای کاماریا.
خالده از چندتا کشورهای شورا
بازدید میکنه،
ژنرال شارما محافظینش رو پیشنهاد کرده.
همهگیری های بیشتری از بیماریای
که ساختن شیوع پیدا کرده.
استربروک و جادوگرهاش خدمت اجباری رو نپذیرفتن.
برای همین خودشون رو کشتن.
چرا ژنرال آلدر سهم بیشتری
از این داستان رو به خودش اختصاص نداده؟
موقعی که اتفاق افتاد اونجا نبود.
من شنیدم اونجا بود.
همراه یه سرباز به اسم باتان میجنگید.
عادل رو بخاطر مرگ اعضای قبیلهاش سرزنش کردم.
برای همین نمیخواست اینجا بمونه.
جای دختراتون پیش ما امنه.
دخترهامون دیگه نه! دخترهامون دیگه نه!
واقعاً فکر میکنی سیلا بود؟
اون چشمها رو هرجا ببینم میشناسم.
کاماریا اومد سراغ من،
و من نتونستم هیچ غلطی بکنم.
دروغ کافیه!
نیکته باتان کیه؟
برعکس ایالات متحده، هند
میتونه استقلال کامل رو در اختیار مردم Tarim قرار بده،
شما باید اینجا رو برای سکونت انتخاب کنید.
به علاوه، غذاهای اینجا فوقالعادهست.
تا حالا نان ختایی خوردی؟
ادامه بده.
پیشنهادت رو کامل بگو.
پیشنهادم همین بود.
قسمتی که از ما چه انتظاری داری،
رو فراموش کردی بگی.
خالده، امیدوار بودم نظر متفاوتی راجع به ما داشته باشی.
فکر کنم چیزی که خواهرم میخواد بگه اینه که
میدونیم کشور های نظامی چطور کار میکنن.
به نظرتون من سادهلوحم ژنرال شارما؟
البته که نه.
- هی، هی، هی! - ژنرال!
موسیقی مردم عادی رو دوست داری؟
من که خیلی دوستش دارم.
لطفاً بشین.
کجا راجع به نیکته باتان رو شنیدی؟
میدونم توی لیبریا، تحت فرمان مستقیم شما خدمت میکرده.
منظورم زمان اون واقعه بوده.
و اینکه این اتفاق اونو بهم ریخت.
من اون زمان لیبریا نبودم سرباز.
میتونید هر چقدر میخواید
عکس ها و کتابهای تاریخ دستکاری کنید، ژنرال
اما من میدونم شما با هم اونجا بودید.
از دست رفتن استربروک و شورشیهاش
یکی از بزرگترین حسرتهای منه.
و موقعی که دیدم لیبریا داره به سمت آشوب میره،
فکر کردم مخفی کردن دخالت مستقیم من در اونجا، معقولانهتره.
پس چرا نیکته رو مخفی کردید؟
بعد از اینکه دید ایستربروک
و پیروانش چکار کردن، از خدمت فرار کرد.
اون اتفاق، فقدان شخصی بسیار بزرگتری برای من هست.
پس اونو مخفی کردید تا از غرورتون محافظت کنید؟
همه ما خطاهایی از سر غرور داریم.
مثلاً...
این تفکر که میتونی نصف شب
بدون اجازه وارد اینجا بشی
و به من تهمت خیانت
و انجام اعمال ناشایست بهم بزنی.
من فقط دنبال جوابم.
چی شده فکر کنی باید بهت جوابی داده بشه؟
ما بهم متصلیم.
اون زمان گذشته.
پس چرا هنوز اون خاطرات رو میبینم؟
از موقع اون جراحی.
اولش فکر میکردم اونها خواب و خیالن...
به ایزادورا میگم یه چیزی بهت بده
که اون اتصال رو کاملاً از بین ببره.
مرخصی.
روی صداهاتون کار کنید سربازا.
بعد از مرخصی همه چی دوباره به حالت واقعی برمیگرده.
شنیدم توی مرکز آزمایش چه اتفاقی افتاد.
بلودر حالش خوبه؟
آره، مادرش الان داره بهش سر میزنه.
میدونستی سیلا فرار کرده بود؟
چرا باید میدونستم؟
شاید به این دلیل که تو آخرین سربازی بودی
که قبل از فرار از زندان، اونو دیده.
و قبل از اینکه سعی کنی از بحث طفره بری،
باید بگم، دیدمش.
توی اغتشاش.
جایی که اینو پیدا کردم.
پس مگه اینکه یه مامور Spree دیگه بوده
که میخواسته سر به سر من بزاره...
خبر داریم که
رمسهورن دیگه تحت بازداشت نیست.
و بله، اون دیروز در محل بود.
