The first 77 lines.
تقديم به اساسين هاي خاموش سرار ايران زمين
زندگي يک عادم کش خـــاکــستــرهــا
با تشکر از دوستان خوبم سعيد ، محمد ، مهدي و با تشکر ويژه از علي کمالي که منو دست کم نگرفت و من رو پشتيباني کرد تا به اينجا رسيدم
بله
من دارم مارسلورو به شهر ميبرم
تا بازي ماچيه ولي رو ببينه؟
ادزيو ، اون از سه هفته قبل بازي نمي کنه
از دستش داديم؟
ما خواهرتو ميبينيم حواست به فلاويا باشه ، اوکي؟
بله البته
ما زود بر مي گرديم خدا نگهدار عشق من
تا بعد مراقب خودت باش
فلاويا عزيزم جايي باش که بتونم ببينمت
اونو تنهاش بزار
اون مهربونه پدر
برو تو فلاويا
من نمي دونم چي بايد بگم معذرت مي خوام
من هيچ کدوم از اينارو نمي خويم
مي خوام بفهمم
چي بفهمي؟
چجوري رهبري کني که يک گروه تشکيل بدي
نه اين براي من تموم شده است
من فکر مي کنم تو بايد بري
ادزيو ، اون راه درازي رو طي کرده
شائو جان ، درست گفتم؟
مي خواي براي شام پيش ما باشي؟
مرسي ، متشکر
خوبه ، ما اتاق خواب خالي داريم مي توني براي چند شب بموني
تو حالت خوبه؟
انگار گذشته منو رها نمي کنه
من خيلي دير خانواده تشکيل دادم سوفيا
من مي دونم که وقت کافي براي اينکه کاري انجام بدم ندارم
الانم نگرانم که وقت کافي ندارم
يون
شائو يون
بيا برون باد در رو باز کرد
بيرون
من اشتباه مي کردم
بله ، من فکر مي کنم تو بايد بري
اسم من ادزيو اووديتوره هست
وقتي جوون بودم
ازاد بودم ولي ازاديمو نديدم
وقت داشتم ولي قدرشو ندوستم
و بايد عاشق بودم ولي حسش نمي کردم
بايد الان 31 سال قبل بود الان همه ي اينارو مي فهمم
من مي خوام که بفهمي بايد به مردم کمک کني
من يه ادم کش بودم مدت زيادي ، يون
و مي دونم در هر لحظه
يکي ميومد دنبالم
يا دنبال خانوادم
مي فهمي چي ميگم؟
و اين دليله اينکه بايد مواظب باشم
من اکثر اوقات براي درو کردن محصولات يکي رو اجير مي کردم اما ...
بيا تو
بيا يه چيزکي بخوريم
خوشبختانه اين غذا براي سه فصل کافيه
از اين طرف. مي خوام يه چيزي بهت نشون بدم
خوشگله مگه نه؟
پر از زندگي
نصف خانواده ي من توي اين ميدون مردن
درست اونجا
چهل و پنج سال پيش -اشاره به نسخه ي دوم بازي اساسين وقتي خيانت کارا پدر و برادرشو ميکشن و ادزيو مرگشونو ميبينه-
ولي حالا نگاه کن ، ازش خوشم مياد زندگي رو به رواله
من نمي تونم کمکي بکنم ولي حسش مي کنم
احساس رضايت همه ي درد هارو از بين ميبره
زندگيه يک ادم کش
سراسر درده ، يون -والا تو بازيش که هي بفکر دختر بازي بود راست ميرفت سوفيا چپ مي رفت يکي ديگه . . .-
در حال رنج بردني ولي تحمل ميکني تا ببيني چي ميشه
با اين اميد که سر موقع ناپديد ميشي
عجب درد سر وحشتناکي
اما تو اونجايي
اين حقيقت داره
و تو اين پير مرد رو به ويلا بر ميگردوني
يون ، بايد عجله کني
ارزوي من ديدن مربيمه
ما چين رو با هم ترک کرديم اين يه رازه
اما اين مرد اونارو تو ونيز گرفت
No comments yet. Be the first to leave one.