چند وقته میدونیم اون فراریه؟
تا زمانی که به سود ارتش باشه،
و در این مورد، به نفع ارتش هست،
اهمیتی داره؟
فقط همینقدر جواب میتونی بهم بدی؟
فقط همینقدر میتونم، آره.
راستش، بیشتر از چیزی که باید میگفتم، گفتم.
اینو از کجا اورده؟
متاسفم کالر، ای کاش میتونستم بیشتر کمکت کنم.
سلام بانی،
جاستین هستم.
داشتم این مهمونی هالووین فکر میکردم.
لازم هست لباس مبدل بپوشیم یا...؟
جوناس صبر کن.
باشه، خوبه، شنبه میبینمت.
جوناس، این ماموریت خودکشیه.
نیازی نیست اینکارو بکنی.
فکر کردی خودم نمیدونم؟
اینجا بهت احتیاج دارم.
کاماریا داره بهمون حمله میکنه...
من بخاطر کاماریا اینجا نیومدم.
اینجام تا شرایط رو تغییر بدم
تا مردممون مجبور نباشن توی جنگهای اونا شرکت کنن.
هیچکدوم این حرفا برات آشنا نیست؟
فکر میکنی هدر دادن زندگیت
اینو تغییر میده؟
چه بلایی سرت اومده؟
میدونی، از بین همه، فکر میکردم تو میفهمی چی میگم.
قبلاً مثل یه حیوون سرکش بودی.
اما الان...دلرحم
ناکارآمد، راحت طلب و
ضعیف شدی.
برو کنار.
تو ضعیف نیستی.
یه چیزایی ارزشش رو دارن بخاطرشون بمیری،
یه چیزایی هم ارزش اینو دارن بخاطرشون زنده بمونی.
همیشه حق انتخاب هست.
از تختت بیرون اومدی.
گرفتیشون؟
دنبال اعضای کاماریا که فرار کردن هستیم.
دقیقتر بگرد.
فکر میکنی اینکارو نمیکنیم؟
تو و آلدر به همه گفتید کار Spree بود.
اما Spree به من حمله نکرد.
اونا نبودن که میخواستن گلوی منو ببرن.
کار کاماریا بود.
اونا اومدن سراغ من، همونطور که رفتن سراغ شارول.
تفاوتش اینه تو زنده موندی.
شاید بهتر بود اینطور نمیشد.
چی گفتی؟
انتظار هم نداشتم بفهمی.
آها!
چرا اونوقت؟
چون تو اونقدری احمق نبودی
که به تله اونا بیفتی.
هنوزم مزه اون چیزایی که ایزادورا بهم داد
از دهنم نرفته.
خب، حداقل دیگه شبها راحت بخوابی، مگه نه؟
به گمونم آره.
میدونی، از یه طرف دلم نمیخواست اون چیزایی که میده بخورم.
از طرف دیگه در به در دنبال فرار کردن از همه این چیزا بودم.
در هر صورت،
آلدر تمام حقیقت رو نمیگه.
از این بابت مطمئنی؟
من دیدم چه اتفاقی افتاد رایل.
از اینکه اونا خودشون رو کشتن تعجبی نکرد.
از اون اتفاق
احساس رضایت داشت.
این میزها برا چی هستن؟
برای شام مردگان امشب هست.
چی چی؟
برای سوون(سَمْهِین). معادل جشن هالووین
غذا رو از آخرش، در سکوت کامل میخوری.
اول دسر میخوری.
خب، اون صندلیهای سیاه برا چیه؟
تا ارواح مردگان به ما ملحق بشن.
انگار که مرده ها واقعاً به شراب داغون و کسرول کدو اهمیت میدن.
اونا مردن، دیگه به چیزی اهمیت نمیدن.
اونجایی که بودین سوون رو چطور جشن میگرفتین؟
عه، مامانم زیاد به این چیزا علاقه ای نداشت.
فقط به احترام مرده ها یه شمع روشن میکردیم،
بعدش اجازه میداد برم قاشقزنی.
حالت چطوره بلودر؟
با توجه به اینکه تقریباً داشتن دوباره گلوم رو میبریدن؟
عالیم.
نه، داشتم...
داشتم راجع به هند حرف میزدم.
شرمنده...
فکر کردم شنیدید.
کاماریا به یه قطار دولتی توی هند حمله کرده.
عادل اونجا رفته بود، مگه نه؟
خداحافظ.
ابیگیل؟
ابیگیل؟
خبرش همه جا پیچیده.
ژنرال شارما مرده.
هیچوقت تموم نمیشه.
ایزادورا شخصاً توی راه اونجاست تا نمونه برداره
و آسیبی که اون حمله به بار اورده بررسی کنه.
خبری از قبیله Tarim نشد؟
واحدهای جستجو و نجات دارن اونجا رو میگردن ژنرال.
بدتر از همه اینکه،
ارتش هند مسئولیت رو به عهده کاماریا انداخته.
No comments yet. Be the first to leave one.